• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان پایانی برای گذشته | t.sh کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع t.sh
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 51
  • بازدیدها 1K
  • Tagged users هیچ

نظرتون درباره رمانم چیه؟

  • عالی

  • متوسط

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
به نام خدا

نام رمان: پایانی برای گذشته
ژانر: عاشقانه- تراژدی
نام نویسنده: t.sh
ناظر: Nightmare
خلاصه:
همیشه به دنبال آغاز هستیم! آغاز یک زندگی، آغاز یک رفتار و... اما هرگز به این فکر نکردیم که باید پایانی باشد تا آغازی به دنبالش آید. من و تو برای آغاز "ما" شدنمان نیاز داریم که یکی از ما به گذشته اش پایان دهد... حالا کدام از یک ما چنین می کند؟ من یا تو؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

AmirHosein.Rasouli

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Aug 31, 2020
28
774
53
606C4350-EC6D-4ABD-BD3A-09DDAB822E76.jpeg
خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شبیه بودن آدم‌ها دلیل قانع کننده‌ای برای دوست داشتن هم نیست!
آدم‌ها بیشتر عاشق تفاوت‌های دیگران می‌شوند...
خصوصا تفاوت دیگران با آن‌ها...
اما کم‌کم این تفاوت‌ها آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند و خودش محو می‌شود! تا جایی که گمان می‌کنید از اول به هم اینقدر شبیه بودید...

فصل اول:
شهر خاموشِ دلِ من به تو نیاز دارد تا از تاریکی و ظلمت رهایی یابد!
بهار:
اتو رو از برق کشیدم و چادرم رو جوری که چروک نشه روی تخت گذاشتم. مشغول پوشیدن لباس شدم که کسی به در اتاقم زد.‌ به سمت در رفتم و بازش کردم:
- جانم؟
مامان با لبخند من رو از نظر گذروند و گفت:
- بهار جان مادر، بعد از ظهر دیر نکنی ها.
جلو رفتم و با اینکه اصلا از این کار خوشش نمیاد، ب*وسش کردم و گفتم:
- چشم مامان گلم نگران نباشید.
مامان به سمت اتاقش رفت و من هم دوباره در رو بستم.
در حال بستن دکمه‌های مانتوم بودم که تلفنم زنگ خورد؛ آیناز بود.
- الو سلام.
- سلام رفیق چطوری؟
- ممنون خوبم تو خوبی؟
- آره، کجایی؟
- دارم آماده میشم که بیام.
- باش من رسیدم پس می‌بینمت.
- ان‌شاءالله فعلا.
چادر رو سر کردم و به سمت سالن رفتم.
- مامان من رفتم.
- خدا به همراهت.
- خداحافظ.
کفشم رو پوشیدم و به سمت خونه پروانه حرکت کردم.
خونه ما و پروانه دو تا خیابون فاصله داشت. هم حالاً و هم وقتاً نمی‌ارزید که تاکسی بگیرم پس همیشه پیاده می‌رفتم.
پروانه دوست دوران بچگی من هست و چون از نظر عقایدی و فرهنگی به هم می‌خوریم مامان و باباهامون هم با هم دوست هستند؛ اما آیناز با ما خیلی فرق داره! خانواده حسابی‌ای داشت، اما خب عقاید و فرهنگش با ما فرق داشت مثلا اون مانتویی بود و ما چادری.
زنگ در رو زدم.
- کیه؟
- مگه کس دیگه‌ای هم قرار بوده باشه؟
- نه بابا برای محض احتیاط پرسیدم.
و در رو باز کرد.
خونشون یک خونۀ ویلایی و تقریبا قدیمی بود، به‌خاطر همین آیفون‌شون تصویری نبود.
تا در سالن رو باز کردم یکی خودش رو تو بغلم پرتاب کرد!
از جیغ‌جیغ‌هاش فهمیدم که آینازِ!
- سلام قربونت بشم چقدر دلم برات تنگ شده بود.
دستم رو دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش.
از روز کنکور تا حالا همدیگر رو ندیده بودیم بالأخره یک ماهی گذشته بود! برای ما یک ماه خیلی زیاد بود.
- سلام عزیزم، من هم خیلی دلم برات تنگ شده بود.
پروانه ما رو از هم جدا کرد و گفت:
- اه جمع کنید خودتون رو.
بعد دست هردومون رو کشید و به سمت مبل‌های سالن برد:
- حالا یک ماه همدیگر رو ندیدن ها.
اسم پروانه باید میرزا غرغرو می‌بود؛ از بس که همیشه اعتراض داشت. البته همه این غرزدن هاش به خاطر علاقه شدیدش بود یا به عبارتی حسادت شدیدش!
- پروانه مامانت کو؟
- رفته بازار نگران نباشید حالاحالاها نمیاد.
- نه بابا برای ما که نرفتن بیرون؟
- نه.
آیناز با ذوق گفت:
- خب حالا چی‌کار کنیم؟
- نمی‌دونم والا!
هردو سرشون رو به سمت من گردوندند.
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نمی‌دونم.
خانواده من و پروانه اصلا دوست ندارند که ماها با هم به کافی‌شاپ و رستوران و از این چیزها بریم، به‌خاطر همین هروقت می‌خوایم همدیگر رو ببینیم می‌ریم خونه های هم، و چون ما به خواسته شون احترام گذاشتیم اون‌ها هم با ما راه می‌اومدند و راحت اجازه مهمونی و رفتن به خونۀ هم رو می دادند.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #4
فرهاد:
- مامان کجایی؟
مامان کفگیر به دست از آشپزخونه خارج شد و گفت:
- بله؟ چرا این‌قدر سر و صدا می‌کنی؟
- نتیجۀ کنکور اومد!
مامان لبخندی زد و جلو اومد.
- عه مبارکه کِی؟
- با بچه‌ها که باشگاه بودیم خبر اومد و ما هم سریع رفتیم تو سایت نتیجه رو دیدیم.
- خب چند شدی؟
- یعنی چی؟
- یعنی نمره‌ات چند شد؟
به سمت مبل‌ها رفتم و از روی میز سیبی برداشتم و گازی زدم و گفتم:
- منظورت رتبه است؟ در حدی خوب شده که یک دانشگاه دولتی قبول بشم.
مامان هم کنارم نشست و گفت:
- وای فرهاد مثل آدم بگو چند شدی؟ بعد هم هر دانشگاهی که نمیشه بری.
- شما فکر کن دو هزار!
- این که خیلی خوبه.
کمی مکث کردم و بهش خیره شدم:
- خوبه؟!
- آره اما کاش نمره‌ات بیشتر می‌شد.
چشم‌هام رو درشت کردم و گفتم:
- یعنی چهارهزار این‌ها؟
- آره دیگه هرچی بیشتر بهتر.
پقی زدم زیر خنده و گفتم:
- مامان این که مثل مدرسه نیست که هرچی رقم بیشتر باشه خوب باشه.
- وا پس چیه؟!
- شما مگه کنکور ندادید؟
تکیه‌اش رو به مبل داد و گفت:
- ای مادر ما تا به خودمون اومدیم یک بچه تو شکممون بود، کی وقت شد درس بخونیم؟
- جاش یه پسر خوب بهت داد.
چپ‌چپ نگاه کرد و گفت:
- این‌طور که تو میگی یعنی رتبه‌ات خیلی افتضاح شده که.
بیخیال گفتم:
- خب آره.
یهو پشت گر*دنم د*اغ شد.
برق زده بلند شدم و به مامان نگاه کردم:
- بعد میگه پسر خوبی بهم داده.
بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت و در حین راه رفتن گفت:
- مرده شورت رو ببرن که همش آبروم رو می‌بری.
کمی احساس بوی سوختگی کردم که جیغ مامان بلند شد و سریع به سمتم اومد.
یک ضربه به پام زد و گفت:
- برو نبینمت انقدر حواسم رو پرت کردی که غذا رو یادم رفت! میگم پاشو.
پا شدم و به سمت اتاق رفتم.
پوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- ا*و*ف باز دوباره باید غذای بیرون بخوریم.
نود و نه درصد مواقع مامان غذاش رو می‌سوزونه.
به نظرم یک آشپز استخدام کنیم به صرفه تره تا همش به رستوران زنگ بزنیم.
- فرهاد زنگ بزن رستوران.
چشم‌هام رو تو کاسه چرخوندم و گفتم:
- باشه.
***
بهار:
سینی چای رو به اتاق بردم.
چای رو روی میز تحریرم گذاشتم که آیناز گفت:
- بهار تو چه دانشگاهی میری؟
یک فنجون و یک قند برداشتم و گفتم:
- اوم، نمی‌دونم اما خب تو همین شهر دیگه.
پروانه هم مثل من چای برداشت و روی تختم نشست:
- شما هرجا می‌خواید برید اما من حالا که رتبه‌ام می‌خوره می‌رم دانشگاه فرهنگیان.
آیناز ناراحت سرش رو انداخت پایین و گفت:
- دلم برات تنگ میشه.
پروانه که خیلی شاد بود گفت:
- نمی‌خوام برم بمیرم که ماها تا ابد با هم دوست می‌مونیم.
منم سعی کردم بغض رو کنار بزنم:
- راست میگه اگر راه‌هامون جدا هم بشه باز هم با هم دوست می مونیم.
آیناز که یک کمی آروم گرفته بود گفت:
- خب پس بهار حداقل بیا ما‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ها با هم بریم.
- خب چه رشته‌ای؟
- مهندسی کامپیوتر.
ل**ب‌هام رو جمع کردم و گفتم:
- بدک نیست، از گزینه‌هایی بود که قبل کنکور می‌خواستیم بریم.
- آره به رتبه‌هامون هم می‌خوره.
آیناز م*حکم دست‌هاش رو به هم زد و گفت:
- آخ جوون دیگه تنها نیستم.
بعد بلند شد و شروع به ر*ق*صیدن کرد.
من و پروانه هم به حرکات مسخره‌اش می‌خندیدیم.
رتبه‌های ما زیرِ دوهزار شده بود کلی می‌گم چون هر سه مون رتبه‌های متفاوتی داشتیم البته پروانه رتبه‌اش سه رقمی شده بود.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #5
فرهاد:
غرق در خواب بودم که جیغ مامان بلند شد:
- فرهـاد، پاشو دیگه خرس گنده.
دستم رو از زیر بالش بیرون آوردم و چشم‌هام رو مالیدم:
- هان؟
- هان و د*ر*د پاشو دیگه مگه نگفتی ساعت ده کلاس داری؟
چشم‌هام رو بستم داشت خوابم می‌برد که دوباره مامان گفت:
- ساعت نه و نیمِِ دیرت شده.
یک اَه بلند گفتم و روی تخت نشستم.
- خب الان چی‌کار کنم؟
- ای خدا، بچه باید پاشی آماده شی بری دانشگاه.
با کلمۀ "دانشگاه" مغزم به حلاجی افتاد.
بعد چند ثانیه یادم اومد که امروز روز اول دانشگاه‌ست.
مثل جن زده‌ها از روی تخت بلند شدم که باعث شد مامان چند قدمی عقب بره. همین‌طور سرگردون دور خودم می‌چرخیدم که مامان گفت:
- چته؟
- ها؟!
دوباره مامان جیغ زد:
- میگم چته؟ چرا لباس نمی‌پوشی؟
با جملۀ آخر مامان فهمیدم که باید چی‌کار کنم!
به سمت دستشویی رفتم و در عرض ده دقیقه آماده شدم.
شمارۀ سامان رو گرفتم.
- ها؟
- ها و کوفت بی ادب.
- خب بله استاد؟
- کجایی تو؟
- وا باید کجا باشم؟
صدای اون هم خواب آلود بود.
- سامان باید بریم دانشگاه.
بعد چند لحظه دادش هوا رفت:
- وای یادم رفت.
سرم رو به معنای تأسف تکون دادم و گفتم:
- زودی باش من تو راه دانشگاهم.
-باشه باشه الان میام.
***
توی دانشگاه سرم رو گرم گوشیم کردم که یکهو دستی روی شونه‌ام نشست. از جام پریدم، به سامان نگاه کردم:
- بیشعورِ گاو ترسوندیم.
- روز اولی اخلاقت انقدر گند باشه بقیۀ سال می‌خواد چجوری باشه؟
دستم رو به معنای بروبابا حرکت دادم و دوباره مشغول گوشیم شدم.
سامان سقلمه‌ای بهم زد و گفت:
- هی این رو.
سرم رو بلند کردم ببینم کیه؟
اولی یک دختری بود که غرق آرایش بود اما پشت سریش یک دختر چادری بود.
به صورتش نگاه که کردم یکهو خشکم زد و صداها قطع شد! چهرۀ ساده و معصومی داشت اما اون لبخند ملیحش هوش از سر آدم می‌پروند.
دستی به لبۀ روسریش کشید و از جلوی من رد شد.
ناخودآگاه چشمم دنبالش راه افتاد.
دستی جلوی صورتم تکون خورد که باعث شد به خودم بیام.
- فرهاد؟ کجایی؟
- ها؟!
- دختر رو دیدی؟ خیلی خوشگل بود نه؟
سرم رو به معنای تأیید تکون دادم و گفتم:
- آره خیلی .
- فکر کنم چشم‌هاش رنگی بود.
- نه!
- چرا دیگه نگاه کن.
به دختر اولیه که رد شده بود اشاره کرد. تازه فهمیدم که اون داره چی میگه.
م*حکم زدم پس کله‌اش و گفتم:
- خاک تو سرت. این چی‌چی بود؟ پشت یک من آرایش قایم شده معلوم نیست چه غزمیتیه.
گ*ردنش رو مالشی داد و گفت:
- پس تو کی رو می‌گفتی؟
نمی دونم چرا اما از ترس هیزبازی سامان جوابش رو ندادم.
خودم رو درک نمی کردم خب اون نگاش کنه به من چه؟!
مشغول فکر کردن بودم که استاد وارد کلاس شد.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #6
بهار:
به آیناز نگاهی انداختم و آروم جوری که استاد نشنوه گفتم:
- حالا مجبوری اینطوری خودت رو درست کنی؟
اون هم مثل من آروم گفت:
- ببین بهار جون آدم باید زیبا باشه.
- وا آیناز؟! انگار من الان خیلی زشتم!
- نه گلم تو فرق داری، تو واقعا خوشگلی اما خب حقیقت من این نیست.
- اتفاقا تو از من خوشگل‌تری.
- چون دوستمی می‌گی.
- آیناز جونم جدی می گم. اصلا یک طوریت نشد این‌طوری پسرا با چشماشون خوردنت؟
-خب کور شن. من می‌خوام همیشه خوشگل باشم.
اومدم جوابش رو بدم که استاد گفت:
- دو تا خانوم‌های ته کلاس لطفا بلند حرفاتون رو بفرمایید که ما هم فیض ببریم.
نگاه همه اللخصوص پسر‌ها به سمت ما برگشت.
- ببخشید استاد دیگه تکرار نمیشه.
- لطفا شما بفرمایید پای تخته این مسئله رو حل کنید.
از جام بلند شدم و به سمت تخته رفتم که یکی از پسرها جوری که همه بشنوند گفت:
- اوه اوه خفاش اومده سر کلاسمون.
من پشتم بود اما صداهای خنده نشون می‌داد که همه دارند می‌خندند.
سعی کردم بی‌محلی کنم اما خب بغضی توی گلوم کاشته شد.
اول که به مسئله نگاه کردم؛ چون فکرم درگیر بود احساس کردم بلد نیستم.
صدای استاد من رو به خودم آورد:
- اگر بلد نیستید بفرمایید وقت کلاس رو تلف نکنید.
اینبار یکی از دختر ها گفت:
-استاد از اینها باید در مورد امر به معروف بپرسید نه این چیزهای کفر آمیز.
دوباره کلاس منفجر شد و اینبار تن من از خشم د*اغ شد!
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به مسئله نگاه کردم.
اینبار شروع به حل کردن، کردم.
بعد از حل با اخم به سمت جام حرکت کردم.
وقتی نشستم آیناز گفت:
-‌ خوبی؟!
- نه!
- خیلی‌خب صبر کن چند دقیقۀ دیگه کلاس تمومه.
سرم رو تکونی دادم و سعی کردم نفس های تندم که از سر خشم بود رو آروم کنم.
***
کلاس که تموم شد با آیناز رفتیم روی چمن‌ها نشستیم.
- بهار جون خوبی؟
لبخند زدم و گفتم:
- آره اما خب، خیلی ناراحت شدم.
- ول کن بابا خیلی‌ها کسایی مثل تو رو نمی شناسند و اینجوری درباره تون فکر می کنند.
حواسم جلب دو تا از دخترها که روی نیمکت نزدیک ما نشسته بودند؛ شد:
- یه بوی تعفن آمیزی نمیاد؟
اون یکی دختره سرش رو چرخوند و گفت:
- آره فکر کنم از اون گربه سیاه است.
و به سمت ما اشاره کرد. نگاهی به اطراف کردم؛ گربۀ سیاهی ندیدم.
بعد چند لحظه اون‌ها خندیدند و از جاشون بلند شدند و من تازه فهمیدم که منظورشون من بودم!
دیگه نمی‌تونستم طاقت بیارم.
از جام بلند شدم و به راه افتادم آیناز هم دنبالم اومد که دو تا پسر جلومون ایستادند.
سرم رو بلند کردم ببینم کیه؟
نگاهی انداختم یکیشون روی من میخ شده بود و اون یکی هم مشغول صحبت با آیناز شد.
انقدری ناراحت بودم که اصلا نفهمیدم پسره به آیناز چی میگه و من دارم گریه می کنم!
***
فرهاد:
- فرهاد بیا بریم من به این دختره شماره ام رو بدم.
- سامان ول کن نذار روز اولی کمیته ای شیم.
دستم رو کشید و گفت:
- بیا.
سرم رو چرخوندم که ببینم به کی می خواد شماره بده؟
یکهو جلوی همون دختره با دوستش ایستاد.
بهش نگاه کردم.
اون هم داشت من رو نگاه می کرد.
نمی دونم خودش متوجه بود یا نه؟ اما قطره های اشک دونه دونه از روی گونش سر می خوردند.
احساس کلافگی کردم.
دستی به موهام کشیدم و ناخودآگاه گفتم:
- چیزی شده؟
- بله؟!
به صورتش اشاره کردم و گفتم:
- داری گریه می کنی!
دستی به صورتش کشید.
وقتی متوجه اشک هاش شد، زیر ل**ب گفت:
- ببخشید.
بعد از کنارم رد شد و دوستش هم دنبالش راه افتاد.
برگشتم و به رفتنش نگاه کردم.
شونه هاش میلرزید.
- این چش بود؟
- کدوم؟
- این دختر چادریه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- نمی‌دونم.
ازش چشم برداشتم وبه سمت سامان برگشتم:
- خب چی گفت؟
- وا مگه نشنیدی؟
- نه.
- هیچی بابا کلی فحش بارم کرد و بعد هم رفت.
- اها.
روی یکی از نیمکت‌ها نشستم که سامان گفت:
- تو حالت خوبه؟
- آره. چرا؟
- آخه گیج می زنی؟
دست‌هام رو پشت نیمکت انداختم و گفتم:
- کنجکاوم بدونم چرا دخترِ داشت گریه می‌کرد؟
- حتما برای چادرش بهش تیکه انداختند.
بهش نگاه کردم:
- واقعا؟!
- آره دیگه کلا این بدبختا همش در عذابن.
ناخودآگاه اخم هام رو توی هم کشیدم.
اما به من ربطی نداشت، داشت؟
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #7
بهار:
صورتم رو با آب سرویس دانشگاه شستم.
آیناز دستمالی جلوی صورتم گرفت.رژ ل*بش رو تمدید کرد و همون حین گفت:
- دیدی پسره بهم چی گفت؟
- کدوم پسره؟
- عه همون که با یکی دیگه اومد جلوم.
یک کم فکر کردم که یادم اومد.
- آهان! خب؟
- بهم پیشنهاد دوستی داد.
ابروم رفت بالا و گفتم:
- تو چی جواب دادی؟
بهم چشم غره ای رفت و گفت:
- خب معلومه قبول نکردم. من هر چی هم که باشم اهل این چیزا نیستم.
راست هم می گفت! هر چقدر هم از نظر من آزاد بود اما برای خودش چهارچوبی داشت که هیچوقت ازش خارج نمی شد.
- اون یکی پسره به تو هم یک چیزی گفت، چی گفت؟
یاد اون پسره افتادم.پشت حالۀ اشکم دیدم که نگران نگاهم می کرد.
- هیچی.
بعد از اینکه اون پسره بهم گفت دارم گریه می کنم به سرویس اومدم و چند دقیقه ای گریه کردم اما خب دوست نداشتم از خودم ضعف نشون بدم به همین خاطر سعی کردم با آب سرد حال خودم رو به جا بیارم.
امروز فقط یک کلاس دیگه داشتیم.بعد کلاس بابای من دنبالمون اومد، آیناز رو سر راه پیاده کرد و هر دو به خونه رفتیم.
ساعت سه بعد از ظهر بود که مامان برای ناهار صدامون کرد.بابا از میز و اینطور چیزها متنفر بود به همین خاطر همیشه ما روی زمین غذا میخوردیم.
سفرۀ طرح سنتی اصفهان رو روی زمین پهن کردم، ترشی های مامان پز که توی کاسه های سفالی ریخته شده بود رو هم روی سفره گذاشتم.خواهرم بهنوش هم پارچ دوغ و قاشق و چنگال رو آورد.برادرم هم بهرام، دیس برنج و خورش ها رو آورد.بهنوش بیست و سه سالش بود و بهرام هم بیست و هفت!
هر پنج نفرمون دور سفره نشستیم.
مشغول خوردن غذا بودیم که بابا گفت:
-خب از دانشگاه چه خبر؟
یاد تیکه هایی که شنیدم، رفتار تند استاد با من و سکوتش در برابر این رفتارهای زنندۀ بچه‌ها، پسری که حالم رو پرسید و دوستش که به آیناز شماره داده بود و آرایش غلیظ آیناز افتادم اما در آخر لبخندی زدم و گفتم:
- خوب بود.
بهرام لیوانی دوغ ریخت و گفت:
- استاداش چطور بودند؟
- خوب بودند.
بهنوش هم که خاطرات خوشی از دانشگاه به خاطر حجابش نداشت، گفت:
- رفتار های بقیه باهات چجوری بود؟
مونده بودم که راستش رو بگم یا دروغ؟ که مامان نجاتم داد:
-هزار دفعه گفتم سر سفره صحبت نکنید. آقا مرتضی همش تقصیر شماست ها!
بابا سری به معنای تأیید تکون داد و گفت:
-بله بله حق با شماست شرمنده. همه غذاتون رو بخورید.
از بچگی از مامان و بابام یاد گرفته بودم که اگر کار اشتباهی کردم خیلی راحت بپذیرم و عذربخوام و حواسم رو جمع کنم که این اتفاقات کمتر بیفته تا مجبور به عذرخواهی نشم!
بعد از جمع کردن سفره به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
چون اتاق من و بهنوش مشترک بود اون هم وارد اتاق شد.
- مامان که نذاشت جواب سوالم رو بگیرم حالا بهم بگو.
به پهلو دراز کشیدم و دستم رو تکیه گاه سرم قرار دادم:
- راستش امروز سه تا آدم بهم تیکه انداختند.
- مثلا؟
طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم:
- بیخیال. اما خب دیگه آخرش طاقت نیاوردم و زیر گریه زدم.
روی تختش نشست و مشغول کرم زدن شد:
- کجا گریه کردی؟
- توی سرویس بهداشتی.
- آفرین. هیچوقت جلوی بقیه گریه نکن. حتی اگر از ضعف تو نباشه بقیه اینطوری فکر می کنند.تو اشتباه من رو نکن گربه رو دم حجله سر ببر. نه اینکه دعوا و بحث کنی ها! کاری کن که بقیه بفهمند که چادر تو سوژه نیست بلکه یک شیء باارزش و باکرامته! اینجوری هم ادب می شند هم تو دهن به دهن نمی شی البته گاهی لازمه که با زبونت از خودت و اعتقاداتت دفاع کنی.
- اوهوم قبول دارم. ممنون از راهنماییت.
- خواهش می کنم خب من بخوابم که مهدی بعد از ظهر میاد دنبالم.
- باشه عصرت بخیر.
آقا مهدی نامزد بهنوشه که یک ساله تو عقدند.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #8
فرهاد:
سامان بستۀ چیپس به دست، کنارم نشست:
- امشب خونۀ دوست دختر ماهان مهمونیه میای؟
تکه ای توی دهنم گذاشتم و گفتم:
- کیا هستند؟
- همه هستند.
چشمکی زد و گفت:
- ماهان می گفت دو تا دختر خوب برامون زیر سر داره.
سرم رو به تکیه گاه نیمکت تکیه دادم و به ابرهای سفید آسمون خیره شدم:
- دیگه حوصلۀ شروع یک ر*اب*طه رو ندارم.
سامان با مشت م*حکم به بازوم زد و گفت:
- اه برو بابا انگار سی سالشه. داداش تا جوونی باید عشق و حال کنی.
بدون تکون دادن سرم، مردمک چشمم رو سمتش چرخوندم و گفتم:
- عمۀ من بود دو ماه پیش می گفت دیگه بعد سارا نمی تونم با کسی ر*اب*طه برقرار کنم و از این چرت و پرتا؟
- بابا اون موقع الکی فاز داشتم یک چرتی گفتم. اما حالا می گم حتما باید بریم که اون دو تا دختر رو ببینیم. حالا ببین تو زودتر از من یکیشون رو انتخاب می کنی.
چشمکی زدم و گفتم:
- حالا اول باید ببینمشون.
- ایول بابا حرف نداری.
یک وری خندیدم.
سامان کلا هیچ غم و غصه ای به دلش راه نمی داد. هر روز و هر شبش رو تو مهمونی این و اون می گذروند و ماهی یکبار دوست دختراش رو عوض می کرد.
خب...من هم کم ازش ندارم اما باز هم اون یک چیز دیگه ایه.اصلا تو همین مهمونی ها باهاش آشنا شدم. کم کم دیدیم خیلی به هم شبیه هستیم البته اون مشنگ تر از من بود! خلاصه همین روز ها رفاقتمون به چهار سال می رسه.
- هووی کجایی؟
چشم غره ای بهش رفتم.
- یک ساعته دارم صدات می کنم.
- بنال چی می گی؟
- میای بریم سینما بعدش بریم آماده شیم که بریم مهمونی؟
از روی نیمکت بلند شدم و گفتم:
- نه حوصله ندارم.
اون هم بلند شد و باهام هم قدم شد:
- تو امروز چته فرهاد؟
دست هام رو توی جیبم جا دادم و شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- چیزیم نیست.
- چرا دیگه از اون موقع که اون دختر رو نشونت دادم رفتی تو فکر.
اخم هام رو توی هم کشیدم و توی فکر رفتم.من اصلا به اون دختر فکر نمی کردم! اما خودم هم حس می کردم که توی فکرم اما توی چه فکری؟ خدا داند!
- نمی دونم چرا توی فکر رفتم؟!
به شونه ام ضربه ای زد و گفت:
-غمت نباشه شب یکی دو تا بنوشی فکرت هم باز می شه.
سری به نشانۀ تأیید تکون دادم.
از هم خداحافظی کردیم و من هم به سمت خونه حرکت کردم.
***
ماهان دنبال من و سامان اومد.
ماهان دو سال از ما بزرگتر بود اما واقعا آدم باحالی بود.
توی راه همش در مورد این دو تا دختر حرف می زدکه اگر دوست دخترش نبود حتما باهاشون دوست می شد.
بی توجه به وراجی این دو تا شیشۀ پنجره رو پایین دادم و چشمام رو بستم.
شب خنکی بود مخصوصا که مهمونی خارج از شهر بود.
ماهان آروم گفت اما من شنیدم که به سامان گفت:
- این چشه؟
سامان هم بیخیال گفت:
- نمی دونم حتما عاشق شده.
هر دوشون خندیدند اما اخم های من توی هم رفت.
من احمق نیستم که بخوام عاشق بشم، اصلا اگر هم باشم کسی نیست که بخوام عاشقش بشم.یکهو تصویر اون دختر چادری توی دانشگاه جلوم ظاهر شد!
سریع صاف نشستم و سرم رو به طرفین تکون دادم.
این چه فکر های چرت و پرتیه که می کنم؟من و یک دختر مذهبی؟ هه عمرا!اصلا امکان نداره. نه نه امکان نداره!
ماهان روبروی یک در بزرگ که روش تراشکاری کرده بودند ایستاد.من و سامان پیاده شدیم و ماهان گفت که بریم داخل خودش میاد.
خودم رو یک نظر گذروندم.تیپ اسپرتی زده بودم و سعی کرده بودم که لباس خنکی بپوشم که وقتی می‌رقصم از گرما کلافه نشم!
وقتی وارد سالن شدیم، شادی، دوست دختر ماهان با جیغ جلو اومد. هردومون رو م*حکم ب*غ*ل کرد و گفت:
- وای خیلی وقت بود ندیده بودمتون. دانشگاه خوش می گذره؟ کسی رو هم تور کردید؟
سامان با هیجان خنده ای کرد و گفت:
- نه! یکی بود که ما رو لایق ندونست.
شادی خندید و رو به من گفت:
- تو چی؟
یک دستم توی جیب بود و با دست دیگه ام گر*دنم رو مالشی دادم و گفتم:
- نه خب. اومدیم دخترایی که برامون زیر سر داری رو ببینیم.
قهقهه ای سر داد و به دو تا دختر اشاره کرد.
هر دوشون انقدر خوشگل و خوش هیکل بودند که ناخودآگاه دستم شل شد.
سامان خندۀ هیستیریکی کرد و گفت:
- Such a wow
یکیشون سمت من اومد و دستش رو سمتم دراز کرد:
- سلام من درسا هستم.
لبخند رضایت آمیزی زدم و دستش رو گرفتم:
- اوه بله مادمازل منم فرهادم.
خندۀ نازی کرد و گفت:
- چند سالته؟
- تو چی دوست داری؟
گ*ردنش رو کج کرد که موهاش روی شونه اش ریخت:
- خب دوست دارم ازم بزرگتر باشی.
دستش رو ول کردم و کمی جلوتر رفتم:
- چرا اونوقت؟
دستش رو روی س*ی*نه ام گذاشت و گفت:
- چون...خب دلیلی ندارم اما دوست دارم.
- تو خودت چند سالته؟
- هفده!
سرم رو جلو آوردم و پیشونیش رو ب*و*سیدم و گفتم:
- من نونزده سالمه.
رسما سرخ شده بود، گفت:
- خیلی هم عالی.
شادی جلو اومد و گفت:
- قشنگ معلومه هر دو تاتون هم رو پسندیدید. اما آقا فرهاد بذار یک چند دقیقه بگذره بعد شروع کن! حالا هم بفرمایید بشینید که پذیرایی شید.
خنده ای سرمست کردم و پنجه هام رو توی پنجه های درسا قفل کردم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #9
هر دو روی مبل نشستیم اما من دستش رو ول نکردم.دختر فوق العاده خواستنی ای بود و باعث شد که کلا فکرم باز بشه!
خدمتکاری با سینی حاوی نو*شی*دنی جلومون اومد.دو تا برداشتم و یکیش رو سمت درسا گرفتم.
- نه ممنون .
ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
- چرا؟
لبخندی زد و گفت:
- راستش می ترسم، من تا به حال نخوردم.
لیوان رو نزدیک ل*بش کردم و گفتم:
- بخور نترس حواسم بهت هستم.
- نه مرسی.
چشم هام رو ریز کردم و گفتم:
- نکنه از من نگرانی؟!
سرش رو پایین انداخت و گفت:
- نــــــــه فقط احتیاط شرط عقله.
لیوان رو روی میز گذاشتم:
- باشه اشکال نداره اما من می خورم.
لیوان رو لاجرعه بالا کشیدم.
بلافاصله لیوان درسا رو هم خوردم.
- آخیش. نمی دونی درسا چقدر خوشحالم که دیدمت.
سرش رو بالا گرفت.
- فرهاد ما نیم ساعت هم نشده هم رو می شناسیم.
- باشه چه ربطی داره؟ من پسندیدمت.
لبخند فوق العاده ملیحی زد.
بلند شدم و دو تای دیگه هم نوشیدم.
رسما تلو تلو می خوردم.
به صورتش خیره شدم.چشمام گرد شد!این، این که اون دختر چادری است.
- تو کی هستی؟
- من درسام دیگه.
- نه نه تو اون دختر چادری هستی.
- فرهاد حالت خوبه؟ من درسام.
صداش گنگ شد.
اخم هام رو توی هم کشیدم و گفتم:
- دروغ نگو.
کم کم دیگه سرم هم گیج می رفت.چشم هام درحال بسته شدن بود که یکهو جیغ درسا بلند شد:
- فـرهاد.
***
با احساس سردرد چشم هام رو باز کردم.
صداهای گنگی می اومد اما کم کم واضح شد.
- شادی جون چرا بیدار نمی شه؟
- نگران نباش عزیزم بیدار می شه هر وقت تو نوشیدن زیاده روی می کنه اینجوری میشه.
- مطمئنی؟
- آره عزیزم.
دستم رو به سرم گرفتم و گفتم:
- آخ.
درسا بالای سرم اومد وگفت:
- خوبی؟
- آره.
شادی یک قرص و لیوان پر آب دستم داد و گفت:
- بخور. چرا حواست نیست زیاده روی نکنی؟
چشم هام رو از د*ر*د بستم و سعی کردم روی تخت بشینم.
درسا کمکم کرد.نگاهش خیلی نگران بود.یه جورایی حس خوبی درونم ایجاد شد.درسا گفت:
- وای فرهاد نمی دونی چقدر ترسیدم.
- نگران نباش عادتمه.
روبه شادی ادامه دادم:
- مهمونیت چی شد؟
- خیلی وقته تموم شده فقط من و تو و درسا و سامان و ماهان هستیم.
- خب پس دیگه می رم.
- فرهاد اول قرص رو بخور.
سریع خوردمش و ایستادم.
رو به درسا گفتم:
- میای برسونمت؟
- نه اینجا می مونم.
یک تای ابروم رو بالا بردم و گفتم:
- چطور؟ خانوادت چی؟
سرش رو پایین انداخت و شادی دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت:
- با خانوادش کات کرده.
- هم رو می شناسید؟
- آره فامیل دوریم.
- آها.
ازشون خداحافظی کردم و با سامان و ماهان به سمت خونه حرکت کردیم.
یک کمی درسا مشکوک می زد.انقدر سرم د*ر*د می کرد که ترجیح دادم چشم هام رو ببندم و به پشتی ماشین تکیه بدم.حوصلۀ پرسیدن در مورد دوست جدید سامان و علت دقیقِ موندن درسا توی خونۀ شادی از ماهان رو هم نداشتم!
وقتی من رو دم خونه رسوند، ساعت دو بود همه خواب بودند؛ به خاطر همین بی سرو صدا به اتاقم رفتم و با همون لباس های بیرون خوابیدم.
***
بهار:
چشم هام رو باز کردم و به بدنم کش و قوسی دادم و کشون کشون خودم رو به سرویس رسوندم.حو*له به دست از سرویس خارج شدم و به اعضای خانواده سلام کردم.بعد از شونه کردن موهام به سر سفره رفتم.
مامان ازم پرسید:
- بهار امروز کلاس داری؟
- آره ولی عصره.اما خب یکسری کار اداری هم دارم به خاطر همین مجبورم الآن برم.
بعد رو به بابا گفتم:
- بابا شما من رو می برید؟
- نه دخترم وقت نمی کنم خودت برو.
- باشه.
بعد از صبحانه به آیناز زنگ زدم که باهام میاد یا نه؟اون هم گفت نمیام.به خاطر همین خودم تنها با اتوبوس به دانشگاه رفتم.
کارم یک ساعت زودتر از کلاسم تموم شد به خاطر همین تصمیم گرفتم که تو این مدت به کتابخونه برم.یکی از کتابهایی رو که خیلی دوست داشتم بخونم رو قرض گرفتم و پشت یک میز نشستم.مشغول خوندن بودم که صدای خنده های ریزی توجهم رو جلب کرد.نگاه کردم دیدم که چند تا دختر و پسر به من نگاه می کنند و می خندند.به خودم نگاهی انداختم چیز خنده داری نبود.برای جلوگیری از عصبانی شدنم بلند شدم و از کتابخونه خارج شدم.اما توی محوطۀ دانشگاه هم همه من رو با دست نشون می دادند و می خندیدند.جالب این بود که تنها چادری من نبودم!کلافه از این که علت این خنده ها رو نمی فهمیدم؛ سرم رو پایین انداختم که یک جفت کفش مقابلم ایستاد.
سرم رو بلند کردم که دیدم دوست همون پسری که به آیناز پیشنهاد داده.با لبخند نگاهم می کرد.اخم کردم.
- سلام.
زیر ل**ب جوابش رو دادم و خواستم رد بشم که صدام کرد:
- ببخشید؟
ایستادم. اون هم دوباره جلوم اومد و ایستاد، بعد از چند ثانیه دستش رو برد پشت سرم.
جوری که می شد گفت تو بغلش هستم.چشمام از تعجب باز شد و قلبم به تپش افتاد.
وقتی دستش رو برگردوند برگه ای دستش بود، اون رو بهم داد.
- این به چادرت چسبیده بود.
کاغذ رو گرفتم و روش رو خوندم:
- من یک خفاشم!
از فرط خشم به نفس زدن افتادم.
تازه فهمیدم که این همه آدم برای چی بهم می خندیدند.
اشک توی چشم هام حلقه زد.
اون پسر هم همینطور ایستاده بود.
بهش نگاه کردم و گفتم:
- امری دارید؟
- نه. فقط حتما یک شوخی ساده بوده خودت رو ناراحت نکن.
تمام خشمم رو توی کلامم ریختم:
- شوخی بود؟ اون هم با من و اعتقاداتم؟ هه مسخره است.
- چون مسخره است می گم خودت رو ناراحت نکن.
سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:
- نه آقای محترم شما نمی فهمید که این چه حسی داره. نمی فهمید چون مثل من این مسئولیت روی دوشتون نیست.
- چرا می فهمم شاید مثل تو این حس رو تجربه نکرده باشم اما به روش های دیگه ای تجربه کردم.
نفس عمیقی کشیدم.اصلا چرا داشتم بحث می کردم؟ اون که بهم کمک کرد.
- ببخشید عصبانی بودم الکی سر شما خالی کردم. ممنون برای اینکه مطلعم کردید برای چی دارند بهم می خندند.
لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
- خواهش می کنم.
بعد هم از کنارم رد شد و من هم به سمت کلاس رفتم.
***
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

t.sh

کاربر تک رمان
کاربر تک رمان
Jun 18, 2020
54
859
53
  • نویسنده موضوع
  • #10
وقتی استاد وارد کلاس شد.همه از جاهامون بلند شدیم.
- بفرمایید.
و خب همه نشستیم!استاد شروع به حاضر غایب کردن کرد.مشغول حفظ کردن اسم ها بودم که وقتی استاد گفت"آقای فرهاد میری" همون پسره دستش رو برد بالا!هوم اسمش رو هم یادت گرفتم!وقتی که استاد اسم من رو صدا زد اون هم سرش رو برگردوند و چند ثانیه ای بهم نگاه کرد.
- من شما ها رو به گروه های دونفره تقسیم می کنم تا برای پژوهش هاتون باهم کار کنید.خب شروع می کنم.
خانم مهسا فلاحی با آقای محمد شهیدی.خانم سهیلا کریمی با خانم شیرین منتظریآقای...
همونطور که اون می خوند آیناز دم گوشم گفت:
- خدا کنه من و تو رو با هم بندازه من با هیچکس نمیسازم.
- خانم آیناز صفری با آقای سامان توکلی.
- هــــوف مار از پونه بدش میاد دم لونه اش سبز می شه.
لبخندی بهش زدم اما خودم بدجور استرس داشتم.همونجور توی فکر بودم که استاد گفت:
- آقای فرهاد میری با خانم بهار شکوری.
مثل برق زده ها سرم رو بلند کردم که دیدم اون هم مثل من با تعجب نگاه می کنه.سرم رو روی میز گذاشتم و گفتم:
- خدایا بدتر از این هم میشه؟ من با یک پسر؟ اون هم با این؟
بعد از تموم شدن کلاس دنبال استاد راه افتادم:
- استاد نمیشه من رو با یکی از این خانوم ها بندازین؟
- چرا خانم؟
- آخه استاد خیلی سخت میشه.
ایستاد و نگاهم کرد:
- باید یاد بگیری که با مرد ها کنار بیای. از این حالت تدافعیت بیرون بیا.
و رفت.عصبانی چادرم رو تکوندم و گفتم:
- می خوام صد سال سیاه بهم چیزی یاد ندی.
صدای آیناز باعث شد سرم رو به چپ بچرخونم.
- ببین، میری به استاد می گی نمی خوای ما توی یک گروه باشیم.
سامان تکیه اش رو به دیوار داد و با پوزخند گفت:
- من اهل دروغ گفتن نیستم.
چهرۀ آیناز قرمز بود:
- تو خیلی غ*لط کردی! برو بگو فهمیدی؟
- نمی رم من مشکلی ندارم.
آیناز دستش رو دوطرف انداخت و پاش رو روی زمین کوبید گفت:
- من نمی خوام با تو توی یک گروه باشم. می فهمی؟
سامان تکیه اش رو از دیوار گرفت و سرش رو جلو آورد و کج کرد:
- چرا خانومی مگه من چمه؟
اخم هام رو توی هم کردم و جلو رفتم:
- آقای محترم فاصله بگیرید.
سامان سرش رو عقب برد که فرهاد رو با یک لبخند دیدم.سامان ابروش رو بالا برد و گفت:
- ببخشید به شما مربوطه؟
- بله که مربوطه ایشون دوست من هستند.
- خب خوش به حالت.
فرهاد دست سامان رو عقب کشید و گفت:
- ایشون هم دوست منه.
منم یک پوزخند زدم و گفتم:
- خب خوش به حالتون.
و دست آیناز رو کشیدم و به سمت محوطه رفتیم.هم من و هم آیناز عصبانی بودیم برای همین از بوفه دو تا گل گاوزبون گرفتم.آیناز جرعه ای خورد و گفت:
- آخه وحشتناک تر از این هم میشه؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- نه.
- اووف حالا چی کار کنیم؟
- هیچی باید صبر کنیم تا ترم تموم شه. استاد قبول نکرد که ماها رو با هم بندازه.
بالأخره اون روز هم تموم شد اما من تمام شب رو به لحظه ای که تقریبا توی ب*غ*ل آقای میری بودم فکر می کردم و این واقعا عجیب بود!
***
فصل دوم:
خیلی عادی یک اتفاق ساده تو را وادار به شب بیداری می کند.
یک رویداد کاملا پیش پا افتاده تو را به یک انسان عاشق تبدیل می کند.
کمی عجیب است، نیست؟!
این قاعدۀ عاشق شدن است...
فرهاد:
سرم رو توی بالش فرو کردم اخه ساعت شش صبح کوه دیگه چیه؟موبایل رو دم گوشم بردم تا کسی که اینقدر زنگ می زنه دست برداره:
- هوم؟
- سلام فرهاد جونی.
لبخند عمیقی زدم و گفتم:
- سلام خانوم خانوما.
- هنوز خوابی؟
سریع روی تخت نشستم و چشم هام رو مالیدم:
- نه کی گفته؟
- فرهاد برای من چاخان نکن.
سرفه ای کردم تا صدام صاف شه:
- نه یک کمی گلوم خشک شده.
- باشه هی بهونه بیار. من آمادم کی میای دنبالم؟
از روی تخت بلند شدم و به سمت کمدم رفتم:
- یک ربع دیگه اونجام.
- مطمئنی؟
- آره چطور؟
- آخه من آماده شدنم حداقل نیم ساعت طول می کشه.
خندۀ کوتاهی کردم و گفتم:
- آخه کوچولو من که مثل تو اهل این قر و غمزه ها نیستم که.
- بـــاشه حالا شد قر و غمزه.
- منظوری نداشتم.
دلخور گفت:
- فعلا.
- خداحافظ.
قطع کردم.به گوشی نگاه کردم و گفتم:
- عاشق همین نازهاتم.
خوشحال و سرزنده لباس هام رو پوشیدم و سوییچ ماشین بابا رو برداشتم.قبلا هماهنگ کرده بودم.آهنگ شادی گذاشتم و گازش رو گرفتم.دو روز بود هم رو ندیده بودیم هر چند که کلی با هم تلفنی حرف زدیم.برای دیدن اون دختر کوچولوی بغلی دل تو دلم نبود.تا به حال برای هیچ کدوم از دوست دخترام اینطوری نبودم یک حسی بهم می گه بهش دل باختم هرچند که اون خیلی زودتر از من ل**ب به اعتراف گشود!تک بوقی زدم که سریع اومد توی ماشین نشست.سوتی زدم که صدام رو خفه کرد!
- وای نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
رژی که روی ل*با*م بود رو پاک کردم و گفتم:
- منم همینطور. عجب تیپی زدی.
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- همیشه تیپ می زنم.
پنجه ام رو توی پنجه اش قفل کردم و گفتم:
- بله بله حق با شماست.
از شیشه به آسمون نگاه کرد و گفت:
- وای فرهاد گرگ و میشه.
من هم نگاه کردم.ترکیب رنگ فوق العاده ای بود.
- هنوز هوا روشن نشده ما اومدیم بیرون.
- عه غر نزن دیگه. الآن زنگ بزن به سامان ببین کجان؟
- خونۀ سامان دیگه. ما میریم دنبالشون.
-مگه دوست دخترش هم اونجاست؟
پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
- هه کجای کاری؟ خدا کنه فقط حامله نشه.
ابروهاش بالا پرید و گفت:
- جدی؟! چه زشت.
سرم رو کج کردم و گفتم:
- چی چه زشت؟
- همین کارشون دیگه.
- وا مگه چه اشکالی داره؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- چه اشکالی داره؟! مامان و باباش چطور می ذارن؟
- کی سامان یا دوستش؟
- هر دو!
- سامان که خانوادش خارجند این هم آزاده. دوست دخترش هم خبر ندارم.
- فرهاد؟ خانوادت می دونند که ما با هم دوستیم؟ مشکلی ندارند؟
-آره می دونند اما مشکلی ندارند.
- پس من رو بهشون نشون بده.
- چــــشم شما جون بخواه.
خندۀ ریزی کرد و گفت:
- نه فعلا همین. فقط دارم از حالا بهت می گم من مثل دوست سامان نیستما. حد و حدودی دارم.
- مثلا؟
- خب...
بعد سرش رو پایین انداخت.
- چرا خجالت می کشی؟
دستش رو گرفتم و فشاری دادم.
- برای اینکه صمیمی ترشیم باید ازم خجالت نکشی. پس خجالت نکش باشه؟
لبخندی رضایتمند زد و گفت:
- باشه.حالا بریم دنبال اونا.
من هم به فرمان بانو ماشین رو روشن کردم و سمت خونۀ سامان روندم.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
بالا