• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

درحال تایپ راز افسون | م.صالحی کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع م.صالحی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 63
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
نام: راز افسون​
نویسنده: م.صالحی کاربر انجمن تک رمان​
ناظر: Mids





ژانر: عاشقانه، معمایی​
خلاصه: شروعش یک بازی بود، بازی که او را به سوی یک عشق ناگهانی کشاند و درگیر کرد در ماجرای رازی سر به مهر. رازی که فقط ارباب از آن خبر داشت و افسونِ قصه تاوانی بود برای زخم‌هایش.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا : م.صالحی

AhoorA

ناظر بازنشسته
مدیر بازنشسته
Jul 23, 2020
69
2,471
63

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #3
dvl_راز_افسون.jpg
مقدمه:​
گاهی تمام توان و قدرتت را به کار می‌گیری تا زمانه را به زانو درآوری، تا بغض‌های فرو خورده‌ات را التیام بخشی ولی فقط کافی‌ است او نخواسته باشد، چنان معادلات دوتا دوتا چهارتایت را به هم می‌ریزد که حیران بمانی در برابر آنچه که او می‌خواهد و تو نمی‌خواهی.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #4
کادیلاک مشکی آرام در خیابان به پیش می‌رفت و راننده‌ی تنومند و چهارشانه‌ی آن سرخوش سری تکان می‌داد و همراه با ترانه‌ی سنتی که از ضبط ماشین پخش می‌شد؛ زمزمه می‌کرد. از شهر خارج شد اما هنوز خیلی دور نشده بود که ماشین پراید یشمی رنگی با سرعت از کنارش گذشت و دیوانه‌وار مقابلش پیچید. جا خورده از این اتفاق م*حکم روی ترمز کوبید و از ماشین پیاده شد. از آن ماشین هم سه مرد که صورت‌هایشان را پوشانده بودند پیاده شدند و به سمتش هجوم آوردند. اولین نفر وقتی به او رسید چنان با قفل فرمان به پشت پایش کوبید که از د*ر*د دادش به هوا بلند شد. تا خواست به خودش بجنبد، به سرش ریختند و بی‌رحمانه کتکش زدند. یکی از آن‌ها خودش را داخل ماشین کشید. سوییچ را برداشت و به سمت صندوق عقب رفت. دختری وحشت‌زده با دست و پای بسته و دهانی که چسب خورده درون صندوق بود. طناب پایش را باز کرد و همینطور که به او کمک می‌کرد تا پیاده شود گفت:​
- نترس اومدم نجاتت بدم.​
دو نفر دیگر هنوز در حال زدن آن مرد بودند. دخترک را که به ماشین رساند، با فریاد از دوستانش خواست که بروند. دو نفر دیگر با عجله خود را به ماشین رساندند و بالافاصله آن‌جا را ترک کردند. وقتی به اندازه‌ی کافی از آنجا دور شدند. جوانی که عقب در کنار دخترک نشسته بود دستمالی که به صورت بسته بود باز کرد و گفت:​
- خیلی هم سخت نبود.​
جوانی که در کنار راننده نشسته بود به عقب برگشت و گفت:​
- فردین دست و دهنش رو باز کن.​
فردین نام پسری بود که صندلی عقب در کنار آن دختر نشسته بود. نگاهش را به دخترک داد. دختری ریزه میزه با موهای خرمایی به شدت بلند و چشمان آبی رنگی که در زیر نور چراغ ماشین هم به خوبی می‌درخشید.​
یک پیراهن گل‌دار بلند و آستین‌دار به تن داشت.​
فردین که محو نگاهش شده بود به خودش آمد و گفت:​
- ما کاری باهات نداریم، اومدیم نجاتت بدیم. تو کی هستی؟ اون پیرزن پیرمرده چرا زندونیت کرده بودن؟​
اما باز هم دخترک در سکوت نگاهشان می‌کرد.​
پسری که راننده بود همینطور با سرعت رانندگی می‌کرد. پسری که کنارش نشسته بود عصبی بر سرش غرید:​
- چه خبرته آروم‌تر برو.​
– کوری نمی‌بینی داره دنبالمون میاد.​
فردین وحشت‌زده به سمت عقب چرخید، دخترک هم همانطور.​
راننده‌ی ماشین چند خیابان را همانطور با سرعت رانندگی کرد تا بالاخره سرعتش را کم کرد و گفت:​
- بالاخره جاش گذاشتم.​
فردین باز نگاهش را به دختر داد و گفت:​
- چرا حرف نمی‌زنی؟ اسمت چیه؟​
دوستش گفت:​
– ترسیدی؟ ما کاری باهات نداریم، ما دیدیم زندونیت کرده بودن. فقط خواستیم نجاتت بدیم، اسمت چیه؟​
دخترک نگاه ترسانش بین فردین و دوستش که کامل به سمت عقب چرخیده بود در گردش بود.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #5
***​
فلش بک​
صدای خنده‌ها و کل‌کل کردن‌هایشان تمام خانه را برداشته بود چندین بار هم به آن‌ها اعتراض شد اما باز هم بی‌اهمیت به کارشان ادامه می‌دادند.​
همه روی تخت چوبی زیر سایه‌ی درخت به حالت دایره‌وار نشسته بودند و یک بطری وسط قرار داده بودند و جرات و حقیقت بازی می‌کردند.​
سه دختر و چهار پسر بودند. بطری توسط یکی از پسرها چرخانده شد و سر بطری مقابل پسر دیگری متوقف که شد صدای هو و خنده‌ی بقیه برخاست.​
یکی از دخترها گفت:​
- جرات یا حقیقت محمد؟​
محمد به پسری که بطری را چرخانده بود نگاه کرد و گفت:​
- حقیقت.​
پسر هم با شیطنت گفت:​
- اسم آخرین دوست دخترت؟​
با این سوالش همه خندیدند و محمد گفت:​
- خیلی ع*و*ضی هستی فردین.​
فردین ابروی بالا انداخت و گفت:​
- بازیه دیگه محمد.​
محمد مکثی کرد و بعد گفت:​
- سارا.​
خواهرش مهلا با توپ پر گفت:​
- کدوم سارا؟​
محمد اخمش را به جان خواهرش ریخت و گفت:​
- فضولیش به تو نیومده، قرار بود فقط اسمش رو بگم نه چیز دیگه‌ای.​
مهلا گفت:​
- خوش به حال مامان فکر می‌کنه پسرش پاک پاک.​
محمد با تندی جوابش را داد:​
- ببین مهلا ببینم حرفی به مامان زدی من می‌دونم و تو.​
یکی دیگر از پسرها با ذوق گفت:​
- آخ جون دعوا.​
خواهر بزرگ فردین، فریبا گفت:​
- بس کن شایان، کی دعوا داره. نوبت تو محمد، بطری رو بچرخون.​
محمد همینطور که داشت بطری را می‌چرخاند گفت:​
- فردین دعا کن به تو نیوفته.​
بطری چرخید و چرخید و از قضا مقابل فردین متوقف شد که محمد با خوشحالی به هوا پرید و گفت:​
- ای خدا شکرت.​
بقیه هم داشتن می‌خندیدن اما فردین بی‌تفاوت نگاه می‌کرد.​
مهلا سریع گفت:​
- اسم دوست دخترش رو بپرس.​
فردین ابروی در هم کشید و گفت:​
- اول باید بپرسید جرات یا حقیقت‌.​
محمد: جرات یا حقیقت؟​
فردین نگاهی به همه انداخت و گفت:​
- جرات.​
محمد با حرص غرید:​
- خیلی کلکی، ولی اشکال نداره دارم واست.​
شایان چیزی زیر گوش محمد گفت که محمد خندید و گفت:​
- تکراریه .​
پسر دیگر که تا به حال ساکت بود گفت:​
- من یه پیشنهاد بدم.​
محمد نگاهش را به او داد و گفت:​
- بگو حامد.​
حامد سرش را به گوش محمد نزدیک کرد و چیزی گفت که محمد با خوشحالی خندید و نگاهش را به فردین داد و گفت:​
- برو دزدی.​
فردین متعجب گفت:​
- چی؟​
محمد با شیطنت گفت:​
- برو از خونه‌ی همسایه یه چیزی بدزد و بیار.​
با این حرفش همه با هم زدن زیر خنده و فردین معترضانه گفت:​
- خیلی ع*و*ضی هستی.​
محمد: این همسایه‌مون یه پیرزن پیرمرد هستن که صبحی از خونه بیرون رفتن تا عصر هم برنمی‌گ*ردن. برو از خونه‌شون یه چیزی بدزد بیار.​
فردین خواست منصرفشان کند برای همین گفت:​
- ممکنه بیان اینجوری خیلی بد می‌شه.​
حامد: داری جر زنی می‌کنی ها، خودت انتخاب کردی. زود باش فردین.​
محمد همینطور که از تخت پایین می‌رفت گفت:​
- فریبا تو کشیک بکش کسی نیاد توی حیاط، بیا من قلاب می گیرم از دیوار بالا بری.​
همگی به کنار دیواری که با خانه‌ی همسایه مشترک بود و چندان بلند نبود رفتند. فردین باز گفت:​
_ اگر دراشون قفل بود چی؟​
محمد با خنده گفت:​
- اون دیگه مشکل تو.​
فردین مکثی کرد و گفت:​
- پس برید به دستکش برام بیارید.​
شایان: دستکش واسه چی؟​
فردین: نمی‌خوام فردا به خاطر یه بازی احمقانه کارم به اداره‌ی آگاهی بکشه.​
مهلا به داخل رفت و دقایقی بعد با دستکش‌های آشپزخانه برگشت که با دیدن دستکش‌ها باز خنده‌ی همه به جز فردین به هوا برخاست. محمد دستکش‌ها را گرفت و در حالی که به سمت فردین گرفته بود گفت:​
- می‌خواهی جوراب بابام رو هم بیارم بکشی رو صورتت؟​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #6
با این حرفش همه زدن زیر خنده، فردین بی‌خیال دستکش شد و همینطور که زیر ل*ب فحش می‌داد به سمت دیوار رفت. شایان و حامد قلاب گرفتند و فردین خودش را از دیوار بالا کشید لبه‌ی دیوار که نشست به داخل خانه نگاهی انداخت. حیاطی تمیز و مرتب، توی باغچه‌ی که نزدیک همان دیوار بود یک درخت انار بود و سبزی هم کاشته شده بودند. فردین بعد از برانداز کردن خانه گفت:​
- چرا ارتفاع این‌طرف بیشتره؟​
محمد با شیطنت گفت:​
- می‌خواهی بگی ترسیدی؟​
فردین فحشی بهش داد و توی حیاط پرید. دردی توی مچ پایش پیچید اما روی پا ایستاد و آرام گفت:​
- محمد مطمئنی کسی خونه‌شون نیست؟​
صدای محمد از آن‌طرف دیوار شنید.​
- ده سال که این پیرمرد و پیرزن می‌شناسیم. تنها زندگی می‌کنن.​
فردین سری تکان داد و با خودش گفت:​
- خودم کردم که لعنت به خودم باد.​
با احتیاط از سه پله‌ بالا رفت تا به ساختمان رسید. در ورودی بسته بود و پر*ده کشیده شده بود. سعی کرد از پشت پنجره‌ها به داخل نگاه کند اما پر*ده‌ها کشیده شده بودند. صورتش را به شیشه چسباند که از لای دو تکه‌ی پر*ده داخل را ببیند که پنجره باز شد. گویی خیلی خوب نبسته بودند. پنجره که باز شد آرام با خودش گفت:​
- گویا همه‌ی کائنات دست به دست هم دادن تا من امروز دزدی کنم.​
آرام پنجره را باز کرد و پر*ده را کنار زد و آرام وارد اتاق شد. ظاهراً اتاق خوابشان بود یک تخت دو نفره​
و یک میز توالت زیبا و قاب زیبایی که به دیوار بالای تخت بود با دیدن دکوراسیون اتاق با تحسین گفت:​
- اینجا خونه‌ی نوعروسه یا پیرزن پیرمرد.​
به سمت در اتاق رفت و در اتاق را آرام باز کرد و به بیرون سرکی کشید. هیچکس توی پذیرایی نبود، وسایل توی پذیرایی شیک و کلاسیک بود. چرخی توی پذیرای زد و وسایل عتیقه‌ی آن را نگاهی انداخت و گفت:​
- شغل بدی هم نیست ها.​
دراور چوبی سه کشو‌ای کنار دیوار بود و روی آن یک گلدان از جنس برنج قرار داشت. اولین کشو را باز کرد، داخل کشو چند جعبه بود یکی از جعبه‌ها را باز کرد. جعبه پر بود از انگشتر مردانه، با دیدن انگشترها چشمانش برقی زد، جعبه را توی کشو قرار داد و کشو را بست. کشوهای دیگر را هم باز کرد و نگاه کرد. داخل کشوی دوم چند جعبه بود که یکی از آن‌ها را نگاه کرد یک عالمه سنجاق س*ی*نه‌ی زیبا و گل سر داخلش بود. فکر کرد شاید بدلیجات باشد که قیمتی نداشته باشد اما این چیزها با بدلیجات دیگر که دیده بود خیلی فرق داشت.​
توی کشوی سوم هم چند جعبه بود که یکی از آن‌ها را نگاه کرد چند ساعت جیبی بود. یکی از ساعت جیب‌های که در داشت را با فشار دادن دکمه‌ی بالا صفحه باز کرد و با تحسین گفت:​
- زیباست.​
ساعت را سرجایش گذاشت و باز توی خانه چرخید تا به آشپزخانه رسید یک سبد میوه روی میز بود که سیب از درون آن برداشت و گفت:​
- فکر کنم همین سیب کافی باشه.​
و از همان پنجره به حیاط برگشت داشت به سمت درخت می‌رفت که با کمک درخت خودش را به بالای دیوار بکشد که صدای را از زیر زمین شنید. کمی که دقت کرد مثل صدای تکان خوردن چیزی و کوبیده شدنش روی زمین بود. با احتیاط به سمت زیر زمین رفت و از پشت پنجره‌های غبار گرفته به داخل زیر زمین نگاه کرد. یک دختر جوان که موهای بلندش دورش پریشان بود و دهانش بسته شده بود به او زل زده بود.​
با شنیدن صدای محمد به خودش آمد.​
_ چیکار می‌کنی فردین؟ بیا، پیرمرد پیرزنه دارن میان.​
عقب عقب به سمت دیوار رفت و با کمک محمد خودش را از دیوار بالا کشید و توی حیاط خانه پریدند.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #7
***​
زمان حال​
همه ساکت بودند و به خیابان چشم داشتند. البته فقط فردین بود که گاهی زیر چشمی این دختر مو بلند چشم آبی را می‌پایید. دخترک که ظاهراً خوشحال بود از فرارش با شوق داشت به خیابان خلوت و پر نور تهران نگاه می‌کرد طوری که گویی برای اولین بارش بود که شهر را می‌دید. این سکوت پرسوال را شایان شکست و گفت:​
- اگر پلیس ما رو بگیره دردسر می‌شه واسه‌مون، باید بریم یه جای.​
محمد نگاهش را به او داد و گفت:​
- کجا بریم این وقت شب؟​
- نمی‌دونم ولی اینجوری هم درست نیست با این دختره توی خیابون می‌چرخیم، حجابش هم که اصلاً خوب نیست.​
محمد دوباره به سمت عقب چرخید و گفت:​
- راست می‌گه فردین، اگر پلیس ببینه ولمون نمی‌کنه.​
- خب می‌گی من چیکار کنم؟ می‌بینی که حرف نمی‌زنه.​
شایان از آینه نگاهش کرد و گفت:​
- ببین خانم ما به خاطر نجات دادن شما خودمون رو توی خطر انداختیم. پس زودتری حرف بزن بگو کی هستی؟ برای چی دزدیدنت و اونجا زندونیت کرده بودن؟ شماره‌ی خانواده‌ت رو بده حداقل بهشون زنگ بزنیم. ببینم لابد از خانواده‌ت درخواست پول کرده بودن؟​
اما دخترک فقط نگاهشان می‌کرد.​
محمد مستاصل و کلافه گفت:​
- نخیر گویا نمی‌خواد حرف بزنه.​
فردین که توی فکر بود خطاب به شایان گفت:​
- اگر یه جای دیدی بازه نگه دار یه روسری واسه‌ش بگیرم.​
خیابان بعدی هنوز مغازه‌ی باز بود. تا شایان ایستاد، فردین از ماشین پیاده شد و به سمت مغازه‌ رفت. دقایقی بعد با یک کیسه‌ی که دستش بود برگشت و دوباره در کنار افسون نشست. روسری بلند طرح‌داری که مشخص بود با عجله انتخاب کرده است تا زد و خواست روی سر دخترک بیندازد. دخترک خودش را عقب کشید و فردین با اخم گفت:​
- این رو سرت کن که کمتر جلب توجه کنی.​
دخترک روسری را گرفت و روی سرش انداخت.​
محمد به سمت عقب چرخید و گفت:​
- حالا بگو اسمت چیه؟​
تنها چیزی که نصیبشان شد نگاه آن دخترک بود.​
شایان با غرلند ماشین را از جا کند و گفت:​
- نخیر گویا سیندرلامون لاله.​
فردین به جانش غرید:​
- اگر لال بود که روی دهنش چسب نمی‌زدن، حتمی نمی‌خواستن صداش در بیاد.​
محمد سعی کرد در آرامش با او صحبت کند:​
- ببین دختر، ما نجاتت دادیم ولی الان نمی‌دونیم چه غ*لطی بکنیم مگه اینکه الان حرف بزنی بگی کی هستی و برای چی دزدیدنت تا بتونیم کمکت کنیم برگردی پیش خانواده‌ت.​
دخترک که گویا ترسش از بین رفته بود لبخندی روی لـبش نشست اما حرفی نزد.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #8
باز سکوت حاکم شد و همه توی فکر بودند تا بلکه راهی پیدا کنند. فردین سکوت را شکست:​
- زنگ بزنیم به حامد.​
شایان نگاه پرسشگرش را از آینه به او داد:​
- که چی بشه؟​
- شبی بریم خونه‌باغ پدربزرگش، برو سمت خونه‌ی خاله ی ثریا.​
شایان با نیشخندی جوابش را داد:​
- فکر بدی هم نیست سه تا پسر با یه دختر توی یه خونه‌باغ، همسایه‌ها بفهمن زنگ بزنن به پلیس بیان بگیرنمون. اون‌وقت خر بیار و باقالی بار کن. تا بیایی ثابت کنی ما هیچ‌کدوم هیچ غ*لطی نمی‌کردیم بدبخت شدیم رفته پی کارش.​
فردین با تندی گفت:​
- تو که می‌خواستی انقدر غر بزنی غ*لط کردی از اول موندی، الانم ما رو برسون بعد برو.​
شایان عصبانی جوابش را داد:​
- یه چیزی هم بدهکارت شدم.​
محمد بینشان میانه داری کرد. فردین موبایلش را از جیب بیرون کشید و با حامد تماس گرفت. مدتی با او صحبت کرد و موضوع رفتن به خانه‌باغ پدربزرگش را اوکی کرد وقتی تلفن را قطع کرد متوجه محمد شد که در سکوت داشت به دخترک نگاه می‌کرد. نگاه دخترک هم به محمد بود، فردین اخمی به پیشانی نشاند و گفت:​
- هوی.​
- چیه؟​
فردین باز گفت:​
- می‌گم چته، چرا ماتی؟​
محمد غری زد و به سمت جلو چرخید. فردین یک‌ساعت نبود که این دخترک را دیده بود اما احساس خوبی به آن دختر داشت و ناخودآگاه از نگاه‌ خیره‌ی شایان و محمد به او به هم می‌ریخت.​
نزدیک خانه‌ی پدر حامد بودند که فردین تماس گرفت. وقتی رسیدند حامد حاضر و آماده توی کوچه منتظرشان بود، تا شایان توقف کرد حامد در عقب را باز کرد و گفت:​
- بشین اون‌طرفتر فردین.​
- تو کجا میای دیگه.​
حامد که نگاهش به دخترک بود متوجه حرف فردین نشد که فردین با تندی گفت:​
- هوی با توام، می‌گم تو کجا میایی؟​
نگاه حامد به سمت چشمان فردین چرخید و گفت:​
- ناسلامتی خونه‌باغ پدربزرگ منه.​
- نمی‌ریم که خونه‌باغتون رو بخوریم که.​
شایان وارد بحثشان شد و گفت:​
- چرا کل‌کل می‌کنی فردین، خب بذار بیاد.​
فردین ناچاراً کمی آنطرف‌تر نشست و حامد در کنارش نشست، شایان هم سریع حرکت کرد. دخترک خودش را به در چسباند چون فردین کاملاً به او چسبیده بود.​
محمد به سمت عقب چرخید و گفت:​
- این دختره معذبه، می‌گم بیاد جلو بشینه من بیام عقب.​
فردین با اخمی گفت:​
- این دختر جاش راحته، اما تو چی؟ تو معذبی؟​
محمد هم عصبانیتش را با اخمی که به پیشانی نشاند به جان فردین ریخت و به سمت جلو چرخید.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #9
حامد داشت در مورد این‌که چطور فراریش دادند سوال می‌پرسید و کسی به غیر از شایان جوابش را نمی‌داد، محمد ناراحت توی فکر بود و فردین همه‌ی حواسش به آن دختر بود که خود را به شدت به در چسبانده بود و سعی می‌کرد خودش را از فردین دور نگه دارد، فردین هم برای اینکه او معذب نباشد خودش را به سمت حامد کشیده بود، صحبت‌های حامد و شایان که تمام شد، حامد کمی خم شد و نگاهش را به آن دختر داد و گفت:​
- آهای دختره، اسمت چیه؟​
دخترک این‌بار با اخمی نگاهش را به سمت بیرون برگرداند.​
فردین آرام گفت:​
- راحتش بذار.​
حامد حق به جانبانه گفت:​
- یعنی چی خب؟ اصلاً شما مطمئنید این رو دزدیده بودن، شاید معتاد چیزی بوده توی زیر زمین حبسش کرده بودن ترک کنه.​
محمد در همان حال که نشسته بود گفت:​
- به قیافه‌ش می‌خوره معتاد باشه؟​
– آره می‌خوره.​
باز دخترگ سر برگرداند و با خشم نگاهش کرد که حامد متوجه شد و گفت:​
- عجب چشای داری لامذهب، اینجور نگام نکن می‌ترسم .​
تا این حرف را زد فردین سقلمه‌ی محکمی به پهلویش زد و گفت:​
- خفه.​
حامد که پهلویش د*ر*د گرفته بود نالید:​
- چه مرگته فردین؟!​
فردین بهش چشم غره رفت و آرام بر سرش غرید:​
- نمی‌بینی ترسیده، می‌خوای با خودش فکر کنه ما هم ع*و*ضی هستیم.​
حامد پوزخندی زد و آرام گفت:​
- خیل خب بابا فهمیدم، گلوت پیشش گیر کرده.​
- بازم خفه.​
همگی ساکت بودند که موبایل محمد زنگ خورد، خواهرش مهلا بود، مدتی با او و در ر*اب*طه با اتفاقاتی که افتاده بود صحبت کرد وقتی تلفن را قطع کرد، شایان گفت:​
-می گم بچه‌ها اگر حق با حامد بوده باشه چی؟​
فردین جوابش را داد:​
-در چه مورد؟​
- اینکه ما اشتباه کرده باشم.​
– زر می‌زنیا شایان، به فرض هم معتاد بود و زندونیش کرده بودن ترک کنه، روی صندلی نشسته می‌بندنش، معتاد می‌ندازن صندوق عقب اینور اونور می‌برن.​
و نیم‌نگاهی به دخترک انداخت که دید قدرشناسانه او را نگاه می‌کند و لبخندی روی ل*بش خودنمایی می‌کند.​
فردین باز پرسید:​
- اسمت چیه؟​
اما باز دخترک سر به زیر انداخت.​
شایان خطاب به محمد گفت:​
– محمد در مورد این همسایه‌هاتون بیشتر بگو.​
محمد که نگاهش به بیرون بود و حسابی به فکر فرو رفته بود گفت:​
– آقا و خانم سمندری.​
حامد در ادامه گفت:​
- دیگه چی؟ چندتا بچه دارن چیکاره هستن؟​
– هیچی نمی‌دونیم، خیلی وقت نیست اومدن این محله، دوست هم ندارن با کسی حرف بزنن.​
فردین شاکی گفت:​
– صبر کن ببینم، من می‌خواستید بفرستید خونه‌شون دزدی، گفتی ده ساله همسایه‌تون هستن و می‌شناسیتشون.​
– بابا یه چیزی گفتم پا پس نکشی، وگرنه شش ماه هم نیست که اومدن اونجا.​
فردین تلخندی زد و باز سکوت بر ماشین حاکم شد، فردین هر بار به دخترک نگاه می کرد او نگاهش را می‌گرفت و به بیرون چشم می‌دوخت، دو ساعتی راه پیمودند تا مقابل خانه باغ نه چندان بزرگی در اطراف شهر توقف کردند، حامد سریع پیاده شد و در را باز کرد و شایان با ماشین به داخل رفت، مقابل که ساختمان توقف کرد، فردین دستگیره‌ی سمت دخترک را کشید و گفت:​
- پیاده شو.​
خواست پیاده شود که فردین بازویش را گرفت و زیر گوشش غر زد:​
- موهات رو بریز زیر روسری و بپوشون.​
دخترک سری تکان داد و روسریش را پیش کشید. از ماشین پیاده شد و همانجا کنار ماشین ایستاد. فردین در را م*حکم به هم کوبید که صدای شایان را در آورد.​
– چه خبرته فردین؟​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی

م.صالحی

ناظر بازنشسته
نویسنده انجمن
مدیر بازنشسته
Jul 16, 2020
331
4,897
73
31
حوالی کویر
  • نویسنده موضوع
  • #10
حامد جلوتر رفت و یک چراغ روشن کرد و از همانجا گفت:​
- بهتره بریم تو ، بفرمایین خانم.​
دخترک باز سر به زیر انداخت و با آن‌ها همراه شد، محمد و فردین در دوطرفش قدم بر می‌داشتند، جلوی در که رسیدند تازه متوجه شدند دخترک هیچ کفشی به پا ندارد و کف پاهایش هم زخمی شده است. وارد خانه شدند، یک پذیرایی نه چندان بزرگ که یک فرش وسط آن بود و دور تا دورش چند دست مبل جورواجور دست دوم چیده شده بود. ساختمانی که وسط یک باغ بزرگ قرار داشت اما خیلی هم‌ مجلل نبود. فردین با اخمی گفت:​
– برو اونجا بشین.​
دختر سری تکان داد و به سمت مبل رفت. قد بلندی نداشت اما موهای بلندی داشت، موهای که تقریباً تا نزدیکی زانوهایش می‌رسید و همین باعث شده بود زیر روسری پنهان نماند. قبل از نشستن، موهایش را کنار گرفت و بعد نشست و چشم به آن‌ها دوخت.​
محمد و فردین کنار هم ایستاده بودند و شایان روی مبلی افتاده بود و حامد هم داشت شومینه را روشن می‌کرد.​
محمد زودتر از بقیه به خودش آمد و جلو رفت و روی مبلی نشست. فردین اما از عمد نزدیک دختر نشست که باز دختر سر به زیر انداخت. حامد شومینه را که روشن کرد به سمت بقیه آمد و گفت:​
- خب حالا می‌خواهید چیکار کنید؟​
شایان که تمام مدت به دخترک زل زده بود گفت:​
- خیلی سن داشته باشه هفده هیجده سال.​
فردین خشمش را با نگاهش بر سر شایان ریخت و گفت:​
- خب که چی؟​
محمد از جا برخاست و گفت:​
- حامد اینجا یه لیوان آب پیدا می‌شه.​
– توی آشپزخانه.​
محمد از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. لیوانی پیدا کرد و از توی شیر پر از آب کرد و بیرون آمد، تا نزدیکی دختر رفت و لیوان آب را به سمتش گرفت و گفت:​
- تشنه‌ت نیست؟​
دختر مهربان نگاهش کرد و لیوان را دو دستی گرفت و همه‌ی آب را یک نفس نوشید.​
و دوباره لیوان را به سمت محمد گرفت که محمد گفت:​
- بازم آب می‌خواهی؟​
دختر سری به علامت تایید تکان داد. محمد به آشپزخانه رفت. دوباره با یک لیوان آب برگشت و آن را به دختر داد که باز دختر با ولع همه‌ی آب را نوشید.​
شایان با لوسی گفت:​
- آخی چقدر تشنه‌ش بود.​
و باز نگاه خشمگین فردین نثارش شد.​
لیوان را به محمد که نزدیکش ایستاده بود داد و محمد گفت:​
- گرسنه‌ت هم هست؟​
دختر باز سری به علامت مثبت تکان داد و فردین عصبی گفت:​
- ز*ب*ون نداری تو؟​
و دختر ترسیده سر به زیر انداخت.​
محمد مقابلش در آمد و گفت:​
- فردین چته؟ چرا انقدر عصبی شدی؟​
فردین نگاهش را به محمد داد. لحظاتی بر و بر نگاهش کرد و گفت:​
- خوبم، چیزیم نیست.​
- خب پس آروم باش و سرش داد نزن، حامد توی یخچال چیزی برای خوردن هست.​
- تخم‌مرغ شاید باشه.​
محمدی سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت، محمد ماهیتابه‌ی را پیدا کرد و روی گ*از گذاشت. حامد هم وارد آشپزخانه شد و همینطور که چیزی را از فریزر بیرون می‌آورد گفت:​
- اگر حرف نزنه می‌خواهید چیکار کنید؟​
– نمی‌دونم. الان گرسنشه، شاید وقتی سیر شد حرف زد. نون دارید؟​
– همین یه دونه‌ست، بگیر روی شعله‌ی آتیش یخش آب بشه.​
- بازم خوبه اینا را دارید؟​
حامد نزدیکش به کابین تکیه زد و گفت:​
- می‌گم اینطور که پیداست فردین گلوش پیش این دختره گیر کرده.​
محمد همینطور که نکاهش به تخم مرغ‌ها بود گفت:​
- از کجا می‌دونی؟​
- تابلوه، من فردین رو می‌شناسم. این عصبی بودنش هم به خاطر متلک‌ها و ه*یز بازیای شایان، نمی‌بینی از کنار دختره جم نمی‌خوره.​
محمد زیر گ*از را خاموش کرد و گفت:​
- شاید اینطور که می‌گی نباشه.​
حامد نان را توی سینی گذاشت و گفت:​
-حتماً همینطوره، البته حق هم داره دختره خیلی قشنگه.​
محمد نیمرو را با سینی که درونش نان بود برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت. حامد یه میز عسلی کوچک مقابل دختر گذاشت و محمد سینی را مقابلش قرار داد و گفت:​
- ببخشید که غذای بهتری نداشتیم.​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
امضا : م.صالحی
بالا