خوش آمدید
به انجمن تک رمان خوش آمدید. لطفا برای استفاده بیشتر از انجمن عضو شوید یا وارد سیستم شوید.

📖درحال تایپ رمان زاد‌روز‌عشق| Fatemeh.hp کاربر تک رمان

  • شروع کننده موضوع Fatemeh.hp
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 45
  • بازدیدها 548
  • Tagged users هیچ
  • انجمن و سایت تک رمان؛ پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خودداری کنید در صورت مشاهده بدون اطلاع قبلی ارسال های شما حذف می‌گردد.
تالار مربوطه

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
نام رمان: زاد روز عشق​
نویسنده: Fatemeh.hp کاربر تک رمان​
ژانر: عاشقانه، تراژدی​
ناظر: ^SaraB֎

خلاصه: آیا شما هم باور دارید که در پس هر خوشی طوفانی نهفته است؟​
بهسا در پس خوشی‌هایش، در پس عشقی که در س*ی*نه‌ی خودش کاشته و حال به آن رسیده وارد راهی پر از سردرگمی می‌شود، راهی که حال او باید برای نجات خود تصمیم بگیرد. او باید از خواسته‌ی خود دست بکشد تا از این سردرگمی آزار دهنده رها شود.​
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش توسط مدیر:

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
م.صالحی
فاطمه هر کاری کرد نتونست تگتون کنه من کردم?
 

م.صالحی

نویسنده انجمن + ناظر بازنشسته
ویراستار انجمن
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
عضویت
Jul 16, 2020
ارسال ها
310
لایک ها
4,650
امتیاز
63
سن
30
محل سکونت
حوالی کویر

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد روز عشق
قسمت اول
با صدای جیغ ساناز که اسمم رو صدا می‌کرد به خودم اومدم.
- بهسا
بی‌حوصله گفتم:
- اعه، یه کم صبر کن دیگه هول اومدم.
حالت گریه به خودش گرفت و گفت:
- تو قبل از عروسیت من رو می‌کشی و من نمی‌تونم عروسیه بهترین رفیقم رو ببینم.
- اَه، حرف اضافه نزن.
با حالت مسخره‌ایی ادامه دادم:
- بالاخره باید با آقامون خداحافظی می‌کردم و اطلاع می‌دادم که دارم با تو می‌رم خرید که اگر یه وقت سرم رو کردی زیر آب، بیاد حالت رو جا بیاره رفیق جان.
ساناز با حالت التماس کننده‌ای گفت:
- می‌گم بهسا تو رو خدا به این بردیا جونت بگو یه ذره بهم ارفاق کنه، امتحان امروز رو گند زدم.
پشت چشمی نازک کردم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
- ساناز، خب به جای این‌که شب تا صبح تو این فضای مجازی بگردی می‌نشستی و می‌خوندی؛ شرمنده رو من برا نمره دهی حساب نکن.
- زِکی رفیقم رفیقای قدیم.
- خب حالا... شاید تونستم یه کارایی کنم.
ساناز با خوشحالی با صدای بلندی گفت:
- دمت گرم.
لبخند خبیصی زدم و گفتم:
- ولی قول نمی‌دم‌.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- اَه باشه بابا، بیا بشین تو رخش عزیزم که بریم به سوی خرید.
اول کیف سنگینم رو گذاشتم؛ رو صندلی عقب ماشین ساناز و بعد خودم جلو نشستم.
امروز، روز سختی بود واقعاً و با توجه به این‌که باید کارای عروسیم رو هم می‌کردم این روزا خیلی خسته بودم.
ساناز سقلمه‌ای به دستم زد و زمزمه کرد:
‌- می‌گم بهسا این عروسیه تو هم برا من سود داشت، تو این چند روز کل پاساژهای تهران رو جارو کردم.
و بعدم هرهر زد زیر خنده.
چشم غره‌ایی بهش رفتم و با حرص گفتم:
- خوشمزه یه کم تندتر برو که تا ساعت هفت خونه باشم قراره با بردیا بریم خونمون رو ببینم (وبعد ذوق زده دستام رو گرفتم بغلم)
ساناز گفت:
- مگه جهیزیه‌ت رو چیدی؟ کی رفتی که من نفهمیدم؟
- خودم نرفتم که، بردیا گفت می‌خوام سوپرایزت کنم خودش چند تا کارگر گرفته بود تا وسایل رو بچینن... الانم بهم گفت که ساعت هفت قراره بریم خونه رو ببینیم که اگرچینش وسایل باب میل خودم نبود دوباره بچینیمش.
ساناز با حالت تمسخرآمیزی گفت:
- خوبه والا... استاد جوون و خوشگل دانشگاه رو که تور کردی، معلوم هم نیست چه جادویی انجام دادی که این‌قدر دوست داره؛ راه به راه هم که سوپرایزت می‌کنه دیگه چی می‌خوای بهسا بانو؟
با آرامش خیال گفتم:
- دیگه هیچی واقعاً این روزا از ته دل خوشحالم.
ساناز زمزمه کرد:
- امیدوارم خوشبخت بشی رفیق جان.
طابکار گفتم:
- خب بسه دیگه حرف زیادی نزن الان ساعت سه و من شش باید خونه باشم تا حاضر بشم.
- ایش باشه بابا.
و سرعت ماشین رو زیاد کرد.
این روزا خوشحالی رو داشتم با پو*ست و گوشتم حس می‌کردم. واقعاً عاشقی چقدر جذابه، توی نگاه اول عاشق مرد جذاب دانشگاه شدم و توی همون نگاه اول تصمیم گرفتم دلم رو بدم بهش، وایی که وقتی درس می‌داد چقدر دوست داشتم تا ابد حرف بزنه تا من فقط صداش رو بشنوم.
وقتی ازم خواست که با خانوادش بیان خونمون چقدر بهت زده شده بودم.
حرفایی که شب خواستگاری می‌گفت رو هرگز فراموش نمی‌کنم که با تمام عشقی که از چشماش می‌بارید گفت:
- نمی‌تونم این حسی رو که دارم توضیح بدم چون برام ناشناخته‌ست فقط می‌تونم بگم چشمای سیاهت شده تموم زندگیم هر ثانیه و هر لحظه به تو فکر می‌کنم، نمی‌دونم آیا به عشق تو یه نگاه باور داری یا نه؟! ولی باید بگم که نمی‌دونم چطور فقط می‌دونم تو یه نگاه، دیگه نتونستم ازت دست بکشم آیا حاضری شریک زندگیم بشی؟
و من تو اون لحظه چقدر خوشحال بودم که اونم تو یه نگاه دلش رو به دستم داد و چی بهتر از این بود.
ساناز با صدای بلندی گفت:
- هوی یارو، نمی‌خوای از هپروت بیای بیرون... این‌قدر به آقاتون فکر نکن خانم خانوما، پاشو بیا که خرید الا از همه چیز مهم‌تره.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
عالی. خسته نباشی بی صبرانه منتظر بقیه رمان هستم?
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد روز عشق
قسمت دوم
صدای بوق ماشین بردیا نشون می‌داد که رسیده نگاهی به ساعت اتاقم کردم...ساعت هفت و نشون می‌داد و بردیا مثل همیشه وقت شناسی کرده بود، شالم رو سرم کردم و کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
رو به مامان با لبخند گفتم:
- مامان من دیگه دارم می‌رم، شما شامتون رو بخورین.
مامان با ملایمت گفت:
- باشه عزیزم به بردیا سلام برسون.
همون طور که داشتم کفشام رومی‌پوشیدم مامان ادامه داد: - راستی بهسا دیروز شیرین خانم زنگ زد گفت که لباس عروست حاضره، منم فردا دارم میرم که لباسم رو برای آخرین بار پرو کنم خودم لباست رو می‌گیرم تو دیگه نمی‌خواد بری.
- باشه هر جور صلاحه، فعلاً خداحافظ.
مامان هم با صدایی آروم گفت:
- خدافظ عزیزم
همین که در حیاط رو باز کردم بردیا رو دیدم که به جنسیس نقره‌ایی رنگش تکیه داده و یه شاخه گل رز سفید هم دستشه همین‌که من رو دید گفت:
- بَه سلام به یکی یدونه قلبم
با خجالت گفتم:
- سلام..خوبی؟ ببخشید معطل شدی.
با شوقی که از صداش معلوم بود گفت:
- تو رو که دیدم عالی شدم. گردش تو پاساژ‌ های شهر با ساناز خانوم چطور بود؟
چشمکی زدم و گفتم:
- عالی‌ بود.
با شاخه گلی که دستش بود به سمتم اومد و گفت:
- تقدیم به تنها شریک زندگیم که باهاش بودن رو با دنیا عوض نمی‌کنم.
گل‌و گرفتم.
- خیلی ممنون عزیزم لازم به این کارا نیست من همین جوری‌شم تو رو قبول دارم.
دستم رو گرفت وگفت:
- هر کاری هم بکنم برات کمه
در ماشین رو باز کردو گفت:
- بفرمائید.
- داری لوسم می‌کنیا!
با مهر گفت:
- لوس شدنتم دوست دارم.
درو بست و خودش سمت راننده نشست، و ماشین رو حرکت داد.
با صدای آرومی گفتم:
- می‌گم بردیا نمی‌خوای بگی که سوپرایزت چیه؟؟
با قاطعیت گفت:
- نه
با لجبازی ادامه دادم:
- اعه، بگو دیگه خب
- اینقدر فضولی نکن الان می‌رسیم میفهمی دیگه
ناراحت گفتم:
- باشه پس منم تا مقصد باهات حرف نمی‌زنم.
با نرمش گفت:
- ای بابا آخه اگر الان بگم که خوب نیست خودت باید ببینی، گفتنی نیست دیدنیه.
با مظلومیت گفتم:
- راستکیی؟
- اوهوم..راستی بهسا میگم که شما کارت عروسی که کم نیاوردید؟
- نه همچی خوب بود همه کارت ها هم پخش کردیم. چطور؟
دست راستش رو گذاشت رو دنده و گفت:
- آخه ما یه چند تا کم آوردیم می‌خواستم فردا برم بگیرم گفتم اگر شماهم کم آوردین برا شما هم بگیرم!
- نه عزیزم ما چیزی لازم نداریم؛ می‌گم بردیا من اصلا باورم نمی‌شه پس فردا عروسی‌مونه.
شیشه سمت خودم‌و آوردم پایین‌و ادامه دادم:
- این روزا خیلی خوشحالم بردیا...خیلی زیاد، احساس می‌کنم همه هم خوشحال هستن حتی مامان و بابا که بعد از مرگ بارانا زندگی‌مون نابود شد مامان و بابا خیلی کم حرف بودن اما الان حس می‌کنم واقعاً خنده هاشون از ته دله
بردیا آهی کشیدو گفت:
- خب هر کس خوشبختیه بچه‌ش رو ببینه خوشحال میشه
با بغضی که داشت با تمام توان گلوم رو چ*ن*گ میزد گفتم:
- هنوز که هنوزه نمی‌تونم باور کنم بارانا دیگه پیشمون نیست هنوز صدای خواهری گفتناش تو گوشم می‌پیچه، هنوز صدای جیغ مامان و بعد از اینکه شنید بارانا مرده تو گوشم زنگ میزنه.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
خسته نباشی... ?عالی
Fatemeh85
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد روز عشق
قسمت سوم
با لحن غمگینی گفت:
- سخته بهسا خب بارانا هم دخترشون بوده براش کلی آرزو داشتن. می‌دونی خب شاید مرگ بارانا حکمتی داشته که از دید ما خارجه و فقط اون بالاسریه که می‌دونه چی خوبه و چی بد
مشتاق گفتم:
- بردیا می‌شه فردا با هم بریم سر خاک بارانا خیلی دلم براش تنگ شده می‌خوام باهاش حرف بزنم.
- باشه گلم حتما.
هر دو سکوت کردیم و من به موسیقی که داشت از ضبط ماشین پخش میشد گوش می‌کردم..چشمام رو بستم و تو دلم آروم زمزمه‌ش کردم با خواننده:
خواب دیدم بی‌تواعم کاش بگی تعبیره خوابی که دیدم چیه ..دوست دارم
اونور سینم اگه یه قلب دیگه‌ام باشه..باز واسه تو می‌تپه..دوست دارم
جز دوست دارم نمی‌تونم بهت چیزی بگم یار..عشقمون هیچ‌وقت دیگه نمی‌شه تا ابد دوباره تکرار
بیشتر از من کسی عاشقت بود برو...
***
با آهنگ هم‌خوونی می‌کردم و به این فکر می‌کردم چی در انتظارمه، من می‌ترسیدم از این خوشی که داشتم، از اینکه همه شادو خوشحال بودن، می‌ترسیدم‌ از این‌که این آرامش خوشِ قبل از طوفان زندگیم باشه.
کاش می‌دونستم که چیی در انتظارمه.
با توقف ماشین به خودم اومدم، از ماشین پیاده شدیم و حالا منو بردیا دست تو دست هم روبه روی در ورودی ساختمون ایستاده بودیم. خونه‌ایی که قرار بود با هم خاطرات مشترک‌مون رو بسازیم تو یه ساختمون بیست طبقه قرار داشت که طبقه هشت این ساختمون مطعلق به ما بود.
بردیا با کلیدی که داشت در ورودی رو باز کرد. نگهبانی که اون‌جا بود با دیدن منو بردیا از رو صندلی بلند شدو گفت:
- سلام آقای حریری خیلی خوش اومدید.
بردیا هم با خوش‌رویی گفت:
- سلام آقا رحمت خیلی ممنون.
نگهبان نگاهش رو به صورتم دوخت و گفت:
- سلام خانم حریری امیدوارم خوشبخت بشین.
بله خانم حریری..حالا من کسی بودم که فامیلی بردیا روم بود کسی که دوستش داشتم حالا اسم و سایه‌ی دوست داشتنیش رو سرم بود و چی از این بهتر؟
سلام زیر لبی به نگهبان یا همون آقا رحمت دادم.
بردیا هم با اجازه‌ایی گفت و با هم به سمت آسانسور رفتیم و بعد از زدن دکمه هشت منتظر ایستادیم.
وقتی به طبقه مورد نظر رسیدیم بردیا کلیدو توی قفل کردو گفت:
- صبر کن ببینم تو چرا این‌جوری وایسادی؟
با تعجب گفتم:
- چطوری؟
به سر‌تا‌پام اشاره‌ایی کردو و گفت:
- اینطوری دیگه
متعجب و بی حوصله گفتم:
- وا بردیا حالت خوبه؟ خب چطوری
وایسادم؟ ...در رو باز کن بریم تو مثله اینکه حالت خوش نیست.
خنده‌ایی کردو گفت:
- منظورم اینه‌که چشمات رو ببند، تا چشمات رو نبندی همین‌جا می‌مونیم.
با بی‌حوصلگی گفتم:
- ای بابا باشه بیا بستم حالا باز کن درو
با چرب‌ زبونی گفت:
- حالا که چشمات بسته‌ست دستت رو بده تا نخوری به درو دیوار
دستم رو گذاشتم تو دست بردیا، ناخداگاه لبخندی روی لبام حک شده بود. وارد خونه شدیم البته که من جز تاریکی هیچی نمی‌دیدم.
دوباره صدای زیباش تو گوشم پیچید:
- خب عزیزم حالا می‌تونی چشمات رو باز کنی.
چشمام رو که باز کردم از شوق و هیجان نمی‌دونستم چیکار کنم.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و بلند بلند از روی خوشی خندیدم.
با مهربونی گفت:
- چیه؟ خوشت اومد؟
با ته مونده‌های خنده تو صدام گفتم:
- عالیه بردیا.. فکرش رو نمی‌کردم.
خونه پُر شده بود از گلبرگ‌های قرمز رنگ رز، فضای خونه تاریک بود و فقط شمع‌هایی که کنار گلبرگ‌ها بود فضا رو روشن کرده بود..بوی خوش گلبرگ ها همه جارو فرا گرفته بود.
بردیا جعبه‌ی کادو پیچ شده‌ایی رو‌به‌روم گرفت.
با تعجب به جعبه نگاه کردم که بردیا گفت:
- چیه؟ چشمات نیاد بیرون.
با کنجکاوی گفتم:
- این دیگه چیه؟
مسخره مانند گفت:
- اگر لطف کنی بگیری و بازش کنی می‌فهمی.
 
2 کامنت ها
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگین ...

کاندید تالار ادبیات + ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
دلنویس انجمن
شاعر انجمن
عضویت
Sep 14, 2020
ارسال ها
559
لایک ها
6,700
امتیاز
63
محل سکونت
اهل تابستون کوچه مرداد پلاک 7
وای خیلی رمانت قشنگه
دوستش دارم Dj): Dj):
Fatemeh85
 

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
تو فوق العاده بهترینم. خسته نباشی Bamaze67
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد روز عشق​
قسمت چهارم​
با تردید جعبه رو گرفتم و باز کردم توش دو تا کلید به همراه دو تا آویز قلب شکسته بود که رو یکیش اسم بردیا و رو دیگری اسم بهسا حک شده بود.​
با تعجب رو به بردیا گفتم:​
- کلید؟​
با لبخندی که رو ل*بش بود گفت:​
- بله کلید، کلید خونه‌مونه​
جوری که بردیا هم بشنوه با خودم زمزمه کردم:​
- خونه‌مون، چه شیرین​
اومدم کلیدی که اسم بهسا روش حک شده بود رو بر دارم که بردیا گفت:​
- نه دیگه تو باید اسم بردیا رو برداری تا همیشه بدونی یه آقای خوش‌تیپی به اسم بردیا تو این خونه منتظر شماست که نیمی از قلب‌شم تو دستته، و خب بالعکس(با لودگی ادامه داد)​
- نمی‌خوای گلبرگ‌هارو دنبال کنی ببینی به چی می‌رسی؟​
با شَک گفتم:​
- بازم قرارِ سوپرایز شم؟​
با لبخند گفت:​
- شاید آره شایدم نه​
با لبخند ازش چشم گرفتم و راه گلبرگ‌ها رو دنبال کردم که تا طبقه‌ی دوم ادامه داشت، تا اونجایی که می‌دونسم طبقه دوم سه تا اتاق خواب داشت گلبرگ‌های چیده شده هم به اتاق خواب مشترکمون می‌رسید، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم. دکوراسیون سفید و طلایی اتاق با قرمزی گلبرگ‌ها یه هارمونی جالبی به وجود آورده بود.​
وارد اتاق شدم و به جایی رسیدم که گلبرگ‌ها به پایان رسیده بود.​
با تصویری که رو‌به‌روم قرار داشت غرق در ل*ذت شدم؛ رو‌به‌روم یه بوم نقاشی وجود داشت که تصویر من و بردیا دست تو دست هم رسم شده بود.​
محو نقاشی بودم که بردیا گفت:​
- نظرت چیه؟​
همون‌طور که خیره به بوم نقاشی بودم گفتم:​
- عالیه، خیلی خوبه حتما با خودم می‌برمش خونه می‌خوام تا صبح نگاهش کنم.​
با خنده سرخوشی گفت:​
- اگر فردارو بی‌خیال بشی پس فردا تو خونه خودمون می‌بینیش دیگه​
لبه کتش رو گرفتم و با اخم تصنعی گفتم:​
- نخیر، همین که گفتم رو حرف منم حرف نزن​
بلند خندیدو گفت:​
- نه بابا فک کنم این خشم بهساست نه؟​
اخمام رو بیشتر به هم گره زدم و گفتم:​
- دارم جدی باهات صحبت می‌کنم بردیا حالا هم برش دار که بریم پایین.​
داشتم می‌رفتم از اتاق بیرون که تو لحظه آخر صدای زمرمه‌ش رو شنیدم که گفت:​
- فعلا که دور دور توعه، نوبت به منم می‌رسه​
برگشتم و گفتم:​
- چیزی گفتی بردیا جان!؟​
هول شده گفت:​
- نه بابا من غ*لط بکنم حرفی بزنم​
و بعد بوم نقاشی رو برداشت و جلو‌‌تر از من حرکت کرد.​
بعد از وارسی کردن خونه و مطمئن شدن از چیدمان وسایل با هم به سمت رستوران برای خوردن شام حرکت کردیم.​
تو ماشین بودیم که سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود رو ازش پرسیدم:​
- میگم بردیا اون گلبرگ‌ها کار کی بود اصلا این نقاشی رو کی کشیده؟​
دست چپش رو گذاشت لبه پنجره و گفت:​
- منتظر بودم زودتر بپرسی. ایده گل‌ها و نقاشی‌ها کار ساناز بود. حتی چیدن گلبرگ‌ها هم کار خودش بود.​
با تعجب گفتم:​
- جدی داری میگی؟ اِی ساناز مار‌موز امروز که بهش گفتم با بردیا می‌خوام برم خونه رو ببینم برا من فیلم بازی کرد، وایسا ببینمش حالش رو جا می‌یارم.​
بردیا با ته مونده‌های خنده تو صداش گفت:​
- دو روز پیش کلید رو بهش دادم تا بره نقشه‌ش رو عملی کنه. معلومه خیلی دوست داره‌ها​
با یاد روحیه همیشه خندون ساناز گفتم:​
- آره واقعاً اون رفاقت‌ رو در حقم کامل کرده از بس که همه جا پشتم بوده.​
بعد از خوردن شام بردیا من رو رسوند خونه، مامان و بابا خواب بودن بنابراین بدون هیچ سرو صدایی رفتم تو اتاقم بعد از عوض کردن لباسام به زیر پتو خزیدم و تنها تصویری که قبل از سنگین شدن پلک‌هام دیدم تصویر نقاشی شده‌ی من و بردیا کنار هم بود.​
***​
 
2 کامنت ها
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نگین ...

کاندید تالار ادبیات + ناظر تالار رمان
کادر مدیریت تک رمان
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
دلنویس انجمن
شاعر انجمن
عضویت
Sep 14, 2020
ارسال ها
559
لایک ها
6,700
امتیاز
63
محل سکونت
اهل تابستون کوچه مرداد پلاک 7
خیلی کنجکاو شدم ادامه‌اش و بخونم ?
نگو که بردیا کلک میزنه
وای من طاقت ندارم
 

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
من میدونم اینا ارامش قبل طوفانه فاطی Bkd;! Bamaze67 Bkd;!
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد‌روز‌عشق
قسمت پنجم
***
تو عالم خواب و بیداری صدای ساناز رو می‌شنیدم که انگار داشت با حرص چیزی رو زمزمه می‌کرد:
- نقاشی رو نگاه کن تورو خدا این‌قدر زحمت بکش آخرشم این‌جوری برا من لَم بده رو تخت، خواب هفت پادشاه و یک ملکه رو ببینه؛ اِی بابا عروسم عروس‌های قدیم، یه شوری یه اشتیاقی، اصلا اونا خواب نداشتن که، حالا بیا عروس مارو نگاه کن ساعت داره می‌شه یک ظهر هنوز خوابه، این همه هم دارم حرف می‌زنم انگار نه انگار، معلوم نیست دیشب با آقاشون کجا بودن که شبیه مار به خودش پیچیده و خوابه، بله دیگه منم همچین آقایی داشتم تا این موقعه می‌خوابیدم.
با تک خنده‌ایی گفتم:
- چته ساناز؟ باز که بدون ترمز داری فقط گ*از می‌دی.
صدام رو صاف کردم و ادامه دادم:
- باز چته اول صبحی اومدی و داری برا من غر‌غر می‌کنی.
اومد نزدیک تخت و با بغض گفت:
- بله دیگه وقتی پای آقا بردیا میاد وسط حرف‌های من می‌شه غر‌غر.
دستش رو گرفتم و کشیدم که پرت شد بغلم رو تخت و گفتم:
- آها، پس اون من بودم که از دو روز قبل از سورپرایز بردیا خبر داشتم و لام تا کام حرف نزدم، نه؟
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
- تو، من یا بردیا حالا چه فرقی می‌کنه... پاشو برو دست و صورتت رو بشور بریم ناهار بخوریم.
روی تخت نشستم و گفتم:
- باز چترت رو اینجا باز کردی؟
دستم رو گرفت از رو تخت بلندم کردو به سمت سرویس بهداشتی هولم داد و در همون حین گفت:
- این کارا به تو مربوط نیست خاله جونم خودش منو دعوت کرده که آخرین ناهارِ دوران مجردیت رو بخوری البته همراه با من، حالا هم برو تو حوصله‌ت رو ندارم. همین‌جا منتظرم زودی بیا
با تک خنده‌ایی گفتم:
- نمی‌خواد، تو برو من زود میام.
- باشه تو فقط برو.
طبق معمول همیشه کارام رو انجام دادم، آبی به صورتم زدم و از تو آیینه به خودم خیره شدم؛ امروز آخرین روز بود که تو اتاق خودم چشمام رو باز کردم از فردا توی خونه‌ی خودم چشمام رو باز می‌کنم و می‌بندم.
نفس عمیقی کشیدم، صورتم رو خشک کردم. در اتاق رو که باز کردم ساناز رو دیدم که داره حق به جانب نگاهم می‌کنه با حرص گفت:
- بهسا جان عزیزم الان می‌تونیم بریم و ناهار بخوریم؟ اصلا نظرت چیه یه دور این اطراف بزنیم بعد بریم ها؟
جدی گفتم:
-آره فکر خوبیه بریم یه کم تو حیاط
حرصی‌تر شد دستم رو گرفت کشوند و گفت:
-بیا بریم ببینم روز آخری چه پرو هم شدی.
با خنده‌ی سرخوشانه‌ایی گفتم:
- گشنگی اَمونت رو برید‌ها
ساناز تا مامانم رو دید گفت:
- خاله مونس بیا که تک دخترت رو برات آوردم، خداروشکر که فردا عروسیشه و دیگه اجازه نمی‌دم این ورا پیداش بشه خودمم پس فردا وسایلم رو میارم می‌چینم و تا آخر عمر ور دلتون می‌مونم.
مامانم لبخندی زد و گفت:
- الهی دورت بگردم ساناز جان قدمت رو چشم.
به سمت میز ناهار‌خوری که آماده بود رفتم و گفتم:
- اوه، می‌بینم که نرفته جام پرشده مامان جون، منتظر بودی برما
مامان م*حکم زد رو گونش و گفت:
- اِوا، خاک بر سرم بهسا این چه حرفیه که می‌زنی؟
ساناز زبونی برام بیرون آورد و رفت سمت مامانم و گفت:
- خاله جون بهتره زیاد به حرفای بی‌سرو‌سامون این دقت نکنید.
به قورمه سبزی رو میز اشاره کرد و گفت:
- غذارو بچسب که حلال هر مشکلیه
و بعد دوتاشون پشت میز نشستن و همگی مشغول خوردن شدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد‌روز‌عشق
قسمت ششم
***
بعد از خوردن غذا و جمع کردن و شستن ظرف‌ها به سمت پذیرایی رفتیم که ساناز م*حکم زد رو پیشونیش و گفت:
- راستی خاله جون لباس بهسا رو گرفتی؟
مامان لبخندی زدو گفت:
- آره جانم الان میارم.
ساناز با چرب زبونی از رو مبل بلند شد و دست مامانم رو گرفت و گفت:
- خاله مونس تو تاج سری بیا بشین من خودم میرم می‌یارم.
و بعد پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
-بعضی از آدما باید از من یاد بگیرن، ناسلامتی فردا عروسی‌شونه.
با خنده گفتم:
- برو ساناز این‌قدر بلبل‌زبونی نکن برا من.
ساناز هم با خنده به سمت اتاق مامان و بابا حرکت کرد.
زیر ل*ب جوری که مامان نشنوه زمزمه کردم:
- عجب این بشر پاچه‌خوارها!
خیلی وقت بود که ساناز رو می‌شناختم، به نظرم ساناز بهترین دوستی بود که خدا می‌تونست سر راهم قرار بده با این‌که خودش هزار تا مشکل داشت اما همیشه اونا رو زیر روحیه‌ی شاد و بی‌نقصش مخفی می‌کرد؛ حتی گاهی بعضی ها بهش می‌گفتن سرخوش اما این من بودم که می‌دیدم چه زجری رو داره متحمل می‌شه.
با صدای ساناز از فکر بیرون اومدم:
- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا... این حیاط و اون حیاط می‌ریزن نقل و نبات... به سر عروس و دوماد می‌ریزن نقل و نبات... بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا... کوچه تنگه بله عروس چه زشته بله... دست به زلفاش نزنید مروارید بنده بله
همون‌طور داشت می‌خوند، لباسم دستش گرفته بود و به سمتم می‌یومد، اومد سمتم لباس رو داد دستم و گفت:
- بیا این رو‌ بگیر برو بپوش بهسا
مامان هم از رو مبل بلند شد و گفت:
- آره بهسا جان مادر تو برو بپوش منم برم اسپند دود کنم.
مامان رفت.
لباس رو از ساناز گرفتم و دوباره رو مبل نشستم و گفتم:
- این یکی رو تورو خدا بی‌خیال شو ساناز نمی‌پوشم.
اخمی کردو گفت:
- یعنی چی نمی‌پوشم چه معنی میده داری رو حرف من و مامانت حرف می‌زنی.
ریلکس گفتم:
- نچ، این یه قلم رو بیخیال شو عزیزم، فردا تو تنم می‌بینی دیگه، دوست ندارم قبل از عروسی کسی تو تنم ببینه.
قیافش رو کج‌و‌کله کرد و گفت:
- پاشو ببینم فک کردی من بردیام لی‌لی به لا‌لات بزارم برو بپوش این‌قدر من رو حرص نده بهسا
سرم رو به معنی نه تکون دادم که دوباره گفت:
- باشه نپوش، ولی من می‌دونم تو من رو از حرص می‌کُشی اون وقت نمی‌تونم تورو تو لباس عروست ببینم.
مکثی کرد و ادامه داد:
- بهسا جان عزیزم بیا برو بپوش گلم.
قاطع گفتم:
- ای بابا ساناز یه بار گفتم نه یعنی نه دیگه گیر نده.
چشم غره‌ایی بهم رفت و گفت:
- باشه بابا نپوش، ایش خوشم نمی‌یاد.
خنده‌ایی کردم و دستش رو گرفتم کنار خودم نشوندمش بغلش کردم و گفتم:
- آجی جون ناراحت نشو دیگه.
چشمکی زدم و ادامه دادم:
- مهم اینه که تو زودتر از بردیا من رو تو این لباس می‌بینی.
نیشش باز شد و گفت:
- آره این خوبه، اصلاً عالیه.
 
1 کامنت ها
آخرین ویرایش:

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
فوق العاده بود Sdhk Bdjjwb
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد‌روز‌عشق
قسمت هفتم
با لبخند محوی گفتم:
- من آخر نفهمیدم تو چرا با بردیا لجی!
با لحن چندشی گفت:
- همون بهتر که نفهمی.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و دود تمام خونه رو برداشت.
ساناز سرفه‌ایی کرد و گفت:
- خاله مونس مطمئنی که این اسپنده؟
مامان خنده‌ایی کرد و گفت:
- والا نمی‌دونم ساناز جان!
و بعد حالت متفکری به خودش گرفت.
خنده‌ایی کردم و گفتم:
- حالا بیخیال شو مامان جونم.
لبخندی زد.
اسپند و دور سرم چرخوند و گفت:
- امیدوارم که خوشبخت بشی عزیزم.
حلقه زدن اشک رو تو چشمای مامانم دیدم، مامان بلافاصله رفت سمت آشپزخونه خواستم دنبالش برم که ساناز دستم رو کشید و گفت:
- کجا داری میری آخه؟ بزار یه کم تو خودش باشه به این اشک‌ها نیاز داره بهسا
ناراحت گفتم:
- آخه چرا؟
زد تو سرم و گفت:
- اینا همه از رو خوشحالیه خره
اومدم حرف بزنم که گوشی ساناز زنگ خورد، ساناز بعد از دیدن اسمی که رو گوشیش دید اخمی کرد و تماس رو ریجکت کرد.
لبخندی تصنعی زد و رو بهم گفت:
- خب، داشتم چی می‌گفتم؟
خواستم جوابش رو بدم که موبایلش دوباره زنگ خورد با لبخند پر استرسی رو بهم گفت:
- یک دقیقه اتاقت رو قرض می‌گیرم بهسا.
و بعد بلافاصله رفت.
خیلی حرکات ساناز مشکوک شده بود.
به سمت اتاقم رفتم و پشت در ایستادم و به حرف‌های ساناز گوش دادم:
- حالم ازت بهم میخوره نمی‌تونم تحملت کنم این‌قدر بهم زنگ نزن داری عذابم میدی.
مکثی کرد، مثله این‌که داشت به حرف‌های طرف مقابل گوش می‌کرد.
بعد از مدتی با بغض گفت:
- دیگه نه... دیگه من و تو با هم کاری نداریم... ببین فردا عروسیه، عروسیه بهترین رفیقم، که خودت بهتر از من می‌شناسیش، که اگر بدونم کسی بدیش رو می‌خواد نابودش می‌کنم پس بهتره با اعصاب من بازی نکنی دوست ندارم بهسا از این مسئله بویی ببره، دوست دارم بدون هیچ نگرانی بره سر خونه و زندگیش... پس دست از سر من بردار.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- فقط از زندگیم گمشو.
و بعد تماس رو قطع کرد.
رفت جلوی آیینه اتاقم زل زد به آیینه و گفت:
- ساناز م*حکم باش، مثل همیشه بخند تا کسی نفهمه قلبت از د*ر*د پُره.
و بعد لبخندی زدو به سمت در اتاق اومد، همین‌که از در اومد بیرون رو‌به‌روش ایستادم و به چشماش زل زدم.
 
1 کامنت ها

batkian๑

مدیر تالار مجله + مدیر تالار تاریخ
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
میکسر آزمایشی
عضو تیم مجله
عضویت
Jun 28, 2020
ارسال ها
1,191
لایک ها
16,232
امتیاز
73
سن
14
محل سکونت
از جهانی مختص من...
اون افکار مریضتو از ذهنت خارج کننننننننننننن
 

Fatemeh.hp

مدیر تالار ورزش + ناظر تالار رمان + روزنامه نگار
کادر مدیریت تک رمان
مدیر تالار
ناظر رمان
گوینده انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضویت
Jul 14, 2020
ارسال ها
821
لایک ها
3,862
امتیاز
63
رمان زاد‌روز‌عشق
قسمت هشتم
بهت‌زده نگاهم کرد و گفت:
- نگو که داشتی به حرف‌هام گوش می‌کردی؟
دستش رو گرفتم و کشیدمش تو اتاق و نشوندمش رو تخت و تو چشم‌هاش زُل زدم:
- اتفاقاً کاملاً برا همین پشت در اتاق وایساده بودم... فکر نمی‌کردم این‌قدر از هم دور شدیم که دیگه حرف‌هات رو بهم نمیگی... اون کیه که داشتی باهاش این‌طوری حرف میزدی ساناز؟
سرش رو پایین انداخت و حرفی نزد.
دستش رو فشار دادم و گفتم:
- با توام ساناز، تا بهم نگی کی بود بیخیال نمیشم می‌دونی که این کارو می‌کنم.
حرفی نزد که با تحکم گفتم:
- ساناز
باز هم سکوت کرد، دیگه داشت کفرم رو در می‌آورد.
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم، با دیدن اسم"یکی‌یدونه‌قلبم" فهمیدم که بردیا پشت خطه، جواب دادم.
- جانم بردیا، سلام
با آرامش همیشگی گفت:
-سلام به جانان من، خوبی عزیزم؟
تو چشم‌های ساناز زل زدم و جواب بردیا رو دادم:
-خوبم، تو چطوری؟
- عالی، زنگ زدم بگم که تا دو ساعت دیگه آماده باش که بریم سر‌خاک بارانا
با مهربونی گفتم:
- حتما عزیزم، خیلی ممنون که منو میبری
مکثی کردم و گفتم:
- فقط قبلش یه کاری رو باید با ساناز انجام بدم اگر موفق نشدیم بهت زنگ میزنم که نیای.
با نگرانی گفت:
- چیزی شده بهسا؟
روم رو از ساناز گرفتم و گفتم:
- حالا بعداً بهت میگم کاری نداری تو؟
با ته مونده‌های نگرانی تو صداش گفت:
- نه عزیزم، پس خبرم کن.
- خداحافظ
و بدون مکثی تماس رو قطع کردم.
رو‌به روی ساناز ایستادم و گفتم:
- نمیخوای چیزی بگی؟
چیزی نگفت.
رفتم سمت در اتاق که اسمم رو صدا کرد و از رو تخت بلند شد و به سمتم اومد.
دستام رو گرفت و با بغض گفت:
- بهسا
اشک از گونه‌اش پایین اومد و ساناز جلوی پاهام زانو زد و صدای گریه آرومش سوهان روحم شد.
با بهت کنارش نشستم و با نگرانی گفتم:
- ساناز عزیزم چی شده؟
میون هق‌هق‌هاش گفت:
- من دیگه نمی‌خوامش بهسا
با اشکی که تو چشم‌هام جمع شده بود گفتم:
- راجب چی صحبت میکنی؟
با لکنت گفت:
- اون... اون برگشته بهسا...کابوسم برگشته
با شک گفتم:
- کیی؟
با چشم‌های اشکیش تو چشمام خیره شد و گفت:
- رامتین
با شنیدن اسم رامتین از ز*ب*ون ساناز دستام رو جلوی دهنم گرفتم که مامان صدای جیغ خفه‌ام رو نشنوه.
 
بالا پایین