• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان دام جنون | Mah.K.sunny کاربر تک رمان

  • نویسنده موضوع Mah.K.sunny
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 84
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

نظرتون راجب رمان دام جنون چیه؟

  • داستانت عالیه ولی قلمت خوب نیست

    رای: 0 0.0%
  • خوبه.بد نیست

    رای: 0 0.0%
  • خیلی خوب نیست.باید بهتر بشه

    رای: 0 0.0%
  • اصلاً خوب نیست.به نظرم ننویسی بهتره

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
رمان دام جنون.
نویسنده: Mah.K.sunny
ژانر: عاشقانه، طنز
ناظر: Diyar♡
خلاصه: بین وفاداری و خ**یا*نت چقدر فاصله است؟...اصلاً آیا عشق ارزش فداکاری برای یک معشوق خائن را دارد؟
دختری مجنون و عاشق که برای معشوقش فداکاری می‌کند و آیا این فداکاری سرانجام خوشی دارد یا مجنون در دام جنونش اسیر می‌شود؟...

مقدمه:
« دستان سر شده ام را بر هم فشرده و مبهوت مانده، افق را می نگرم.
چه کس بانی آن شد مجهول معادلاتمان جایی میان سطرهای زیستن گم شود؟
ارزش جان نثاری ام، گیر افتادگی میان چینش بند بند سیاهی مطلق بود که تو را بنگرم آن هنگام که مشت بر پیکر احساساتم وارد می آوری؟
که بشوم گوشه نشین کنج دل غم و حسرت آنچه را که به ناحق از من ستودی، بخورم؟
شاید که این شب نیز دوام بیاورم و صبح فردایش، محبت شقایق ها حواله ام شود...»
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

"BAD.*.GIRL"

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jul 26, 2020
413
16,102
93
🥀
gudl_55xd_hgze_1595161827241_(1)_(1).png

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا
رمان دام جنون


""یادمان باشد وقتی كسی را به خودمان وابسته كردیم، در برابرش مسئولیم... دربرابر اشك‌هایش... شكستن غرورش... لحظه‌های شكستنش در تنهایی... و لحظه‌های بی‌قراریش... و اگر یادمان برود...
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد!"

پارت1

با کرختی از روی تخت بلند شدم و به پشت پنجره رفتم. موهای خرمایی رنگم رو پشت گوشم انداختم و نفسی تازه کردم. این روزها حتی نای نفس کشیدن هم ندارم. اصلاً برای چی باید نفس بکشم وقتی یه روزی نفسم به نفس یکی دیگه بند بوده؟ با فکرش دوباره چشمه‌ی اشکم راه می‌افته و دوباره به روزهای قبل بر می‌گردم.
***
همین‌جور که از در خونه بیرون می‌اومدم، به مامان گفتم:
- مامان! من ظهر یه کم دیر میام؛ ناهار می‌خوایم با بچه‌ها بیرون بریم.
مامان با مهربانی نگاهی به من کرد و گفت:
- باشه، برو، ولی زود برگرد، خانواده عمه مهشیدت می‌خوان بیان خونمون.
(یعنی برای چی می‌خواند بیاند؟ نکنه رامین هم به من علاقه داره؟)
با صدای مامان از فکر اومدم بیرون:
- نفس! کجایی؟ با تو دارم حرف می‌زنم ها!
- بله، فهمیدم. برای چی می‌خوان بیان؟
مامان: عمت گفت برای امر خیر. حالا نمی‌دونم برای نیماست یا تو!
- آخه مادر من، حرف‌ها می‌زنی‌ ها. پسر میره خواستگاری دختر، نه دختر، خواستگاری پسر!
مامان: خب که چی؟ مگه من گفتم میان خواستگاری؟
- نه، همین جوری گفتم.
مامان: نمی‌خواد همین‌جوری بگی، برو دانشگاهت دیر شد.
- خداحافظ.
مامان: خداحافظ.
از خونه بیرون اومدم و به سمت دانشگاه راه افتادم. تو راه با خودم گفتم «یعنی رامین می‌خواد بیاد خواستگاری؟ یعنی اون هم به من علاقه‌ای داره؟ نمی‌دونم! گیج شدم والا! خدایا خودت درستش کن، من دخالتی تو کار تو نمی‌کنم. تا به خودم اومدم، دیدم دم دانشگاهم. روی نیمکت‌های دانشگاه، منتظر زهرا(دوستم) نشستم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی از پشت سرم گفت:
- خانم نفس محمدی، فرزند ناصر، دانشجوی رشته پزشکی، احیاناً شما دنبال یه خانم خوشگل و خوشتیپ به اسم زهرا پارساپور نمی‌گردید؟
با خوشحالی به سمتش برگشتم و بی‌مقدمه گفتم:
- زهرا! امشب عمم میاد خونمون.
زهرا مثل این گیج و منگ‌ها گفت:
- کدوم عمت؟
- وای زهرا، گیج می‌زنی ها! من از دار دنیا یه عمه مهشید بیشتر ندارم که یه پسر و یه دختر داره.
- پسرش هم میاد؟
- آره، گفتن برای امر خیر میان.
زهرا بغلم کرد و با خوشحالی خوند:
- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا. کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله!
- وای زهرا! آبروم رو بردی، بسه! هنوز هیچی معلوم نیست که!
- یعنی چه چیزی معلوم نیست؟ خب خره میان خواستگاری دیگه. وای مبارک باشه عزیزم، نمی‌دونی چقدر ذوق دارم بالاخره تو هم بعد از صد سال ترشیدگی رفتی قاطی مرغ‌ها.
با حرص گفتم:
- ببخشید، مگه من چند سالمه؟
- نمی‌دونم این رو خودت باید بدونی!
- من تازه بیست و سه سالمه بعد هم تو هم هنوز ازدواج نکردی، فکر کنم وقتی نسل این پسر هلوها منقرض شد با یه کور و کچلی ازدواج می‌کنی.
- نفس، خفه لطفاً تا رامین رو بی‌زنش نکردم، حالا هم به جای زرزر کردن پاشو بریم سرکلاس.
امروز با استاد زمانی کلاس داشتیم. من هم تا آخر وقت با دل و جون به درس گوش دادم. وقتی دانشگاه تموم شد، با زهرا و چند تا از بچه‌های دیگه، به سراغ پاتوق همیشگیمون، رستوران سیب، رفتیم.
***
بعد از کلی خوشگذرونی به زور از بچه ها دل کندم و راه افتادم به سمت خونه. ساعت 4بود که رسیدم خونه. از بس خسته بودم همین‌جور که چشمام بسته بود داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که به یه چیز س*فت برخورد کردم.
دماغم رو گرفتم و گفتم :
- چه خبرته؟ پوکوندیم.
نیما هم با گستاخی گفت:
- بفرما بیا تو حلق من !
-نه، همین جا جام خوبه !
- عجب پررو، همینه که برات شوهر پیدا نمیشه دیگه.
یهو از دهنم پرید و گفتم:
- خداروشکر امشب دارن میان خواستگاری.
تازه فهمیدم چی گفتم و جلوی دهنم رو گرفتم .
نیما موذیانه نگاهم کرد و گفت:
- چی گفتی؟
دستپاچه گفتم:
- هیچی، چیزی نگفتم.
- چرا، من یه چیزی شنیدم !
- نه، شما اشتباه شنیدی من برم لباسام رو عوض کنم.
و دویدم به سمت اتاقم.نیما دنبالم می‌دوید و می‌گفت:
- صبرکن، نفس وایسا بهت میگم وایسا.
سریع پریدم تو اتاقم و در رو قفل کردم.
م*حکم می کوبید به در و داد می زد (اه وحشی غول بیابونی.)
سریع لباسام رو عوض کردم و خزیدم زیر پتو.(می دونستم که نیما هر جوری شده این در رو باز می کنه )درست حدس می زدم چون هنوز به دو دقیقه نکشیده بود که در چهارتاق باز شد و نیما دم در وایساده بود می دونستم که نیما زیاد ادم غیرتی نیست این کارا رو هم برای دلقک بازی می‌کنه.
موذیانه توی چشمام نگاه کرد و گفت:
- از دستم فرار میکنی؟ ها؟ در رو، روی من قفل میکنی ؟ ها؟
وای یا قمر بنی هاشم حالا دوباره دست می‌زاره روی نقطه ضعفم. قبل از این‌که فرصت حرف زدن بهم بده شروع کرد به قلقلک دادنم، جیغ می زدم و می خندیدم و بهش فحش می دادم. بعد از کلی قلقلک دادن، بالاخره ولم کرد.
همون موقع مامانم اومد تو اتاق و گفت:
- چه خبره؟ خونه رو گذاشتید رو سرتون!
- چه عجب بعد سه ساعت اومدید. این نیمای بیشعور من رو به کشتن داد. فکر کنم من اگه تو این خونه بمیرم، شما بعد از سه روز می‌فهمید.
نیما خندید و مامان با حرص از اتاق رفت بیرون.
نیما با خوشحالی گفت:
- give me five!
- ها ؟
- اه، بی کلاس. می گم بزن قدش !
زدم رو دستش و گفتم:
- آقای استاد باکلاس برو بیرون می‌خوام کارام رو بکنم تو که نزاشتی حداقل نیم ساعت بخوابم، الان هم وقت ندارم می‌خوام حداقل یه حموم برم.
- خب، برو من چی کار به تو دارم ؟
- خب، برو بیرون.
- اه، رفتم بیرون. اینقدر برو برو نکن، یه ذره ادب از من یاد بگیر.
بلند گفتم:
- هیش، آبرو ادب رو بردی. نیما برو دیر شد !
- خیلی خب، صداش رو برای من بالا می بره !
و رفت بیرون.
سریع لباس های حمومم رو آماده کردم و پریدم تو حموم.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت 2:

وقتی از حموم اومدم بیرون ساعت 5:30 بود.مثل جت لباسام رو پوشیدم و وایسادم جلوی آینه و موهام رو شونه کردم و بالا بستم. یه آرایش ملایم هم برای خوشگلی کردم (گرچه من خودم خدادادی خوشگلم ). بعد از اینکه کار هام تموم شد یه نگاه از توی آینه به خودم کردم. یه شلوار جین سفید تنگ با یه تونیک قرمز خیلی خوشگل و یه روسری سفید. موقعی که فامیل های خودمون می اومدند خونمون، عادت نداشتم چادر سرم کنم ولی برای غریبه ها سرم می کردم. الان هم از روی عادت بدون چادر رفتم بیرون.
نیما تا من رو دید، گفت:
- چه عجب، بالاخره عروس خانم تشریف آوردند. میگم نپوسیدی تو اتاق؟
لبخندی زدم و گفتم:
_ تا چشم شما در بیاد!
نیمچه اخمی کرد و گفت:
- اه، چه بی ادب! وقتی میگم ادب نداری نگو دروغ میگی.
همون‌طور که از کنارش می‌گذشتم گفتم:
_ وای! آبکش به کفگیر میگه تو چقدر سوراخ داری!
مامان بی حوصله گفت:
- وای، بسه دیگه چقدر جر و بحث میکنید سرم رفت.
نیما به لبخند محوی رو به مامان گفت:
- کجا رفت؟
- چی؟
من منظور نیما رو فهمیدم و گفتم:
- وای گوله نمک، دریاچه ارومیه بزاره فرار کنه.
نیما حرصش گرفت و گفت:
- نفس تو چته؟ از اون‌وقت تا حالا داری تیکه می‌پرونی!
_ چیزیم نیست!
با پا‌فشاری گفت:
- چرا یه چیزیت هست!
- نه به خدا، هیچیم نیست.
- تو حموم سرت به دوش یا در و دیوار نخورده؟
چشم‌غره‌ایی بهش رفتم و گفتم:
- نخیر، نیما دوباره بی‌مزه شدیا.
- من بی مزه نشدم، تو یه چیزیت شده.
مامان بلند گفت:
- وای، دوباره شروع کردید. نیما، برو توی حیاط ببینم. نفس، تو هم بیا توی آشپزخونه.
من و نیما با هم گفتیم چشم و هر دو به طرف جایی که مامان گفته بود، رفتیم.
مامان کارد آشپزخونه رو داد دستم و گفت:
- بشین سالاد درست کن.
_ مگه برای شام می‌مونند؟
- آره.
چیزی نگفتم ولی از ته دل خوشحال شدم.
شروع کردم به درست کردن سالاد و مامان هم غذا رو درست می‌کرد.
بعد از این‌که سالاد‌ها تموم شد، به مامان گفتم:
_مامان، حالا میشه برم توی حیاط؟
- برو، ولی با نیما جر و بحث نکن.
_ چشم.

رفتم توی حیاط، نیما توی حیاط خلوت روی تاب نشسته بود و اصلاً متوجه حضور من نشد. از پشت رفتم طرفش و با قدرت تاب رو هل دادم.
یهو شوکه شد و برگشت طرفم و گفت:
- مگه مرض داری؟ نمیبینی توی فکرم؟ مسخره!
و پاشد و رفت توی خونه.
عه، چرا این‌جوری کرد؟ بی ادب! اصلا لیاقت نداشت! خودم تنها نشستم روی تاب و به بدبختی خودم رو هل دادم. همینجوری داشتم تاب می‌خوردم که یکی از پشت سر هولم داد. اول فکر کردم نیماست ولی وقتی برگشتم دیدم باباست. یه پلاستیک میوه و آجیل دستش بود.
با ناراحتی بهش سلام کردم که گفت:
- سلام، دختر بابا چرا غمگینه؟
خودم رو بیش تر لوس کردم و گفتم:
_بابا، نیما با من قهره!
- چرا؟
_ نمی دونم. من فقط یه کمی سر به سرش گذاشتم.
- ولش کن، خودش بعد خوب میشه باهات. حالا هم پاشو بریم تو الان مهمون ها میان.
با بابا رفتیم تو و منم میوه‌ها رو شستم و توی جامیوه ای چیدم.
همگی منتظر مهمون ها نشستیم. یهو صدای زنگ آیفون بلند شد. بابا رفت و در رو باز کرد و همگی برای استقبال مهمون ها دم در وایسادیم. هر چه می گذشت من بیش تر استرس می گرفتم و قلبم تالاپ و تولوپ می زد.
آقا مهدی (شوهر عمه مهشید ) اومد تو و به همه سلام کرد و به من لبخند زد و گفت:
- خوبی نفس خانم؟!
در جوابش لبخندی زدم و گفتم:
_ممنون، شما خوبید؟ خیلی خوش اومدید!
- خیلی ممنون!
بعد از اون، عمه و راضیه اومدند تو. باهم دست و روبوسی کردیم و بعد از اون، رامین با یه تیپ دخترکش با دسته گل و شیرینی اومد تو. تا چشمم بهش افتاد، دست و پام یخ کرد و عرق روی پیشونیم نشست. (وای نفس چرا اینجوری شدی؟ آروم باش ) اون هم انگار دست و پاش رو گم کرده بود. سریع رفت و سرجاش نشست. رفتم توی آشپزخونه و تکیه دادم به اپن. چند نفس عمیق کشیدم خداروشکر پذیرایی به آشپزخونه دید نداشت.
همون موقع راضیه اومد تو و گفت:
- عزیزم، کاری داری انجام بدم؟
- نه عزیزم، کاری نیست.
- باشه، چرا رنگ و روت پریده؟
با استرسی که سعی داشتم نشون ندم گفتم:
- هیچی، چیزی نیست. برو بشین تا من میوه بیارم.
- باشه.
تا راضیه از آشپزخونه رفت بیرون سریع یه آب به دست و صورتم زدم و میوه ها رو برای مهمونا بردم. نیما هنوز ساکت بود و حرفی نمی زد (اه، اینم شورش رو در آورد دیگه. کینه شتری)
میوه‌ها رو روی میز گذاشتم و اومدم برم که عمه گفت:
- نفس جان بشین،کجا میخوای بری؟
_برم چایی بریزم عمه!
- بشین حالا، ما که فرار نمی‌کنیم، همه رو همین الان می‌خواین خوردمون بدید؟
خندیدم و گفتم:
- نه بابا، این چه حرفیه؟
آقا مهدی گفت:
- بگذریم. آقا ناصر، خودت می دونی که ما برای خوردن میوه و شیرینی نیومدیم. در واقع ما برای پسرمون اومدیم خواستگاری، البته اگه اجازه بدید!
بابا نگاهی به من کرد و گفت:
- البته؛ اجازه ی ما دست شماست، ولی نظر دخترم مهم تر از نظر منه!
- خیلی خب، پس اجازه می دید این دوتا جوون برن توی اتاق حرفاشون رو بزنند؟
- بله حتما. نفس، آقا رامین رو راهنمایی کن!
با خجالت گفتم:
_ چشم.
رو کردم به رامین و گفتم:
- بفرمایید.
و خودم جلو راه افتادم.
نفس های عمیق می کشیدم تا استرسم کم شه. خدا خدا می کردم که نفهمه وگرنه فکر می کنه عاشق دلخستش‌ام (گرچه که هستم ).
بالاخره به اتاقم رسیدیم و رفتیم تو. من نشستم روی صندلی و اون هم روی تخت نشست. تا چند دقیقه سکوت بود و هیچ کس هیچ حرفی نمی زد. کلافه شدم و گفتم:
- نمی‌خواید چیزی بگید؟
- والا چی بگم؟
_ من باید بگم شما چی بگید؟
- خیلی خب، انگار مجبورم من شروع کنم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- همون طور که می دونی ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و توی یه خانواده بودیم. نمی دونم از کی و کجا علاقم بهت شروع شد ولی این رو می دونم که الان خیلی بهت علاقه دارم.
و ساکت شد. یه سوال توی ذهنم بود و همین‌طور مغزم رو به کار گرفته بود.
به ز*ب*ون آوردم و گفتم:
- قضیه ی پروانه چی بود؟
(پروانه یه دختری بود که رامین خیلی دوسش داشت و قصد ازدواج داشتند که مامان باباهاشون نذاشتند )
نگاهی بهم کرد و گفت:
- می‌دونم که قضیه ی اون رو کامل می‌دونی ولی من یه زمانی بهش علاقه داشتم ولي کم کم علاقم از بین رفت. نگران اونم نباش. حالا قبول می‌کنی که زنم بشی؟

دستم عرق کرده بود و بدنم هم یخ کرده بود. ( من که دوسش دارم حاضرم جونم رو براش بدم پس این کار‌ها چیه؟ )
رامین کلافه بهم نگاه کرد و گفت:
- چی شد؟ قبوله؟
لبخندی بهش زدم و با مکث گفتم:
- قبوله.
خندید و گفت:
- قول میدم خوشبختت کنم.
با این حرفش قند توی دلم آب شد و فکر این که ما یه روز قراره زیر یه سقف با هم زندگی کنیم، منو بیش تر عاشق می کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت3:
با هم رفتیم بیرون که عمه تا ما رو دید، گفت:
- چی شد؟
من سرم پائین بود که یهو صدای دست بلند شد.
سریع سرم رو آوردم بالا . به رامین نگاه کردم. خندید و بهم چشمک زد. من هم بهش لبخند زدم و چیزی نگفتم (ولی خدائيش چطوری به بقیه گفت که من نفهمیدم؟ بی خیال یه طوری گفته دیگه )
نیما اخم هاش توی هم بود و هیچی نمی گفت. به مامان اشاره کردم که نیما چشه؟ ولی اون هم نمی دونست.
کلافه شدم و بهش گفتم:
- نیما، می شه یه لحظه بیای توی حیاط؟
و خودم رفتم توی حیاط خلوت و نشستم روی تاب.
چند دقیقه بعد نیما هم اومد کنارم نشست و گفت:
- کاری با من داشتی؟
_ نیما تو چته؟ همش توی فکری! با من هم ظهر تا حالا حرف نزدی. اگه من کاری کردم ببخشید. می شه دیگه بحث رو تمومش کنی؟
- من چیزیم نیست. سر قضیه ی ظهر هم ناراحت نشدم، ولی نفس تو مطمئنی که می خوای با رامین ازدواج کنی؟
ها! پس بگو مشکلش سر اینه.
رو بهش گفتم:
- تو ظهر تا حالا به خاطر همین غمباد گرفته بودی؟ من رو بگو گفتم چی کار کردم که این ناراحته!
- نفس، جواب منو بده. تو مطمئنی؟
_ آره، برای چی این رو می گی؟
- قضیه پروانه رو که یادته؟
_ نگران نباش. رامین گفت فراموشش کرده.
- باشه، من فقط گفتم که بدونی.
_ نگران نباش داداش من، حالا دیگه ناراحت نیستی؟
- نه، برای چی ناراحت باشم؟
_ پس بخند!
- ها؟
_ گفتم بخند!
- دوباره مسخره بازیت گل کرد؟
می دونستم نیما روی دلش حساسه و قلقلیش میشه.
برای همین گفتم:
- نمی‌خندی؟ ها؟
و شروع کردم به قلقلک دادنش.
می خندید و می گفت:
- وای نفس، ولم کن.
از بس تقلا کرده بودم روسریم از سرم افتاده بود و روی شونم بود.
با صدای رامین صاف نشستم و هیچی نگفتم که نیما دستش رو آورد بالا و روسریم رو سرم کرد (نه بابا این هم غیرتیه! )

رامین گفت:
- ببخشید، اومدم صداتون کنم. زن دایی گفت بیاین شام بخورید.
و رفت. من و نیما به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده.
گفتم:
- نیما، ببین چقدر ازت می ترسه! از این نقطه ضعفی که به دست آوردی سوء استفاده نکنیا!
- حالا تا ببینم چی می شه!
_ دوباره ناز کرد. پاشو پاشو تا بریم تا نفر بعدی نیومده صدامون کنه و مثل رامین بدبخت از ترس فرار کنه.
نیما خندید و دستم رو گرفت و با هم رفتیم تو. همه سر سفره نشسته بودند و به ما نگاه می کردند.
یهو عمه با همون لحن شوخ همیشگی اش گفت :
- کجائید پس شما؟ مردیم از گشنگی! نگاه کن تو رو خدا، همچین دست توی دست هم گذاشتند انگار زن و شوهرند.
نیما زیر لبی طوری که من بشنوم گفت:
- خدا به دادت برسه با این مادر شوهر.
- چی گفتی؟
- هیچی عمه جان داشتم تعریفتون رو می‌کردم.
- بگو تا منم بشنوم!
نیما ملتمسانه به من نگاه کرد و من هم سریع قضیه رو جمع کردم و گفتم:
- من مردم از گشنگی ها! شما تا صبح قصد دارید بحث کنید؟
همه با این حرف من موافقت کردند و شروع کردیم به غذا خوردن و خدا رو شکر قضیه هم جمع شد.
بعد از خوردن شام، ظرف ها رو جمع کردیم و شستیم و دور هم نشستیم و چایی خوردیم. همون موقع عمه گفت:
- خب ایشاالله عقد کی باشه؟
- هفته ی دیگه چطوره؟
یهو چایی پرید توی گلوم و به سرفه افتادم. نیما هول شد و پشت سرهم می زد پشتم. مامان یه لیوان آب داد دستم و رو به نیما گفت:
- کمرشو شکستی! بسه!
سریع آب رو خوردم و گفتم:
- چی چی رو هفته ی دیگه؟ من هیچ کار نکردم!
عمه خندید و گفت:
- خیلی خب، لازم به این کار ها نبود. دو هفته ی دیگه.
اومدم حرف بزنم که عمه گفت:
- دیگه نه نیار، بده عروس و داماد به هم محرم نباشند، اگه به هم محرم بشید خودتون هم راحتید.
خلاصه با هزار زور، عقد افتاد برای دوهفته ی دیگه.
بعد از اینکه عمه اینا رفتند، من و نیما هم شب بخیر گفتیم و به طرف اتاق هامون رفتیم تا بخوابیم.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #6
پارت4:
با صدای مامانم از خواب پریدم:
- نفس، نفس، پاشو، پاشو رامین می‌خواد بیاد دنبالت.
باصدای خواب آلود گفتم:
- برای چی؟
- انگار یادت رفته دو هفته دیگه عقده ها. می خواین برید وسایل عقد رو بخرید و کار هاتون رو بکنید. پاشو!
با غرغر از جام پاشدم و دست و صورتم رو شستم و لباس‌هام رو پوشیدم و رفتم بیرون.
به مامان گفتم:
- مامان، نیما کجاست؟
- با بابات رفت شرکت. بیا صبحونت رو بخور تا رامین بیاد.
صبحونم که تموم شد، بلافاصله صدای زنگ در بلند شد. سریع از مامان خدافظی کردم و رفتم بیرون. رامین با یه ژست و تیپ خوشگلی به ماشینش تکیه داده بود. بهش سلام کردم که گفت:
- به، سلام خانم. می‌بینم که خوشگل کردی!
_ و همچنین!
لبخندی زد و گفت:
- بشین تا بریم.
توی راه حرف نمی‌زدم و فقط به صدای آهنگ گوش می‌دادم.
بالاخره ماشین توقف کرد و رامین گفت:
- پیاده شو.
منم مثل بچه‌ی حرف گوش‌کن بدون حرف از ماشین پیاده شدم.
بعد از اینکه رامین ماشین رو پارک کرد، اومد و با هم رفتیم توی پاساژ. وقتی کنارش راه می رفتم از ته دل احساس آرامش می کردم. نمی دونستم اون هم حسش همینه یا نه! دلم می خواست ازش بپرسم ولی از طرفی خجالت می کشیدم و از طرف دیگه هم غرورم نمی ذاشت! با صدای زنگ موبایلم از فکر اومدم بیرون و جواب دادم:
- الو؟
_ سلام. خوبی؟
_ زهرا، تویی؟
- پس می خوای کی باشه؟ خودمم دیگه!
_ خوبی؟ چه خبر؟
- خبر ها پیش توعه. چی شد؟ اومدند خواستگاری؟
_ آره!
- وای راست می گی؟ جوابت چی بود؟
_ آخه دیگه پرسیدن داره؟
- می‌خوام بدونم. بگو.
_ وای، آره.
- چی آره؟
_ جوابت دیگه!
- جواب من؟ جلل خالق! نفس خل شدی رفتا.
داشتم بال بال می زدم که یه جوری حالی زهرا کنم که بفهمه رامین کنارمه و نمی تونم بهش بگم.
رامین انگار فهمید و خندید و گفت:
- من میرم توی اون مغازه تا تو راحت باشی!
و رفت.تا رامین به اندازه کافی ازم دور شد.
سریع به زهرا گفتم:
- خنگ، رامین کنارم بود نتونستم بگم! الان هم رفت توی یه مغازه تا من راحت باشم!
- عه! واقعا؟ پس چرا نگفتی؟
_ چطوری می گفتم خانم دانشمند؟
- حالا این رو ول کن. شما برای چی با آقا رامین اومدین بازار؟
_ خرید عقد اومدیم!
- دروغ! عقدتون کی هست؟
_ دو هفته ی دیگه.
- چرا این‌قدر زود؟
_ نمی‌دونم بابا، این ها عجله دارند. چیکار کنم والا؟
- ایشا لله خوشبخت بشی.
_ ممنون؛ دعوتت می کنم باید بیای!
- اگه تونستم حتما! عزیزم، کاری نداری؟ من باید برم.
_ نه، سلام برسون. خدافظ.
- خدافظ.
گوشیم رو که قطع کردم به سمت همون مغازه ای که رامین توش بود، رفتم.
بیچاره وایساده بود و فقط لباس ها رو نگاه می کرد. فروشنده هم همش می گفت:
- آقا مدل خاصی مد نظرتونه؟
رامین هم می گفت:
- حالا بزارید نگاه کنم.
رفتم توی مغازه و به فروشنده که یه خانم جوون بود و معلوم بود حسابی کلافه شده، سلام کردم. با بی حوصلگی جوابم رو داد. من هم با خنده رفتم پیش رامین و گفتم:
- این بد بخت رو خل کردی رفت!
- خب چی کار می کردم؟ شما خانم سه ساعت داشتید با دوستتون حرف می زدید! خب منم خسته شدم دیگه، اه.
همین جور یه ریز غر می زد و فرصت حرف زدن به من هم نمی داد. همون موقع خانم فروشنده اومد طرفمون و گفت:
- خانم،اینجا برای صحبت نیست اومدید توی مغازه حرف می زنید؟ این از شوهرتون که سه ساعت مثل مجسمه ابولهل وایساده اینجا و فقط به لباس ها نگاه می کنه، اینم از شما که اومدید حرف های عاشقانتون رو توی مغازه می‌زنید. بابا خسته شدم، اگه لباس می خواین انتخاب کنید تا براتون بیارم، اگه هم اومدید وقت منو بگیرید که با 110حلش کنم.
سریع گفتم:
- نه، نه خانم اومدیم لباس بخریم.
و زیر لبی به رامین گفتم:
- هر جوری شده باید از اینجا یه لباس بخرم وگرنه سرمون بالای داره.
به اطراف مغازه نگاه کردم که دیدم به به. آقا رامین رفته توی یه مغازه ی لباس بچگونه فروشی! حالا چه خاکی بر سرم بریزم؟ الان اگه از مغازه بریم بیرون این دختره خفمون می کنه. پس حالا که رامین اینجوری کرد، من هم خرج اضافه میزارم روی دستش. وای آقا رامین اگه من امروز جیب تو رو خالی نکردم نفس نیستم!
به فروشنده گفتم:
- خانم 5 دست بلیز و شلوار، 6 دست بیلر، 4 دست سرهمی، 6 تا کلاه بچگانه از اون جنس خوب ها، حو*له و پتو(2دست ) و اوم...آهان جوراب از این گرون ها چی دارید؟
خانمه چند جفت جوراب خوشگل گذاشت جلوم و گفت:
- کدوم رو می خواین؟
_ از هرکدومش 3 جفت بدید.
خانمه با تعجب همه ی وسایلی که گفته بودم را آماده کرد و توی پلاستیک گذاشت و گفت:
- میشه 300هزار تومان!
رامین یه نگاه خشمگین به من انداخت و کارت رو داد دست فروشنده.
بعد از اینکه پول وسایل رو حساب کردیم، ازمغازه اومدیم بیرون. اومدم برم که رامین دستم رو گرفت و گفت:
- وایسا ببینم.
وایسادم و بهش نگاه کردم و گفتم:
- چیه؟
با صدایی که سعی داشت کنترلش کنه، گفت:
- این چیز ها چیه خریدی؟
_ لباس.
- کور که نیستم می دونم چیه! برای چی خریدی؟
_ خب، لازم داشتم.
- آخه تو به این ها چه نیازی داری؟
_ برای بچمون می‌خوام.
- الان بچه کو؟ ها؟
_ سر کوه. نگران نباش، میادش.
نفس عمیقی کشید و دستش رو فرو کرد توی موهاش و گفت:
- من از دست تو چیکار کنم؟ ها؟ اخه چرا با من این‌کارها رو میکنی؟
_ چیه؟ چی شده؟ کم خریدم؟ می خوای برم بیش تر بخرم؟
اومدم برم توی مغازه که دستم رو گرفت و گفت:
- نخیر نمی.خواد بری. بیا بریم وسایل عقد رو بخریم، دیر شد!
بعد از خرید یه کت و شلوار شیک و خوش دوخت برای رامین و اجاره یه لباس عروس نباتی برای من، یکم توی خیابون ها گشت زدیم و بعد از خوردن یه بستنی خوشمزه راهی خونه شدیم.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #7
پارت5:
این دو هفته مثل برق و باد گذشت و روز عقد فرا رسید. عمه و مامان همه فامیل رو دعوت کرده بودند و من هم به زهرا گفتم که حتما با خانوادش بیاد. خودم هم از هفت صبح توی آرایشگاهم و آرایشگر داره خوشگلم می کنه. مامان و عمه هم قراره ساعت یک بیان توی همین آرایشگاه تا آرایشگر برای بعدازظهر آمادشون کنه.
با صدای آیفون از توی فکر اومدم بیرون. کارگر آرایشگاه رفت و در رو باز کرد و صدای مامانم اومد. اومد کنارم و گفت:
- به، سلام عروس خانم!
بعد از سلام و احوالپرسی، عمه و مامان روی صندلی نشستند و خودشون رو به دست آرایشگر سپردند.
****
با صدای آرزو خانم به خودم اومدم:
- خانم خوشگله، پاشو خودت رو توی آینه ببین.
خودم رو توی آینه نگاه کردم. وای محشر شده بودم. به آرایشگر گفته بودم چون عقده زیاد آرایشم نکنه ولی نمی‌دونم چی کار کرده بود که این‌قدر خوشگل شده بودم.
- چطوره عزیزم؟
_ عالی آرزو خانم، مثل هميشه عالی.
- لطف داری عزیزم!
گوشیم رو برداشتم و به رامین زنگ زدم و گفتم که بیاد دنبالم.
آرزو خانم هم کمکم کرد تا لباسم رو بپوشم و آماده بشم. همون موقع کارگر آرایشگاه گفت:
- نفس جون، شوهرت دم دره.
از آرزوخانم تشکر کردم و رفتم بیرون. رامین دم در وایساده بود و منتظر من بود.
بهش سلام کردم که گفت:
- به، سلام عروس خانم، بفرمایید!
و در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم و یه راست رفتیم تالار.
تا رسیدیم دم در، همه برامون دست زدند و کل کشیدند. رامین پیاده شد و در رو برای من باز کرد. منم دستش رو گرفتم و پیاده شدم و با هم راه افتادیم به سمت داخل تالار. از اینکه دستم توی دست هاش بود، حس عجیبی بهم دست داد و دستام سرد شد و عرق کرد.
دستم رو فشار داد و گفت:
- چرا یخ کردی؟
_ ها؟
- میگم چرا دستات یخ کرده؟
_ نمی دونم، همین جوری .
رامین مشکوک نگاهم کرد و گفت:
- همین جوری؟
از ترس رسوا شدنم سریع گفتم:
- عه، خب من چه می دونم!
خدا رو شکر به جایگاه رسیدیم و رامین هم دیگه حرفی نزد. همون موقع عاقد با نیما و بابا و آقامهدی اومد تو و اومدند نزدیک ما نشستند.
نیما که کنار من نشسته بود چشمکی زد و آروم گفت:
- چطوری خواهری؟
_ خوبم داداشی، تو خوبی؟
- خوبم.
عاقد گفت:
- حاضرید؟
رامین آروم گفت:
- بله.
- پس شروع می کنم .
عاقد بعد از مکثی گفت:
- دوشیزه مکرمه، خانم نفس محمدی، آیا بنده وکیلم که شما رو با مهریه یک جلد کلام ا...مجید، یک شاخه نبات و تعداد 110سکه طلا به عقد دائمی آقای رامین محمودی در بیاورم؟
همه با هم گفتند:
- عروس رفته برای آقا داماد گل بیاره.
وای خاک تو سرم این ها چی می خونند؟
عاقد خندید و دوباره حرفش رو تکرار کرد.
دوباره همه گفتند:
- عروس رفته برای مادرشوهرش گلاب کاشان بیاره!
رامین به من نگاه کرد و خندید و منم در جوابش خندیدم.
- برای بار سوم عرض می کنم. بنده وکیلم؟
اومدم جواب بدم که یهو زهرا از وسط جمع بلند شد و گفت:
- عروس که این همه چیز برای شوهرش و مادرشوهرش آورده زیر لفظی نمی‌خواد؟
خندیدم و حرفی نزدم که عمه یه جفت گوشواره داد دست رامین که گوشم کنه و بعد از اونم یه گردنبند داد.
بعد از اینکه رامین گردنبند رو گر*دنم کرد، از عمه تشکر کردم و گفتم:
- با اجازه پدر و مادرم و برادرم و بزرگترها....بعله.
همه دست زدند و کل کشیدند.
رامین هم دستم رو گرفت و حلقه نامزدی رو دستم کرد. من هم حلقش رو دستش کردم که در همون حال دستم رو م*حکم گرفت و گفت:
- ممنون!
_ برای چی؟
- واسه این که قبول کردی زنم بشی.
حالا دست های اون هم مثل من سرد بود. من هم مثل خودش گفتم:
- چرا یخ کردی؟
- ها؟
_ می گم چرا دست هات یخ کرده؟
- هیچی همین جوری!
مثل خودش مشکوک نگاه کردم و گفتم:
- همین جوری؟
خندید و گفت:
- ای شیطون تلافی کردی؟
_ آره دیگه، من تا تلافی نکنم خیالم راحت نمی‌شه.
دوتائیمون به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
نیما اومد جلو و اخم کرد و به رامین گفت:
- چیه انگار خیلی خوشحالی؟
رامین یه نگاه ملتمسانه به من انداخت و با تته پته به نیما گفت:
- خب خوشحالم دیگه.
نیما به من نگاه کرد و یه چشمک زد و دوتایی شروع کردیم به خندیدن ولی رامین مات و مبهوت به ما نگاه می کرد.
- دیدی گفتم از من می ترسه؟
_ تو کی گفتی؟ خودم بهت گفتم، درضمن این هم گفتم که سوء استفاده نکنی!
- منم گفتم تا ببینم چی میشه!
_ خب، بالاخره.
- دیدی کم آوردی!
_ نخیر، من کم نیاوردم.
- چرا، آوردی!
_ نه!
- چرا!
_ نه!
- عه، بسه دیگه سرم رفت!
من و نیما با هم گفتیم:
- کجا رفت؟
خندیدم و به نیما گفتم:
- شوهر من خوشگل تره.
- نخیر، زن من خوشگل تره .
_ حالا کو زنت؟
- بهت نشونش میدم.
با تعجب گفتم:
- چی؟
نیما به تته پته افتاد و گفت:
- عه راستی من اومدم تبریک بگم. مبارکتون باشه!
و سریع رفت. دنبالش رفتم و گفتم:
- نیما! وایسا ببینم!
یهو پام به یه چیزی گیر کرد و با سر داشتم می رفتم تو زمین که بین راه یکی گرفتم. تو گوشم گفت:
- خانمی مواضب باش.
با صدای آرومش فهمیدم که رامینه. سریع گفتم:
- رامین، به نظرت اون دختری که نیما گفت کی می‌تونه باشه؟
- نمیدونم والا! بیا بریم بشینیم بعد ازش می پرسم!
_ نه، خودم می پرسم.
و دوتایی به طرف جایگاه رفتیم.
بعد از اینکه همه اومدند و تبریک گفتند .زهرا اومد و گفت:
- مبارک باشه. خوشبخت بشین.
من و رامین:
- ممنون.
زهرا در گوشم گفت:
- آخ، از امروز به بعد ديگه توی دانشگاه بحث آقا رامین رو نداریم.
زدم به بازوش و گفتم:
- خفه!
رو کردم به رامین و گفتم:
- معرفی می کنم، دوست خل و چلم زهرا. همون که اون روز توی پاساژ بهم زنگ زد و شما آقا رفتی توی مغازه لباس بچگونه فروشی!
- و شما خانم هم جیب بنده رو خالی کردید!
زهرا با تعجب گفت:
- چی؟
ماجرا رو خلاصه براش تعریف کردم که دلش رو گرفته بود و می خندید.
بعد از اینکه خنده هاش تموم شد، گفت:
- چقدر باحال تعریف می کنی!
خلاصه بعد از کلی حرف زدن با زهرا، زهرا رفت و سرجاش نشست.
همون موقع عمه اومد و دست من و رامین رو کشید و برد وسط.
همه چی داره، همونی میشه که تو می خواستی، ازم همیشه، عشق و صداقت ترانه مونه، اینو همیشه یادت بمونه، خیلی عزیزی، اونقدر که می خوام مال تو باشه تموم دنیام، مال تو باشه عمرم و جونم، تا دنیا دنیاست پیشت می مونم، مال تو باشه تموم قلبم، همه چی با تو خوب می شه کم کم، خیلی عزیزی، عشقی، امیدی، به من همیشه دلخوشی میدی، خیلی عزیزی برام همیشه ،این روزای خوب بدون تموم نمی شه، مال تو باشه عمرم و جونم، تا دنیا دنیاست پیشت می مونم، مال تو باشه تموم قلبم، همه چی با تو خوب می شه کم کم/ (آهنگ خیلی عزیزی)
بعد از یه ر*ق*ص قشنگ با عشقم، رامین رفت قسمت مردونه و من هم بعد از یکم ر*ق*صیدن با زهرا رفتم سمت جایگاه.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #8
پارت6:

بالاخره موقع شام شد و همه رفتند قسمت غذاخوری و برای من و رامین هم همون جا غذا آوردند.
اینقدر گشنم بود که حوصله این کار های عشقولانه رو نداشتم. برای همین شروع کردم به غذا خوردن. بعد از اینکه غذام رو مثل دیو خوردم به رامین نگاه کردم که دیدم با تعجب داره بهم نگاه می کنه.
گفتم:
- چیه؟
- سیر شدی؟
_ آره، حسابی.
مظلوم بهم نگاه کرد و گفت:
- تو که برای من چیزی نذاشتی. از بس تند خوردی من فقط تونستم دو، سه تا قاشق بخورم .
_خب، میخواستی تو هم تند بخوری. چیکارت کنم؟
- باشه خانم، نوبت ما هم می رسه.
_ خب برسه، هیش.
***
بعد از این‌که همه مهمون‌ها خدافظی کردند و رفتند ما هم راه افتادیم به سمت خونه هامون.
قرار شد رامین امشب بیاد خونمون. از عمه و راضیه و آقا مهدی خدافظی کردم و سوار ماشین رامین شدم، اون هم سوار شد و راه افتادیم.
تو راه به رامین گفتم:
- خوش گذشت امشب؟
- خیلی! به تو چی؟ خوش گذشت؟
_ خیلی، مخصوصا این‌که با زهرا حرف زدم. دو، سه روز بود ندیده بودمش، دلم براش تنگ شده بود.
- اوه، همچین میگی، انگار یک ساله ندیدیش
_ آخه ما دوتا مثل خواهر می مونیم یه روز همدیگه رو نبینیم دلمون برای هم تنگ می شه.
- آهان! از اون لحاظ!
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه و رفتیم تو. رامین تا پاش رو توی خونه گذاشت، آروم دم گوشم طوری که کسی نشنوه گفت:
- میگم، غذا توی یخچال دارید؟
خندیدم و گفتم:
- چیه، گشنته؟
با مسخرگی گفت:
- بله، شما که نزاشتید ما غذا بخوریم.
_ باشه، الان برات میارم.
و جلوی بقیه با صدای بلند به مامان گفتم:
- مامان، غذا توی یخچال هست؟
- آره، چطور مگه؟
_ رامین گشنشه.
نیما رو به رامین گفت:
- مگه تو یکی دو ساعت پیش شام نخوردی؟
رامین اومد جواب بده که گفتم:
- چرا مثل دیو خورده ولی دوباره گشنشه.
نیما زد زیر خنده و مامان و بابا هم به نیما گفتند:
- نیما، زشته.
و سه تایی با هم رفتند بالا و من هم رفتم غذا رو گرم کنم. رامین چشم غره ای به من رفت و گفت:
- من مثل دیو غذا خوردم؟ یا جنابعالی؟
خودم رو زدم به کوچه معروف علی چپ و گفتم:
_ کی؟ من؟ من اصلا نمی دونم دیو چیه!
- عه؟ حالا نشونت میدم!
و افتاد دنبالم.
من رو روی مبل گیر آورد و شروع کرد به قلقلک دادنم. می خندیدم و التماس می کردم تا ولم کنه. یهو دوتا دستش رو گذاشت پشت ک*م*رم و گفت:
- کیف داد؟ می خوای دوباره قلقلکت بدم؟
_ نه جان مادرت، دارم می میرم .
خندید و گفت:
- خدانکنه.
_نچ، اومدین غذا بخورید یا لاو بترکونید؟ اگه بابا بفهمه!
به طرف صدا برگشتم که دیدم نیما وایساده و داره ما رو نگاه می کنه. رامین سریع از روم بلند شد و سرشو انداخت پایین.
من هم از روی مبل بلند شدم و گفتم:
- چیزه...همش تقصیر رامینه.
نیما سریع به رامین نگاه کرد و گفت:
- می‌شنوم.
رامین به من من افتاد و گفت:
- ام...چیزه .
نیما طلبکار گفت:
- چی چیزه؟
- یعنی من فقط قلقلکش دادم کار خاصی نکردم.

- عه؟ تو شهر شما وقتی قلقلک می‌دن میافتن روی آدم و قلقلکش میدن؟
- نه خب...والا چی بگم؟
- بار آخرت باشه اگه دیگه تکرار شد.
رامین پرید وسط حرف نیما و گفت:
- نه، نه دیگه تکرار نمیشه.
و رفت توی آشپزخونه.
نیما یواشکی خندید و یه چشمک به من زد و رفت توی اتاقش.
من هم رفتم و غذا رو برای رامین گرم کردم و بعد از این‌که رامین غذاش رو خورد، با هم رفتیم توی اتاقم و خوابیدیم. این خواب یه ل*ذت خاصی داشت که هیچ کدوم از خواب‌هام نداشت.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #9
پارت7:
از خواب که بیدار شدم، رامین هنوز خواب بود.
لباس هام رو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون. مامان و بابا و نیما بیدار بودند. به هرسه تاشون سلام کردم که جوابمو با خوشرویی دادند.
نیما گفت:
- آقای دیو هنوز خوابه؟
- عه نیما، زشته.
نیما خندید و چیزی نگفت.
من هم رو به مامان گفتم:
- صبحونه خوردید؟
- نه، منتظر شما بودیم!
_ پس من میرم رامین رو صداش کنم.
رفتم توی اتاق و گفتم:
- رامین، رامین پاشو.
دیدم بیدار نشد، رفتم کنارش نشستم و یه نخ از ریشه ی فرش کندم و کردم توی دماغش. قلقلکش شد ولی باز هم بیدار نشد. حالا من چطوری این را بیدارش کنم؟ یه فکری به ذهنم رسید و سریع نیما رو صداش زدم.
اومد توی اتاق و گفت:
- چیه؟
_ برو هدفون و ل*ب تاپت رو بیار.
نیما با تعجب گفت:
- برای چی میخوای؟
نقشه رو براش گفتم.
اونم رفت و بعد از 2 دقیقه با هدفون و ل*ب تاپش اومد.
بهش گفتم:
- آهنگ شاد داری؟
- آره!
_ یه دونه از اون خوباش رو انتخاب کن.
یه دونه از آهنگ های شاد بندریش رو انتخاب کرد و هدفون رو به ل*ب تاپ وصل کرد و صداش رو تا آخر زیاد کرد و گذاشت روی گوش رامین و پلی کرد.
یهو دیدیم رامین مثل برق گرفته ها بلند شد و به دور و برش نگاه کرد تا چشمش به ما افتاد هدفون رو از روی گوشش برداشت و با دمپایی افتاد دنبال ما. نیما جلوتر از من فرار کرد و منم پشت سرش.

رامین داد می‌زد و می‌گفت:
- وایسید! وایسید ببینم.
یهو دمپایی رو پرت کرد و من هم جا خالی دادم و خورد توی سر نیما.
نیما هم عصبانی شد و دمپایی رو برداشت و افتاد دنبال رامین و پشت سرهم دمپایی رو می‌زد توی سرش.
مامانم داد زد:
- بس کنید.
یهو همه ساکت شدند و با هم رفتیم توی آشپزخونه.
نیما گفت:
- نفس، تو دیشب قرص های هاری این رو ندادی بخوره؟
_ چرا والا، فکر کنم یه دونه، دیگه تاثیری نداشته باشه، باید شبی دو، سه تا بهش بدم بخوره.
رامین حرصش گرفت و گفت:
- نفس، به نظرت لباس من قرمزه؟
- نه!
- پس چرا این قرمز ندیده رم کرده؟
با شیطنت گفتم:
- نمیدونم والا، فکر کنم غیر از تو باید به این هم قرص هاری بدم.
یهو رامین و نیما به هم نگاه کردند و افتادند دنبال من. من هم دویدم بیرون و رفتم توی حیاط خلوت. این‌ها هم که منو ول نمی کردند.
نیما از پشت گرفتم و خوابوندم روی زمین و دوتایی افتادند روی سر من و شروع کردند به قلقلک دادنم.
اه،یه نقطه ضعف دارم حالا این ها یاد گرفتند همین جور اذیتم می کنند. می خندیدم و بهشون فحش می دادم. تازه تو این وضع سکسکه هم می‌کردم.
یهو مامان اومد و داد زد:
- بس کنید دیگه.
آخی! الهی من قربونت برم مامان که من رو نجات دادی. وقتی از روی زمین بلند شدم به سر و وضعم نگاه کردم. روسریم از سرم افتاده بود و موهام باز شده بود. لباس هام هم خاکی شده بود. ای تو روحتون با این کار هاتون. بدون اینکه حرفی بهشون بزنم یه راست رفتم توی اتاقم تا لباس هام رو عوض کنم. می دونستم الان رامین میاد دنبالم برای همین در اتاق رو قفل کردم و لباسم رو با یه ساپورت توپ توپی و لباس آستین کوتاه مثل خودش عوض کردم.
صدای رامین از پشت در اومد:
- نفس، در رو باز کن.
جدی گفتم:
- دارم لباس عوض می‌کنم.
- ناراحت شدی؟
_ کم نه، برو دارم لباس عوض می کنم.
این دفعه رامین بدون هیچ بحثی رفت.
آخی بذار یکم جدی بازی در بیارم. از بس هیچی نگفتم این ها هم هی اذیتم می کنند.
موهام رو شونه کردم و بالا بستم. روسری هم دیگه سرم نکردم چون همه بهم محرم اند ! در اتاق رو باز کردم و رفتم توی آشپزخونه!
بابام مثل هميشه ازم طرفداری کرد و گفت:
- بیا بشین بابا. دیگه هرکی اذیتت کرد بهم میگی تا آدمش کنم!
_ چشم بابای گلم.
رفتم سراغ کتری و یه چایی برای خودم ریختم و نشستم سر میز.
رامین مظلوم بهم نگاه کرد و گفت:
- برای من نمی ریزی؟
_ هرکی چایی می خواد میره خودش می ریزه!
- حتی من؟
_ نه بابا، من این دوتا رو میگم.
و پاشدم و یه چایی برای بابا ریختم.
بعد از این‌که صبحونم رو خوردم، مامان گفت:
- نفس، ما می‌خوایم بریم خرید، تو میای؟
_ نه مامان، خودتون برید می خوام یکم درس بخونم فردا می خوام برم دانشگاه!
- باشه، پس ما رفتیم.
و خدافظی کردند و رفتند.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mah.K.sunny

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Nov 8, 2020
142
2,200
73
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارت8:
رفتم و روی مبل نشستم و تلویزیون رو روشن کردم. دوتاییشون اومدند و کنار من نشستند.
نیما گفت:
- خواهری با ما قهری؟
- بله!
- چرا؟
با ناراحتی گفتم:
_ چون که یه نقطه ضعف از من پیدا کردید، همین جور من رو اذیت می‌کنید.
دستش رو گذاشت پشت ک*م*رم و گفت:
- خب حالا ببخشید دیگه!
تند گفتم:
_ باشه بخشیدم. برو.
- بخند تا برم!
_ چی؟
نیما با لجبازی گفت:
- بخند تا برم.
خندیدم و گفتم:
- برو بچه.
نیما خندید و رو به رامین گفت:
- با من که آشتی کرد، حالا ببینم تو چی کار میکنی!
- تو نمی خواد ببینی، برو تو اتاقت.
- چیه؟ می خوای کارهای عشقولانه بکنی؟
- تو چی کار داری؟ ما دیگه زن و شوهریم.
- باشه من رفتم.
تا نیما رفت، رامین منو چرخوند سمت خودش و دوتا دستش رو قفل کرد پشت ک*م*رم و گفت:
- خانم خوشگله با من قهره؟
یکم خودم رو لوس کردم و گفتم:
- بله.
ک*م*رم رو نوازش کرد و گفت:
- چرا؟
- چون انتظار داشتم تو حداقل با نیما همکاری نکنی!
- منم انتظار داشتم تو هم من رو این طوری بیدار نکنی!
بدون مکثی گفتم:
- خب چی کار کنم بیدار نشدی هرکاری کردم!
- خیلی خب، هردوتامون قبول کردیم اشتباه کردیم. من از تو معذرت می خوام!
_ من هم از تو معذرت می خوام.
مثل نیما گفت:
- خب حالا بخند تا بفهمم آشتی کردی!
_ قبول نیست این رمز بین من و نیماست.
رامین کمی فکر کرد و با لحن شیطونی گفت:
- خب من رو ب*غ*ل کن تا بفهمم آشتی کردی!
با داد گفتم:
- چی؟
- چرا داد میزنی؟ مگه چیز خاصی گفتم؟
_ نه، همون خنده بهتره!
رامین با لبخند گفت:
- نخیر، باید منو ب*غ*ل کنی! زود باش.
من از خدام بود ولی خجالت می کشیدم و می ترسیدم وابسته بشم. از د*ر*د مجبوری بغلش کردم. سرم رو گذاشتم روی شونش و یواشکی چندتا نفس عمیق کشیدم. دیگه دلم نمی‌خواست از تو بغلش بیام بیرون.
نه به اون وقت که زوری بغلش می کردم نه به الان که زوری می خوام از تو بغلش بیام بیرون.
_ انگار آشتی کردن شما بیشتر ل*ذت داره!
سرم رو به طرف نیما برگردوندم و گفتم:
- دوباره تو اومدی؟ اجل معلق! بیا اینجا ببینم!
- چی کار داری؟
_ نترس، بیا، کاریت ندارم.
اومد جلو و گفت:
- بله!
- بشین.
نشست کنارم که گفتم:
- اون کسی که دوسش داری کیه؟
سرش رو خاروند و گفت:
- نمی‌تونم بگم!
_ چرا؟
به رامین نگاه کرد و چیزی نگفت.
رامین فهمید و گفت:
- نفس، من میرم توی اتاقت!
- ممنون.
رامین برگشت و گفت:
- برای چی؟
_ همین جوری.
خندید و رفت. تا رامین رفت رو به نیما گفتم:
- حالا بگو!
- اگه بگم عصبانی نمیشی؟
_ وا! نه!، برای چی عصبانی بشم؟ بگو ببینم!
پ
من من کرد و بعد سریع گفت:
- زهرا.
- چی؟ آروم بگو ببینم .
- زهرا، دوستت.
با تعجب گفتم:
- تو عاشق اون خل و چل شدی؟
با عصباتیت ظاهری گفت:
- عه، خل و چل چیه؟ از الان نخوای به زن من توهین کنیا! گفته باشم!
_ خفه. قبل از اینکه زن تو بشه دوست منه
- به هر حال، نفس، یه کاری بگم می کنی؟
- ها؟
- برو بهش زنگ بزن بهش بگو. بابا من دیگه تحمل ندارم.
کمی فکر کردم و گفتم:
- بذار ببینم، تو از کی عاشقش شدی؟
- نمی‌دونم ولی یه روز که اومد خونمون فهمیدم خیلی وقته من عاشق این دختر شر و شیطون شدم. حالا برو بهش زنگ بزن!
_ الان که نمی شه!
- کار نشد نداره، برو.
_ پس باید رامین هم بدونه.
بی حوصله گفت:
- اه، تو هم هر اتفاقی میفته میری به رامین میگی.
_ همینه که هست، شوهرمه.
- باشه برو بگو.
رفتم تو اتاق تا هم گوشیم رو بیارم و هم به رامین بگم.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا