جدیدترین‌ها

خوش آمدید به انجمن رمان نویسی | تک رمان

هم‌اکنون به خانواده بزرگ تک رمان بپیوندید و از امتیازات رایگان آن استفاده کنید. " تک رمان مکانی برای درخشش شما عزیزان "

📘درحال تایپ رمان تب جنون| نسا رحمتی کاربر تک‌رمان

  • نویسنده موضوع Aseman♡
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

نظرتون در مورد روند رمان تب جنون چیه؟!

  • خوب

  • متوسط

  • بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
~به‌نام خدا~

2beb_img_20201029_121555_301.jpg

نام رمان: تب جنون
نویسنده: نسا رحمتی
ناظر رمان: fatemeh.hp
ژانر: ‌اجتماعی، عاشقانه


خلاصه:
دختری از تبار سختی! با سرنوشتی پر از غم و تنهایی.
پرستاری که در حسرت محبت و توجه پدر و برادرش مانده، با زندگی سرشار از سیاهی و گرفتگی، که با ورود بیماری به آن بیمارستان زندگی روی دیگری را به او نشان خواهد داد و...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

"BAD.*.GIRL"

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
تاریخ ثبت‌نام
Jul 26, 2020
نوشته‌ها
429
پسندها
15,980
امتیازها
93
محل سکونت
❥ღ❥
وب سایت
forums.taakroman.ir

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
مقدمه:

باعشق بیاطعم غزل خوانی من باش
تکرار همین بازی پنهانی من باش
یا تنگ در آ*غ*و*ش بگیرم که بمیرم
یا تلخ ترین نقطه ی بحرانی من باش
ای ابر ترین حالت مهتاب جهانم
یک لحظه بیا محفل بارانی من باش
اصلا تو بیا خط بزن این فاصله هارا
یکبار در این بازی، تو قربانی من باش
از باد نترس کاین همه افسار گسسته
همراه من و حالت طوفانی من باش
ترکم نکن ای قلب ترین قالب جانم
حتی شده در قاب پریشانی من باش
ول کن تَبِ مهتاب و بیا روی زمین مَرد
در حافظه ام حک شو و زندانی من باش
«با فاصله ای امن که آسیب نبینی
بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش»
(نیما نورعلی)
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
تو اتاق استراحت پرستاران رو تخت دراز کشیده بودم که یکم استراحت کنم. تقه‌ای به در خورد و در باز شد. فرگل اومد تو چشمش که به من خورد مثل همیشه بهم لبخندی زد. از خستگی نای بلند شدن نداشتم، گفتم:
- ببخش فرگل از خستگی نمی‌تونم بلند شم.
یه صندلی آورد کنار تخت گذاشت و نشست روش:
- راحت باش عزیزم، امروز خیلی شلوغ بود حق داری.
لبخندی به روش زدم و بعد گفتم:
- آقاتون چطوره؟
آهی کشید و لبخند تلخی به روم زد:
- خوبه.
بی‌چاره فرگل. عاشق حسین بود، حسین هم همین‌طور؛ اما این پسر خیلی اذیتش می‌کرد آخر سر هم می‌گفت از دوست داشتن زیاده! تازه یک ماه بود که ازدواج کرده بودن، ولی جای بهترین لحظات شده بود لحظات تلخ براشون.
فرگل دکتر مغز و اعصاب بود و من پرستار. وقتی واسه گذروندن دوره کارورزیم اومدم این‌جا، اولین کسی که باهاش دوست شدم فرگل بود. از اون موقع شدیم دوتا دوست جون جونی. خیلی مهربون و آروم بود.
- برات یه پیشنهاد دارم.
یه ابروم بالا رفت و سوالی نگاهش کردم که ادامه داد:
- اون پسره که چند روز پیش آوردنش و رفت تو کما رو یادته؟ همون که خودکشی کرده بود.
سرم رو به معنی مثبت تکون دادم. گفت:
- خانواده‌اش وضع مالی خوبی دارن‌. همین یه‌دونه پسر رو هم دارن و براشون خیلی عزیزه. می‌خوان یه پرستار تمام وقت بهش اختصاص داده بشه و از بیمارستان خواستن یه پرستار خوب براش انتخاب کنه، من هم تورو پیشنهاد دادم. هم حقوقت بیشتر میشه و هم...
یکم مکث کرد و گفت:
- از اون خونه و محیطش دور میشی و آروم‌تری‌.
راست می‌گفت. هرچیزی ارزش دوری از اون خونه رو داشت. از خونه ارواح هم بدتر بود. با پدری که اصلا نمی‌دونست احساس و محبت چیه و فقط بی‌تفاوتی رو یاد گرفته بود. مادری هم که مسلما با این وضع خوب نمیشه و همه‌اش دمق و تو حالت افسردگیه. و برادری که اصلا نمی‌بینیش. هعی!
دست از فکر کردن و حسرت خوردن برداشتم و گفتم:
- باشه، قبوله.
فرگل دستم رو کشید که از رو تخت بلند شدم و پایین اومدم.
- بریم همه چی رو برات توضیح بدم و پدر و مادرش باهات آشنا بشن.
دستی به روپوش سفید و مقنعه سرمه‌ایم کشیدم و مرتبشون کردم و باهم از اتاق خارج شدیم به سمت اتاق مراقبت‌های ویژه رفتیم.
من پشت شیشه موندم نگاهم رو دوختم به اون پسری که بی‌جون روی تخت افتاده بود و کلی سیم و دستگاه بهش وصل بود.
فرگل رفت داخل اتاق و وضعیتش رو چک کرد و با سر پرستار کمی صحبت کرد که احتمالا داشت این قضیه رو براش توضیح می‌داد.
حرف‌هاش که تموم شد برگشت به طرف تخت مریض که یه زن و مرد هم کنارش بودن. به من اشاره کرد که برم داخل. از پشت شیشه کنار اومدم و در اتاق رو به آرومی باز کردم رفتم تو. بهشون که رسیدم سلام کردم و جوابم رو دادن. فرگل شروع کرد به حرف زدن و توضیح دادن:
- جناب زند طبق خواسته خودتون واسه پرستار تمام وقت برای پسرتون، پیشنهاد بیمارستان خانم طاهری بود. هم کارشون رو خوب بلندن و هم کاملا قابل اعتماد هستن.
اون آقا که موهای جوگندمی داشت و حدود پنجاه ساله می‌زد، روبهم با خوش‌رویی گفت:
- ممنون که قبول کردی دخترم، ان‌شاءالله بتونم زحماتت رو جبران کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خواهش می‌کنم، وظیفه‌مه.
بعد از رفتن پدر و مادرش فرگل گفت:
- خب خانم پرستار، از فردا کارت شروع میشه. تا الان ساعت شیفتت از هفت شب تا هشت صبح بود، حالا از ساعت شیش عصر تا شیش صبح میشه. صبح که تو بری هم یه پرستار دیگه تا عصر که تو برگردی جایگزینت میشه.
با دهن باز گفتم:
- چه‌خبره فرگل، می‌میرم که.
خندید و گفت:
- نترس نمی‌میری، بعدش هم قرار نیست به بیمارای دیگه برسی، از حالا به بعد کار تو فقط مراقبت از این آقا علیرضاست.
پس اسمش علیرضا بود، نگاهی بهش کردم و دوباره برگشتم طرف فرگل و گفتم:
- باشه قبول، مجبورم دیگه.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
- شماره حسابت رو هم پدرش ازم گرفت، به اصرار خودش که می‌خواد این‌جوری کمی از زحماتت که قراره واسه پسرش بکشی رو جبران کنه. و قرار شده که دوبرابر حقوقت رو بریزه به حسابت.
ظاهراً از این گ*ردن کلفت‌ها و آدم‌های شناخته شده و قابل احترامه. همه می‌شناختنش و خیلی بهش احترام می‌ذاشتن.
گفتم:
- بسه فرگل مخم سوت کشید حالا هرچی که هست، همین این‌قدر حرف می‌زنی که حسین از دستت فراریه!
با حرص مشتی تو بازوم زد و گفت:
- گم‌شو برو خونه‌اتون تا فردا استراحت کن. این‌قدر هم چرت و پرت به‌هم نباف.
با خنده از اتاق بیرون اومدم و بعد از تعویض لباسم از بقیه همکارها و فرگل خداحافظی کردم و رفتم خونه.
تاکسی سر خیابون نگه‌داشت، پیاده شدم و به طرف خونه راه افتادم.
به وسط‌های کوچه رسیدم و مقابل خونه‌مون، خونه‌ای دو طبقه با نمای سنگ‌کاری شده. چقدر عذاب‌آور بود رفتن تو این خونه. انگار آدم می‌خواست به شکنجه‌گاه بره. هرچند که واقعا هم شبیه شکنجه بود اینجا زندگی کردن.
در پارکینگ باز شد و ماشین ۲۰۶ ایمان نمایان شد. مثل همیشه با اخم و‌ جدی. من رو که دید نگاه بی‌تفاوتی بهم کرد و به زور سرش رو به معنی سلام تکون داد و گازش رو گرفت و رفت.
تنها کسایی که خوش‌رویی ایمان رو دیده بودن رفیق‌ها و دوست دخترهاش بودن.
آهی کشیدم و وارد خونه شدم، سلام آرومی به مامان کردم و مستقیم به اتاقم رفتم.
خیلی خسته بودم و نیاز شدید به خواب داشتم؛ ولی ترجیح دادم اول برم یه دوش بگیرم کوفتگی بدنم از بین بره بعد بخوابم. خواب بعد از حموم خیلی می‌چسبه.
با حس نوازش دستی روی سرم لای چشم‌هام رو باز کردم، مامان رو دیدم که کنارم روی تخت نشسته بود. وقتی چشم‌های بازم رو دید لبخندی به روم زد و گفت:
- من جای تو از گشنگی ضعف کردم.
کش و قوسی به بدنم دادم و سلام کردم.
وقتی چهره همیشه غم‌زده‌اش رو می‌دیدم غم عالم می‌ریخت تو دلم. بخاطر من و ایمان همه چی رو تحمل می‌کرد و دم نمی‌نزد‌. الان هم همین‌طوره فقط تحمل می‌کنه، از ایمان ناامید شده و همه نگرانیش منم.
می‌دونستم خودش هم غذا نخورده که با هم بخوریم‌. این‌قدر همیشه تنهاست دل‌خوشیش همین یه غذا خوردن با منه. یادم نمیاد آخرین بار کِی خانوادگی دور هم غذا خوردیم! البته بغیر از مواردی که مهمون داشتیم یا جایی مهمون بودیم.
یادم اومد که باید به مامان توضیح بدم قضیه بیمارستان و تغییر شیفتم رو.
آبی به دست و صورتم زدم و رفتم پیش مامان که داشت غذا رو روی میز می‌چید. کنارش قرار گرفتم و دست‌هام رو دورش حلقه کردم سرم رو روی کتفش گذاشتم. چشم‌هام رو بستم و ل*ذت بردم از حضورش. از حضور تنها کس و تنها تکیه گاه من تو این زندگی. دستم رو گرفت و روی دستم رو ب*و*سید و گفت:
- بشین دخترکم.
نشستم و باهم مشغول شام خوردن شدیم. بعد از شام مامان رو فرستادم بیرون استراحت کنه تا من ظرف‌ها رو بشورم و بعد برم پیشش. ظرف‌ها رو که شستم، چایی هم دم دادم دوتا فنجون ریختم توی سینی گذاشتم و به طرف مامان رفتم. با لبخند قشنگش ازم تشکر کرد.
می‌خواستم موضوع رو بهش بگم، می‌دونستم ناراحت میشه چون همین یه‌ذره بودن من تو خونه هم کمتر می‌شد. ولی چاره‌ای نبود. صداش زدم:
- مامان، می‌خوام یه موضوعی رو بهت بگم.
چیزی نگفت و منتظر بهم چشم دوخت. ادامه دادم:
- یه پسر جوون خودکشی کرده چند روز پیش، و الان توی کماست. خانواده‌اش از بیمارستان براش درخواست پرستار بیست و چهار ساعته کردن. اون‌ها هم من رو پیشنهاد دادن، حالا ساعت شیفتم تغییر کرده و بیشتر شده، از ساعت شیش عصر باید برم بالا سر اون مریض تا شیش صبح فرداش.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
قیافه مامان پکر شده بود، ولی باز هم به روم لبخند زد و گفت:
- این‌جوری برات بهتره، با اینجا موندن افسرده میشی، سر کار لااقل سرگرمی و کمتر فکر و خیال می‌کنی.
چشم‌هام پر شد، از بی‌کسی خودم و مامان. رفتم کنارش نشستم و سرم رو روی پاش گذاشتم، اون هم با انگشت‌های ظریفش روی موهام رو نوازش می‌کرد.
********
امروز مامان رو مجبور کردم کل روز رو باهم خوش بگذرونیم تا عصر که میرم بیمارستان، بردمش بیرون و باهم رفتیم خرید. ناهار رو هم بیرون خوردیم و اجازه ندادم بره خونه همه‌اش پای گ*از بایسته واسه پسرش آشپزی کنه که اون هم آیا بیاد خونه یا نیاد. طفلی مامان بی‌چاره‌ام!
بعد از ناهار برگشتیم خونه که من هم یکم استراحت کنم و بعد برم بیمارستان‌. یکی_دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم دوش گرفتم حاضر شدم. از مامان خداحافظی کردم و رفتم سرکار.
وقتی رسیدم حسین شوهر فرگل رو دم بیمارستان دیدم تو ماشینش نشسته بود، حتما اومده دنبال فرگل. از اون جایی که من و فرگل خیلی صمیمی بودیم و مثل خواهر بودیم برای هم، من و حسین هم با هم ر*اب*طه‌مون خوب بود، مثل داداشم بود. برادری که خودم هم دارم؛ اما طعم بودنش رو حس نمی‌کنم.
نزدیک ماشینش شدم و با انگشت اشاره‌ام دو ضربه به شیشه زدم. روش رو برگردوند طرف شیشه و من رو دید لبخندی زد و شیشه رو پایین داد.
- به سلام آبجی خانم، چطوری تو؟
من هم متقابلاً لبخندی به روش زدم و گفتم:
- به اخوی موسیقی‌دان! تو‌چطوری؟
با خنده سری تکون داد و گفت:
- اولا موسیقی‌دان نه، موزیسین. دوما خوبم. نیستی طیما!
- هستم، شما نیستی.
بعدش چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:
- این‌قدر این رفیق ما رو اذیت نکن.
خنده‌ای کرد و گفت:
- بابا من به این مظلومی، به رفیقت بگو من رو اذیت نکنه.
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
- آره جون عمه‌ات! چقدر هم که تو مظلومی.
همین موقع فرگل رسید و بغلم کرد. بعد از یکم خوش و بش اون‌ها رفتن و من هم رفتم سر شیفتم.
روپوشم رو پوشیدم و به سمت مراقبت‌های ویژه رفتم، وارد اتاقش شدم. تک صندلی که تو اتاق بود رو برداشتم و کنار تختش گذاشتم و روش نشستم. دست‌هام رو زیر بغلم زدم و یکم نگاهش کردم. یه پسر چهار‌شونه قد بلند بود. س*ی*نه ستبرش از نفس‌هاش بالا و پایین می‌شد.
گلوم رو صاف کردم و گفتم:
- خب آقا علیرضا قراره تا وقتی که بیدار میشی ساعت‌هات رو با من بگذرونی و با عرض پوزش همین اول کاری بگم ببخشید که قراره از حرف زدن زیاد من سرت د*ر*د بیاد.
بذار یکم از خودم بگم برات. من اسمم طیما، بیست و هفت سالمه. ظاهراً دوسال از من بزرگتری و بیست و نه سالته. من پرستاری خوندم، توام که موسیقی خوندی، مثل حسین شوهر فرگل. موسیقی خوبه، یه راه تسکینِ. وقت‌های بیکاری من اکثرا با گوش دادن به موسیقی می‌گذره، یه جورایی همدم منه. می‌تونم راحت صدات کنم؟ بیا از الان فکر کنیم دوستیم باهم، فارغ از جنسیت و دختر و پسر بودنمون. علیرضا راستش بهت حسودیم میشه که این‌قدر پدر و مادرت بی‌تابتن، این‌قدر دوست دارن و برات هرکاری می‌کنن. شاید چون من ندیدم این چیزهارو، نگرانی بابام و عشق و محبتش رو هیچ وقت ندیدم.
گاهی فکر می‌کنم کاش یه بلایی سرم بیاد که ببینم چه واکنشی نشون میدن؟!
کشوی میز کنار تختش رو باز کردم، یه قرآن کوچیک و یه شونه توش بود. شونه رو برداشتم و آروم روی موهای پر پشتش کشیدم و موهاش رو شونه زدم.
زیر ل*ب گفتم:
- حیف تو نیست که بری تو‌کما؟ حیف تو که این‌قدر خانواده‌ات بی‌تاب برگشتنتن!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
اون روز رو همه‌اش با علیرضا حرف زدم. انگار دریچه‌ای به روم باز شده بود که حرف‌های مونده تو دلم رو واسه یکی بگم و هیچ اعتراضی هم‌ نکنه، حتی اگه نمی‌شنید مهم نبود، مهم این بود که راهی بود واسه خالی شدن من. جوری که فهمیدم علیرضا تو موسیقی خیلی استعداد داشته و به‌خاطر علاقه زیادش همین رشته رو ادامه داده، این‌ها رو مادرش می‌گفت وسط گریه‌هاش. ولی دلیل خودکشیش رو نفهمیدم، ظاهراً اون‌ها هم نمی‌دونستن که دقیقا چرا این پسر چنین بلایی سر خودش آورده. بهشون می‌خورد که خانواده با اصالت و متشخصی باشن.
شیفتم تموم شده بود و منتظر بودم پرستار جایگزین بیاد که من برم خونه، یکم بعدش اومد من هم راهی خونه شدم. طبق معمول وقتی رسیدم از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.
وسط خواب و بیداری صدای داد و هوار شنیدم، هوشیار که شدم صدای ایمان رو تشخیص دادم.
براچی باز داشت داد می‌زد؟ ایمان دوسال از من بزرگ‌تر بود. دوران بچگی بودنش رو حس می‌کردم، باهم دوست بودیم. شب‌هایی که می‌ترسیدم ایمان بغلم می‌کرد و تا صبح کنارم می‌خوابید که نترسم؛ اما نمی‌دونم چرا وقتی بزرگ‌تر شد اون هم یکی شد مثل بابا، بی‌احساس و یخ! به ساعت گوشه سمت چپ اتاقم نگاه کردم، همه‌اش دوساعت خوابیده بودم. از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. صداش رو کاملا می‌شنیدم:
- مادر من چی میگی واسه خودت؟ مگه من بچه‌ام که مدام ازم سوال جواب می‌کنی و بازخواستم می‌کنی؟
مامان گریه می‌کرد و پسر قد درازش رو که سرش داد می‌زد نگاه می‌کرد، ایمان کوتاه نمی‌اومد و همچنان با داد حرف می‌زد:
- انگار یادت رفته من بزرگ شدم، یادت رفته دیگه اون پسر دوازده ساله نیستم که راه به راه بخوام واسه هرکاری اجازه بگیرم و وقت سرپیچی با آوردن اسم بابا خفه شم و بگم چشم!
امپر چسبونده بود و حواسش به حال مامان نبود پسره روانی. بیشتر از این ساکت موندن رو جایز ندونستم جلو رفتم و با نگاهی به مامان که دست‌هاش می‌لرزید رو به ایمان گفتم:
- چه‌خبره؟
دستی تکون داد و گفت:
- به تو ربطی نداره.
گفتم:
- من هم تو این خونه‌ام!
برگشت طرفم و یه دستش رو به ک*م*رش زد و گفت:
- اِ؟ یادم نبود!
بی‌توجه به لحن بدش گفتم:
- حق نداری سرش داد بزنی؟ تو که همه‌اش پی الواتی خودتی داد و بی‌دادت رو واسه ما میاری!
با اخم چند قدم بهم نزدیک شد که مامان نگران چشم دوخت بهم، ایمان با لحن تند و عصبانی تو صورتم غرید و گفت:
- پی الواتی سر قبر عمه‌ات نرفتم! تو غ*لط اضافی می‌کنی که کارهای من رو می‌شماری، نه انگار جدی جدی شماها فکر کردین من هنوز همون پسر بچه‌ام که باید بهم دستور بدین.
سعی کردم به حرف‌هاش توجهی نکنم، به مامان اشاره کردم و گفتم:
- الان براچی سر مامان داد می‌زنی؟ چکارت کرده‌ مگه.
یه قدم دیگه جلو اومد و دستش رو به ک*م*رش زد، با اون تیشرت سفید و شلوار جین آبی‌ش خیلی خوشتیپ شده بود؛ اما حیف که ذوقی واسه قربونت صدقه رفتنش نداشتم!
- چکار کرده؟ من رو بازخواست می‌کنه که کجا میرم و چکار می‌کنم.
- خب...خب نگرانته.
خنده بلندی کرد و گفت:
- نگرانمه! اگه نگرانم بود این‌قدر بدبخت نبودم، و تو سن سی سالگی هنوز تنها نبودم.
با اخم گفتم:
- این‌ها به ما چه ربطی داره، برو واسه خودت زن بگیر کی جلوت رو گرفته؟
پوزخندی زد و گفت:
- همین مامانت جلوم رو گرفت. وقتی گفتم عاشق شدم جای ذوق کردن واسه پسرش رفت گذاشت کف دست شوهرش و اون هم یکی خوابوند تو گوشم و گفت بچه دهنت بوی شیر هم نمیده تو رو چه به عاشقی! نوزده سالم بود و هنوز اجازه عاشق شدن نداشتم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
دهنم باز موند، با چشم‌های متعجب مامان رو نگاه کردم، من از این حرف‌هایی که ایمان می‌زد خبر نداشتم. چطور ممکنه عاشق شده باشه و من ندونم!
آروم ل*ب زدم:
- عاشق! عاشق شدی؟!
مامان با صدای لرزونش گفت:
- بخدا من نخواستم اون‌طوری بشه، من فقط به بابات گفتم که بپرسه از دختره و خانواده‌اش که بدونیم کیا هستن. ایمان بخدا من نمی‌دونستم...
مامان به گریه افتاد و حرفش رو ادامه نداد.
چی می‌گفتن این‌ها؟
ایمان باز داد زدنش رو از سر گرفت و هرچی از بچگیش اتفاق افتاده بود داشت همه رو می‌کوبید رو سر مامان، همه کمبودها و مشکلاتش رو.
چندبار آروم گفتم:
- بس کن ایمان.
توجهی نمی‌کرد، عملا انگار من رو نمی‌دید، یا نمی‌خواست ببینه. اگه جلوش رو نگیرم دو دقیقه دیگه همه رو به فحش می‌بنده. سعی کردم با آروم‌ حرف زدن ساکتش کنم، فایده نداشت. مغزم دیگه داشت ارور می‌داد، داشتم د*اغ می‌کردم.
داد زدم و گفتم:
- بسه ایمان، حالش بده لرزش دست‌هاش رو ببین، بسه تمومش کن.
یه جوری گ*ردنش رو طرف من چرخوند که صدای استخون‌های گ*ردنش رو شنیدم، گفت:
- بس کنم؟ پس بذار این هم بگم که نامزد سابق جنابعالی هم خودش با پای خودش تورو ول نکرد بره‌!
شاخک‌هام تیز شد، گفتم:
- چی؟ منظورت چیه؟
نگاه بی‌تفاوتی بهم انداخت و گفت:
- بابا یه کاری کرد که تورو ولت کنه بره!
یه چیزی تو دلم درست حسابی کار نمی‌کرد. ایمان ادامه داد:
- اون پسره ظاهراً کلاسش با پدر گرامی ما هم‌خوانی نداشت و یه پسر کم پول و ساده به پرستیژش نمی‌خورد! مجبورش کرد ازت دست بکشه و همه‌ی این دو_سه سال یه جوری داستان ساخت که سعید تورو نخواسته و نامردی کرده و ولت کرده.
ذهنم قفل کرده بود، قسم می‌خورم صدای شکستن دلم رو شنیدم. فکر کنم مامان و ایمان هم شنیدن، نگاه ایمان از بی‌تفاوتی خارج شد و یه لحظه حس کردم نگرانی رو تو نگاهش دیدم. مامان خیلی تلاش کرد جلوی حرف زدن ایمان رو بگیره، ولی موفق نشد و ایمان همه چی رو لو داد.
همه تنم عین یخ سرد بود. سرد و خشک مثل زندگیم!
به زحمت پاهام رو تکون دادم و بدون حتی یه کلمه حرف راهم رو کج کردم به طرف اتاقم. وارد اتاق شدم و پشت سرم در رو هم قفل کردم. هیچ فکری نداشتم و هیچی نمی‌دونستم فقط می‌خواستم از این محیط خفه برم بیرون. مانتو شلوار سیاهی پوشیدم، یه شال سرمه‌ای هم سرم کردم و در رو باز کردم رفتم بیرون. مامان هنوز داشت گریه می‌کرد، ایمان نرفته بود و روی مبل تکی نشسته بود و سرش رو توی دست‌هاش گرفته بود. طرف در رفتم و دستگیره در رو پایین کشیدم و در رو باز کردم. با شنیدن صدای در متوجه من شدن، قبل از این‌که مامان بهم برسه کفش‌هام رو پوشیدم و رفتم بیرون. لحظه آخر دیدم که ایمان هم از جاش بلند شد. چقدر به این هوای آزاد نیاز داشتم.
راه می‌رفتم و گوله گوله اشک بود که روی صورتم می‌ریخت، سعید بی‌چاره! و منِ بی‌چاره‌تر!
آخ سعید چرا هیچی بهم نگفتی لعنتی؟ من و تو نامزد بودیم، بیشتر از این بود که جلوی بابام وایستم و نذارم جدامون کنه؟ ولی تو زود جا زدی و حرف بابام رو قبول کردی و ازم گذشتی. گذشتی و تو و بابام نفهمیدین چی به روز من اومد. لعنت به این دنیات خدا!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
بازوم به عقب کشیده شد و به عقب برگشتم، با اخم‌های درهم ایمان روبه‌رو شدم. با چشم‌های اشکیم زل زده بودم بهش. بعد از چند ثانیه نگاه کردن به من دستم رو کشید به طرف خیابون برد و در جلوی ماشینش رو باز کرد و نشوندم روی صندلی. ماشین رو دور زد و خودش هم سوار شد و راه افتاد. سرم رو به شیشه تکیه داده بودم و تو جنگ با افکار درهمم بودم. ماشین از حرکت ایستاد، نگاهی به اطراف کردم، جای خلوتی بود و تقریبا آدم دیده نمی‌شد. البته با این بارونی هم که می‌بارید کسی بیرون نمی‌اومد. دوباره سرم رو به شیشه تکیه دادم، ایمان نفس عمیقی کشید و بعد صداش به گوشم رسید:
- وقتی تو بیست و سه سالگی با سعید نامزد کردی حالت خوب بود و خوشحالی رو خیلی راحت می‌شد تو رفتار و حرکاتت دید، نامزدیتون یک‌سال بیشتر دووم نیاورد و نزدیک سالگرد نامزدیتون همه چی بهم خورد و سعید با فرستادن اون پیغام که " شما به د*ر*د هم نمی‌خورید " رفت و گم و گور شد. حالت به حدی بد بود که هر لحظه منتظر افسردگی گرفتنت بودم، من هم نمی‌تونستم مثل بچگی‌هامون بیام بغلت کنم و بگم نترس من هستم! چون خودم خیلی قبل‌تر از تو به حال بد رسیده بودم و نامردی‌های بابا به تن و بدنم خورده بود.
سرم رو از روی شیشه برداشته بودم و با نگاه به ایمان به حرف‌هاش گوش می‌دادم، غم تو صداش قابل انکار نبود. به حرفش ادامه داد:
- وقتی تو نوزده سالگی عاشق هم‌کلاسی کلاس زبانم شدم و بابا به هر روشی تحقیرم کرد و مسخره‌ام کرد، و وقتی فهمید پدر اون دختر یه کارمند ساده‌اس رفت با پدرش صحبت کرد و گفت دخترت رو از پسر من دور کن وگرنه بد می‌بینی. اون دختر دیگه هیچ وقت به اون کلاس زبان نیومد. تو و سعید با پافشاری خودتون باهم نامزد کردین؛ اما ادامه‌اش رو بابا اجرا کرد و با کلی تهدید و زیر پای سعید نشستن بالاخره موفق شد و از هم جداتون کرد.

اشک بود که از چشم‌هام می‌ریخت،
تنها کار بابا واسه ما در آوردن پول بود که اون هم من از وقتی سر کار رفتم یک ریالی از پول‌هاش رو خرج نکردم و هرچی که به حسابم ریخته دست نخورده مونده.
ایمان به صورت کج به طرفم چرخید و گفت:
- این‌هارو نگفتم که دلت رو بسوزونم، گفتم که بدونی و بقیه رو مقصر بدبختی‌مون ندونی، گفتم که بفهمی پدرت کیه، طیما من و تو دیگه بچه نیستیم و فهمیدیم که تقریبا پدر نداریم جز در نقش پول در آوردنش، که اون هم نه من نه تو ازش استفاده نمی‌کنیم. گفتم که بدونی چرا من دیگه اون ایمانی که بودم نشدم و توجهی بهت نداشتم.
هق‌هقم راه افتاده بود و درست هم نمی‌تونستم نفس بکشم.
گفت:
- تحملش رو داری یه چیزی رو بهت نشون بدم؟
وای خدا باز از چی بی‌خبر بودم؟! آب دهنم رو قورت دادم و با این‌که مطمئن نبودم سرم رو به معنی مثبت تکون دادم، ماشین رو به حرکت در آورد و گفت:
- امیدوارم!
بعد از نیم ساعت رانندگی تو یه خیابون تو بالاشهر متوقف شد، به من نگاهی کرد و بعد نگاهش رو به سمت راستم دوخت و انگشتش رو دراز کرد و گفت:
- اون خونه رو می‌بینی؟
نگاهی به اون خونه بزرگ و قشنگ انداختم و گفتم:
- آره، خونه قشنگیه! خب خونه کیه؟ اینجا چرا اومدی؟
گفت:
- چند لحظه صبر داشته باشی می‌فهمی.
کنجکاو شده بودم و گیج از رفتار ایمان. یه ربع اونجا منتظر بودیم ولی هیچ خبری نبود، همین که خواستم بهش اعتراض کنم در اون خونه باز شد و یه زن جوون که حسابی هم به خودش رسیده بود بیرون اومد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
همون لحظه ماشین آژانس جلوی پاش متوقف شد، زن جوون و قشنگی بود. فکر کنم حدود سی و پنج سال داشت. اون ماشین رفت و من به طرف ایمان چرخیدم و گفتم:
- خب؟ این کی بود؟
ایمان عصبی پنجه‌هاش رو توی موهاش کشید و نگاهش رو دوخت به نگاهم و ل*ب زد:
- زن بابات!
همه‌ی وجودم یخ زد! مات شده بودم و نگاهم به چشم‌های ایمان بود. حس می‌کردم یخ روم ریختن و همه تنم منجمد شده. به سختی و با لکنت گفتم:
- چـ...ی میگـ...ی ایم...ان.
پر آب شدن چشم‌هاش رو دیدم، قسم می‌خورم برق اشک رو تو چشم‌های برادری که می‌گفتم سنگدل و بی‌احساسه دیدم.
دستم رو تو دستش گرفت و سمت خودش کشید و من رو تو بغلش گرفت. صدای گریه‌هام بلند شده بود و ایمان بدون حرف فقط تو بغلش فشارم می‌داد و روی موهام رو می‌ب*و*سید.
یاد مامان که می‌افتادم هق‌هقم بیشتر می‌شد، مامان بی‌چاره‌ام، مامان بدبختم! همه‌ی ما بدبخت بودیم با چنین پدری. مگه مامان چی براش کم گذاشت؟ هر کاری بابا دلش خواست کرد و مامان یه‌بار هم اعتراضی بهش نکرد و حالا اینه جوابش؟ که بره یه زن جوون بگیره و تو بهترین نقطه شهر براش بهترین خونه رو بگیره.
وقتی یکم آروم شدم ایمان من رو از خودش جدا کرد و با انگشت شستش اشک‌های روی صورتم رو پاک کرد و جدی گفت:
- آبغوره گیری بسه باید حرف بزنیم.
سرم رو به معنی باشه تکون دادم و ایمان هم ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
آدرسی که داشت می‌رفت برام آشنا بود، چیزی نگفتم تا وقتی برسیم ممکن بود من اشتباه کنم و جای دیگه بره. یکم بعد جلوی رستوران ایستاد. با تعجب برگشتم طرفش و گفتم:
- ایمان!
لبخند بی‌جونی بهم زد و گفت:
- بیا.
بعدش از ماشین پیاده شد و من هم پیاده شدم. در ماشین رو قفل کرد و باهم رفتیم تو رستوران. داشت به طرف اتاقک ته رستوران می‌رفت، همون که من و فرگل و حسین جای ثابتمون اونجا بود. در رو باز کرد و نگهش داشت تا من برم تو. همین که پام رو داخل گذاشتم دیدم فرگل و حسین نشستن. قیافه‌ام قشنگ شبیه علامت سوال شده بود. ایمان دستش رو پشتم قرار داد و به سمت صندلی هدایتم کرد. سلام کردیم و نشستیم.
با تعجب بهشون گفتم:
- خبریه؟
خیلی سعی کردن قیافه ناراحتشون رو پنهون کنن؛ اما مشخص بود. ایمان با زبونش روی ل*بش کشید و شروع کرد به حرف زدن:
- طیما من بهشون گفتم بیان. از خیلی چیزها که تو بی‌خبری این‌ها خبر دارن. من هم خبر دارم پاتقتون این‌جاست.
رو به فرگل گفتم:
- آمار می‌دادی فرگل؟
دست‌پاچه گفت:
- نه به‌خدا اصلا این‌طور نیست، حسین و ایمان از دوست‌های دوران دانشگاه هم‌دیگه‌ان، ربطی به دوستی من و تو نداره.
دیگه گرد شدن چشم‌هام بیشتر از این جا نداشت. حسین که تا حالا ساکت نشسته بود تکیه‌اش رو از صندلی برداشت و رو به من کرد:
- طیما جان آبجی خانم می‌خوایم یکم حرف بزنیم باهم، اوکی؟
سرم رو گیج تکون دادم، در این حد جدی بودن حسین رو ندیده بودم.
- من و ایمان از دوران دانشگاه با هم دوست بودیم. بعدش دو_سه سالی از هم بی‌خبر بودیم، تا یه روز که دم بیمارستان شما دیدمش. باهم حرف زدیم و بعدش قرار گذاشتیم دوباره ببینیم هم رو. چندباری که باهم بیرون رفتیم و حرف می‌زدیم متوجه نگرانی ایمان به‌خاطر تو شدم. و فهمیدم اون روز دم بیمارستان هم منتظر بوده شیفت تو‌تموم بشه و تا خونه مراقبت باشه، این تقریبا برنامه هر روزه‌اش بود.
دهنم اندازه غار باز شده بود. ایمان لبخند تلخی به روم زد و به حسین اشاره کرد، دهنم رو بستم و به ادامه حرف‌های حسین گوش دادم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

mahsa jodaii

مجله نویس
مجله نویس
عکاس انجمن
تاریخ ثبت‌نام
Jun 23, 2020
نوشته‌ها
662
پسندها
5,606
امتیازها
103
محل سکونت
طهــران

Aseman♡

معاونت کل سایت
پرسنل مدیریت
معاونت سایت
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
روانشناس انجمن
شاعر آزمایشی
عضو تیم مجله
تاریخ ثبت‌نام
Nov 30, 2019
نوشته‌ها
2,480
پسندها
16,021
امتیازها
114
محل سکونت
میان یه عالمه رویا
بالا پایین