• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

📘درحال تایپ رمان واپسین لحظات عاشقی|kiyanaکاربر انجمن تک‌رمان

  • نویسنده موضوع Batkian๑
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها 727
  • Tagged users هیچ

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
maht_واپسین_لحظات_عاشقی.png
نام رمان :واپسین لحظات عاشقی
نویسنده: kiyana، کاربر تک
رمان

ژانر:عاشقانه، تراژدی
ناظر‌: ^SaraB֎

در جدال تنهایی و غم،قدم بر میدارد. او میجنگد تا شاید بتواند با لبخندهایش پنهان کند گذشته اش را. قدم هایی که ظاهرا استوار هستند ولی در پس هر کدام لرزه ای عمیق بر دل میاندازد. او زندگی را چ*ن*گ میزند، هر چند خودش هر لحظه ل*ب ریز از شکست و غم میشود...در این میان تنها نگاه های رد و بدل شده میتواند دلگرمی کوچکی برای رها باشد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

AhoorA

ناظر بازنشسته
مدیر بازنشسته
Jul 23, 2020
66
2,394
53
20
fuyl_a89eeab1-9538-4242-9e86-55419b65ce90.jpeg

خواهشمند است قبل از تایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

قوانین تایپ رمان :

قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تایپک جامع درخواست جلد

* تایپک جامع درخواست جلد *

تاپیک جامع دریافت جلد

تایپک جامع دریافت جلد - انجمن رمان نویسی | تک رمان

موفق و موید باشید.
مدیریت تک رمان​
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت اول


با صدای روی مخ گوشی، چشمام و آروم باز کردم. چند دقیقه ای به سقف خیره شدم. با یک حرکت جنگجویانه از روی ت*خت خو*اب بلند شدم. اتاقم هنوز تاریک بود و نور خیلی کمی از سمت پنجره روی فرش بازتاب کرده بود. دوست داشتم صبح و با منظره بیرون شروع کنم. پر*ده خردلی رنگ اتاق و کنار زدم و پنجره کشویی اتاق و باز کردم. وارد ایوان خونه شدم. با دیدن بارونی که میبارید جون دوباره ای گرفتم. هوا گرگ و میش بود و هنوز اسمون زرد رنگ نشده بود، نفس عمیقی کشیدم. پلک هام و روی هم گذاشتم و دوست داشتم ساعت ها همونطور با بوی باران زندگی کنم. ولی دیر بود، باید میرفتم. با قدم هایی اهسته جلوی اینه رفتم. ساعت نزدیک یک ربع به 7 بود. هنوز یک ساعت و خورده ای وقت داشتم.نگاهی به زیر چشمانم که ک*بود شده بود انداختم.
چقدر شکسته شده بودم. حتی دیگه تحمل دیدن خودمم نداشتم. موهام و دم اسبی م*حکم بالای سرم بستم. رژ ل*ب کمرنگی زدم و خط چشم خیلی کمرنگی کشیدم. کلا هدفی نبود توی این دنیای مسخره که من بخوام به خودم برسم. شلوار جین آبی پر رنگ و پوشیدم و بارونی زرد و تنم کردم.از در اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم. طبق عادت از توی یخچال یک کیک در اوردم و همینطور که گ*از میزدم به سمت در خروجی رفتم. کیکرز های خردلی و پوشیدم و چتر خردلی رنگ و از پشت در برداشتم و در خونه رو بستم. با اینکه فقط من تنها توی اون خونه بودم، بدون هیچ کار اضافه ای نرده های پله رو گرفتم و زیر ل*ب گفتم:
-یه روز گند دیگه شروع شد رها!
بی توجه به درخت های سر کشیده حیاط و برگ های خشکی که کنار حیاط گوشه ای جمع شده بودند، به سمت در حیاط رفتم.
به سمت ایستگاه مترو رفتم. چند دقیقه ای پیاده روی داشت. چند ثانیه منتظر موندم تا مترو بیاد... خلوت و دلگیر مثل همیشه... نگاهی به ساعت مچی کِرم رنگم انداختم، فقط یک 45 دقیقه وقت داشتم. چون این موقع ها واگن مردونه خیلی خلوت تر بود همیشه سوار میشدم... به یاد اون،چشمام آلوده به اشک شد، بغضی روی گلوم سنگینی میکرد. کاشکی الان بود، بغلم میکرد و بهم ارامش میداد. در قطار جلوم باز شد. رفتم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم. بی نهایت مترو امروز خالی بود و ادمی نبود. کتاب پیرمرد و دریا و از توی کیفم دراوردم و بی توجه به افراد دنبال جایی که خوندم میگشتم. اهان. بالاخره پیداش کردم،شروع کردم به خوندن کتاب. با خوندن این کتاب ارامش خاصی میگرفتم.
انگار دنیای من توی این کتاب خلاصه شده بود. تنهای تنها! ردیفی که من توش نشسته بودم خالی خالی بود. سرم و بالا کردم تا ببینم کسی روی ردیف جلویی هست یا نه، که دیدم روبه روی من هم تنها پسری نشسته بود که هندزفری توی گوشش گذاشته بود و سرش توی گوشیش بود.
چه انگیزه دارن این مردم، توی اون گوشی مسخره چی بهتون میدن که اینقدر سرتون اون توئه. شایدم من فرق داشتم. تصمیم گرفتم مسیر باقی مونده رو با کتاب پیرمرد و دریا و پیرمرد پیری که توی داستان باهاش همدردی میکردم بگذرونم. چرا هر کاری میکنم بازم ذهنم پاک نمیشه؟چرا این کلافگی از بدنم نمیره؟کلا فکر هر شب و روزم با خاطرات گذشته نمایان میشد. واقعا دیگه تحملش و نداشتم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت دوم

_مسافرین محترم، ایستگاه پایانی. خواهشمند است پس از توقف کامل قطار را ترک نمایید.
کتاب و توی کوله پشتیم گذاشتم. سرم و بالا کردم و دیدم هنوز اون پسر هندزفری توی گوشش هست. گفتم شاید متوجه نشده که ایستگاه اخره.
نگاهش کردم و دستم و تکون دادم براش.
-اهای. اقای محترم. جناب!!!
سرش و بالا کرد. هندزفری و از توی گوشش دراورد و با صدای قشنگی گفت:
-جان؟
-ایستگاهه اخره،دیدم حواستون نبود گفتم بهتون بگم.
همینطور خیره شده بود بهم. هیچی نمی گفت، به هر حال کوله پشتیم و روی دوشم انداختم و از قطار بیرون رفتم. ساعت 8 و ربع بود. یک ربع دیر کرده بودم ولی تا نیم ساعت تاخیر مشکلی نداشت. چند دقیقه ای تا شرکت پیاده روی کردم. بارون بند امده بود ولی اثرش هنوز روی زمین بود. بوی دلنشینی توی هوا پیچیده بود. صدای جیر جیر کف پلاستیکی کفش هام روی سرامیک های کف شرکت صدای بدی ایجاد میکرد. از پله ها بالا رفتم و به طبقه بالایی رفتم. شرکت تقریبا 4 طبقه داشت و ساختمونی بود با نمای اجری سفید،من طبقه دوم بودم،هر طبقه یک یا دو اتاق داشت. ولی توی طبقه ای که من بودم منشی بود. و سک تراس با مبلمان قهوه ای که روبه شهر بود. طبقه پایین بایگانی بود و طبقه بالای من اتاق رئیس بود. ولی هیچ وقت اون طبقه بالاتر نرفتم. کلا کارمند ها با منشی و ابدارچی7 تا بودیم. البته یک طبقه دیگه هم بود که من ازش خبر نداشتم. و هر اتاق پنجره ی بزرگی داشت. دم در اتاقم ایست کردم و روبه منشی گفتم:
-سلام. صبحت بیزحمت یک قهوه برای من بیار عزیزم.
لبخندی زدم و وارد اتاقم شدم. در و بستم و کوله پشتیم و روی صندلی گذاشتم و پشت میزم نشستم. هوای اتاق نه گرم بود نه سرد. برای همین بارونی و از تنم در اوردم و نشستم روی صندلی. نفس عمیقی کشیدم،کامپیوتر و روشن کردم. چشمم افتاد به قاب عکسی که روی میز بود. تا نگاهم افتاد به قاب عکس گریم گرفت. گذاشتمش تو کشو. تا کی باید این د*ر*د و تحمل میکردم؟
اشک هام بند نمیومد. صدای کوبیده شدن در میومد. سلام خانم آرین اجازه دارم داخل بشم.
وای رئیس بود، سعی کردم چیزی نگم. سریع اشک هام و پاک کردم ولی با چشمای قرمزم چیکار میکردم.
دوباره در کوبیده شد.
-بفرمایین تو.
در و باز کرد و اومد داخل،خوشتیپ بود. موهای بوری داشت و قد بلندی داشت. پیرهن توسی رنگی به تن داشت و با یک شلوار توسی پررنگ. چند دقیقه با تعجب به من خیره شده بود. از روی صندلی بلند شدم.
لبخندی روی ل*بم اوردم و گفتم:
-سلام اقای رادمنش. روز خوش.
خیره بود بهم و گفت:
-سلام. خانم آرین مشکلی پیش اومده؟
-نه... نه... هیچ مشکلی نیست همه چیز مرتبه.
همش دستم روی صورتم بود و با چشمام ور میرفتم تا از قرمزیش کم کنم.
-اهان...باشه. اومدم بگم کار دیروزی که براتون ارسال کردم و تموم کردین؟
-چند تا ش*ات مونده. گرفتم براتون میارم.
لبخند شیرینی زد و زیر ل*ب گفت:
-ممنون.
و از اتاق خارج شد. وای خدای من خیلی بد شد. با این چشای پف کرده و صورت خیسم حتما فهمیده یک مشکلی هست. منشی هم بلافاصله قهوه رو اورد، گذاشت روی میز.
-ممنون عزیزم. در هم ببند پشت سرت.
دستام و روی میز گذاشتم و سرم و با دستام پنهان کردم. قلبم تند میزد. در کشو و باز کردم تا یک شکلات بردارم و با قهوه بخورم که نگاهم به رزومه کاریم افتاد. شروع کردم به خوندنش.
-رها آرین.
سن:24سال.
سابقه کار:1سال.
رشته:معماری. و.....
حوصله نداشتم انداختمش توی کشو. شکلات و برداشتم و گذاشتم روی نعلبکی کنار قهوه. صندلی و پشت پنجره کشیدم و قهوه هم برداشتم. شهر از اینجا خیلی به شلوغ به نظر میرسید. هر کسی مشکلی داشت و کسی بود که مشکلش و حل کنه. ولی من چی؟ مشکل منو کی حل میکرد. انگار که سنگی روی گلوم افتاده بود. مثل جعبه باروت بودم که هر لحظه امکان داره منفجر بشه!
کجایی پس؟تا کی باید با خاطره تو روزام و سر کنم، خسته شدم.
قهوه رو خوردم باهاش بغضی که خیلی وقت بود آزارم میداد و قورت دادم...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت سوم


کارام و انجام داده بودم و سرم و روی میز گذاشتم. زمان از دستم خارج شده بود. حالم اصلا خوب نبود. کلافه بودم، هیچ چیزی سرگرمم نمیکرد. کاش الان یاحا پیشم بود؛ بغلم میکرد. میگفت احی نگران چی هستی؟ من همیشه پشتتم!
یک دفعه با صدای کوبیده شدن در به خودم اومدم، در باز شد و آقای رادمنش داخل شد. سریع بلند شدم و داشتم شالم و درست میکردم که زمزمه کرد:
-خانم آرین. چند ساعتی میشه همه رفتن. من هم داشتم میرفتم دیدم شما هنوز داخل هستین. تایم اداری تموم شده.
سریع کوله پشتیم و برداشتم بارونی تنم کرد، چتر زرد رنگم و برداشتم و رفتم جلوی در.
-معذرت میخوام آقای رادمنش. حواسم به زمان نبود.
لبخند شیرینی زد و گفت:
-مشکلی نیست خانم. فقط میخواستم بدونم یه وقت مشکلی پیش نیومده باشه.
سرم و پایین انداختم و لبخند زدم. پشت هر لبخندم هزار تا غصه بود. زیر ل*ب گفتم:
-نه! هیچ مشکلی نیست.
دروغی گفتم که حتی باورش برای خودمم سخت بود. مشکلی نیست؟! به سمت در خروجی حرکت کردم، چرا این پسره اینجوری بود. چرا اینقدر نگران بود! قلبم تند میزد. بارون شدیدی میبارید ولی چترم و باز نکردم و کلای بارونی و روی سرم کشیدم، پیاده روی کردم تا ایستگاه بی ار تی.
به ساعتم نگاه کردم. تقریبا نزدیک ساعت 5 بود. هیچ وقت موقع برگشتن با مترو نمیرفتم چون بدجور شلوغ بود و منم از شلوغی بیزار بودم. همه چی در حال حرکت بود! من، ادما که به دنبال یه لقمه نون بودن.صدای بوق ماشین ها، صدای دختری که داشت التماس میکرد تا ازش گل بخرن، صدای همه و همه توی گوشم نجوا میشد.
رسیدم دم در. مثل موش آب کشیده شده بودم. توی کیفم دنبال کلید گشتم تا پیداش کنم. کلید و انداختم توی در و داخل حیاط شدم. بارون که میزد حیاط خیلی خوشگل میشد. کف حیاط خیس خیس بود.
از پله ها بالا رفتم،کفش های خیسم روی پله ها شلپ شلپ میکرد. بندشون و باز کردم و وارد ساختمون شدم. چترم و به جالباسی اویزون کردم و بارونی هم از تنم دراوردم و گذاشتم توی اتاق. لباسام و دراوردم و یک پیرهن مشکی و یک شلوار مشکی پوشیدم، چرا امروز اینقدر حالم بد شده بود. با بی میلی تمام ته مونده غذایی که از جند شب پیش مونده بود و خوردم. کلافه بودم، سعی کردم خودم و به یه کاری مشغول کنم ولی حالم خوب نبود. دوست داشتم داد بزنم، دوست داشتم الان یکی کنارم بود و بغلم میکرد. از تنهایی خسته شده بودم. کاشکی مامان بود؛ اگه بود میشست کنارم.-ب*وسه ای حواله پیشونیم میکرد و زیر ل*ب میگفت:
-خوبی رها؟من اینجام بهم بگو چی شده؟ مامانی طاقت دیدن اشکاتو نداره عزیزم.
ولی نیست. نیست و من باید با خاطراتش زندگیم و سر کنم. مامان فقط مادرم نبود رفیقم بود. بغضی ازارم میداد ولی دیگه دوست داشتم گریه کنم. با قدم هایی اهسته رفتم داخل اتاقم که پنجره بزرگی داشت. نشستم پشت پنجره و قاب عکسش و ب*غ*ل کردم...با مرور اون روز دوباره بغضی گلوم و فشرد... چرا رفتی؟سرم و به شیشه پنجره آروم میکوبیدم و توی دلم آشوبی بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم!
انگار هر لحظه میخواستم منفجر بشم. داد بزنم و بگم خسته شدم خدایا...تحملش برام سخته! چقدر مگه ظرفیت دارم که اینقدر ازارم میدی؟ چقدر!؟غیر ازینه که یک دخترم؟ غیر ازین هست که تنهام؟
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت چهارم



قاب عکس و م*حکم ب*غ*ل میکردم و فشارش میدادم. تمام اون صح*نه ها مثل یک فیلم یک دقیقه از جلوی چشمم رد شد. اشکهام همینطور جاری بود، فضای اتاق گرفته بود.
دو دستم و روی سرم گذاشتم و م*حکم فشار میدادم تا اون خاطرات برام تکرار نشه! ولی همش جلوی چشمم بود.
با بغضی که گلوم وفشار میداد اون خاطرات وحشتنا ک و مرور کردم. انگار فیلمی داشتم میدیدم که همش تکرار میشد. هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه!
من و یاحا برادرم، تقریبا من 7 ساله بودم و یاحا سه سالش بود. یک روز دیدیم مامان با گریه وارد شد، در و بست و همونجا اینقدر گریه کرد که نفسش داشت بند میومد. با اون دستای کوچولو رفتم سمت آشپزخونه، یک لیوان آب ریختم و اوردم دادم به مامان. حتی اونقدر قدم کوتاه بود که مجبور شدم برای اینکه بتونم از یخچال اب وردارم زیر پام چهارپایه کوچیکی بزارم. با اون صدای بچگونه و دستای کوچولو و گفتم :
_بخور!
اون قدر بغض سنگینی اون موقع آزارم میداد که نمیدونم چجوری گریه نکردم، یاحا هم همش گریه میکرد. بعد که مامان بهتر شد، یاحا بهانه بابا رو میگرفت. مامانم هر بار اسم بابا میومد گریه اش میگرفت. مامان رفت توی اتاق. بعد زیر ل*ب زمزمه کرد:
-بیا بغلم رها. بابات دیگه پیش ما نیست.
سرم و توی بغلش جا داد و اونقدر گریه کرد که خیسی و روی صورتم حس کردم. هیچ گریه نمیکردم، فقط توی شُک بودم که چه اتفاقی افتاده. یک بچه هفت ساله چی میفهمه از رفتن پدری که عاشقش بود؟
یاحا هم همش گریه میکرد و میگفت بابا رو میخوام.
سال ها از اون ماجرا گذشت. من هنوزم توی شُک بودم و باورم نشده بود. مامان سرفه های بدی میکرد. تقریبا من 22 سالم بود و یاحا 18 سالش.مامان بعد از مرگ بابا شد رفیق ما. هر جا رفتیم کنارمون بود و نزاشت حتی کوچیک ترین ضربه ای بهمون وارد بشه. روزایی بود که حتی نون شب هم نداشتیم و مامان خونه ی مردم کار میکرد تا ما شبا با خیال راحت بخوابیم. من و یاحا ذره ذره خورد شدن مامان و با چشممون دیدیم. کاری نمیتونستیم بکنیم ولی میفهمیدیم.یاحا بیشتر از من ازین قضیه ازار میدید. اون با چشم خودش حرفای پشت سر مامان و میشنید و حرفی نمیزد. سکوت میکرد و با غروری که توی سن نوجوانی همراهش بود، ولی سکوت کرد. یه شب مامان اومد خونه و وقتی که کفششرو از پاش دراورد پاهاش ک*بود شده بود.من و یاحا قرار گذاشته بودیم که یه روزی بهترین زندگی رو برای مامان بسازیم. واقعا زندگی من مامان بود. تنها کسی که همراهمون بود. یک شب خواب بودیم که با صدای سرفه های مامان از خواب بیدار شدم. با ترس چراغ و روشن کردم و رفتم سمت اتاق، رو تختی سفید اتاق خونی بود... اون قدر سرفه کرده بود که خ*ون از گلوش اومده بود. دم در اتاق وایسادم و زیر ل*ب زمزمه کردم:
-مامان!
یاحا هم بدو بدو اومد. یک دفعه مامان بیهوش افتاد روی تخت. با عجله و استرس رفتم زنگ بزنم اورژانس که دیدم صدای بسته شدن در اومد. یاحا مامان و برداشته بود و با گریه داشت میدویید سمت بیمارستان. از پنجره داد زدم یاحا صبر کن!
داد زد:
-نمیزارم مامان بره!نمیزارم.
بعد دو سه روز فهمیدم مامان سرطان ریه داشته. رفتم بیمارستان که دکتر صدام کرد و گفت:
-دخترم میدونم سخته. ولی تو از برادرت قوی تری. متاسفم مادرت تموم کرد.
باز هم همینطور خیره شده بودم و اشکی نریختم. چرا من قوی تر بودم، مگه من دختر نبودم! چرا مرگ بابام و مامان به من گفت! چرا مرگ مامانم به من گفتن؟چیزی روی گلوم سنگینی میکرد که هر آن امکان داشت منفجر بشه. کوله پشتیم و روی دوشم انداختم و آروم از بیمارستان خارج شدم. قدم به قدم.... جدال تنهایی و بدبختی دنیام و فرا گرفته بود. بدون توجه به همهمه اطراف فقط میرفتم. به مقصدی که نا معلوم بود...فقط اروم میرفتم و مقصد مشخصی نداشتم.
توی خونه پدری که داشتیم زندگی کردیم. یک سال از اون ماجرا فوت مامان گذشته بود! یاحا افسرده شده بود و از اون موقع تا الان از خونه بیرون نرفته بود. دکتر هم رفتیم که گفت:
-فشار عصبی زیادی روشه و افسردگی مزمن گرفته. دارو ها اصلا تأثیری نداشت و فقط یاحا رو خواب میکرد. هر روز با یه عالمه د*ر*د و غصه میومدم خونه، ولی جلوی یاحا لبخند میزدم تا حالش خوب بشه. یک روز اومدم و رفتم توی اتاق یاحا که دیدم خوابیده، رفتم توی اتاقم و کارای معماری که مونده بود و انجام دادم. به ساعت که نگاه کردم 8و نیم شب بود. صدای یاحا توی گوشم پیچید:
-من رفتم حموم رها!
لبخندی زدم و قهوه ای د*اغ و نوشیدم. حس خوبی بهم داد، درست زمانی که فهمیده بودم همه چیز درست شده و داره خوب میشه.
به ساعت نگاه کردم که دیدم نزدیک یازده هست. با صدای قار و قور شکمم به سمت اشپزخونه رفتم و داد زدم:
-یوهو. یاحا بیا پیتزا سفارش بدم بخوریم.
جوابی نشنیدم دوباره داد زدم:
-یاحا،خوابیدی؟
رفتم توی اتاقش ولی روی تخت نبود. صدای شیر باز اب میومد. یعنی هنوز توی حموم بود. اونقدر نگران شدم که مشت میکوبیدم به در:
_یاحا. یاحا توروخدا جواب بده.
قلبم تند میزد. با پیچ گوشتی قفل در و شکوندم و وقتی که بازش کردم!
همونجا افتادم. پاهام سست شد و افتادم. بالاخره گریه کردم‌، بالاخره بغض 23 ساله ای که توی گلوم بود شکست و دنیا روی سرم فرو ریخت. حموم خ*ون خالی بود و تنها یاحا نقش بر زمین بود، بدون هیچ نشونه ای. اونقدر فریاد زدم و جیغ کشیدم،که دیگه صدایی برام نمونده بود.
-خدایا... بس نیست. چراا.
از ته دلم فریاد میزدم. با زانو به سمت حموم رفتم. ب*دن بیجون یاحا رو ب*غ*ل کردم و اونقدر فریاد زدم داداشی توروخدا چشماتو باز کن، که دیگه صدام در نمیومد. ب*دن بیجون یاحا توی بدنم میلرزید و تکون میخورد.دستم و روی مشتش گذاشتم. مشت خونیش، رگ دستش و زده بود.
روبه به اسمون گفتم:
-بالاخره گریه کردم مامان. نمیشد منم ببری مثل یاحا؟
سر یاحا رو توی سینم فشار دادم و با تموم وجودم گریه کردم.بالاخره بزرگ ترین ترسم حقیقت پیدا کرده بود. توی جنگ تنهایی و غم تنهایی بازی مساوی شده بود.
دختری 23 ساله که بدترین زجر ها رو کشیده....
با مرور این خاطرات اشکهام جاری شد. قاب عکس دو نفره منو و یاحا رو ب*غ*ل کرده بودم و فقط همدم من توی اونشب گریه و قاب عکس یاحا بود. سرم و به شیشه گذاشتم و سعی کردم فراموش کنم. یک سال گذشت. چقدر زود...
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی

قسمت پنجم


با نور خورشیدی که توی صورتم میخورد، و گرمایی که شیشه به صورتم انتقال میداد بیدار شدم.اثری از اشک و خیسی روی صورتم نبود.
هنوز قاب عکس یاحا بغلم بود. تصمیم گرفتم دیگه کمتر بهش فکر کنم. هر دقیقم، هر ثانیه و ار ساعت تمام افکارم خلاصه میشد توی گذشته لعنتیم.
با بی حوصلگی تمام بلند شدم. گر*دنم خشک شده بود دیشب همینجا خوابم برده بود. با قدم هایی اروم و بی روح به سمت دستشویی رفتم. ابی به صورتم زدم و مسواک زدم.حتی دیگه از دیدن چهره خودم تو ایینه بیزار بودم. حالم و بد میکرد. اروم و با قدم هایی شل و بی روح به سمت اینه رفتم. به قیافه خودم نگاه کردم، زیر چشمام سیاه شده بود اینقدر گریه کرده بودم؛ موهام و دم اسبی بستم و رژ کمرنگی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. ناخداگاه دوباره اون صح*نه برام رقم خورد. بلند داد زدم:
-خدایا. یه امروز و بذار راحت باشم.
نون و پنیری و با بی میلی تمام خوردم. حتی حال جویدنشم نداشتم. صدای سوت کشیدن سماور توی گوشم پیچید. کمش کردم و به سمت اتاقم رفتم و مثل هر روز بارونی زرد و روی یقه اسکی سرمه ای پوشیدم. چترم و برداشتم و کفش های کیکرز خردلی رنگم و پام کردم. هیچ کسی نبود که بهش تکیه کنم. همدم هر روزم تنهایی بود، انگاری پاره ای از وجودم شده بود. توی حیاط یک گربه و دیدم، اونقدر تنها شده بودم که اروم به سمتش رفتم. نمیدونم از کجا اومده بود ولی نگاهم میکرد. زل زده بود بهم. انگار چیزی میخواست بگه.
بعد چند دقیقه اروم و از کنارم رد شد، دوست داشتم ساعت ها بشینم و نگاهش کنم.
از حیاط بیرون رفتم و در و بستم. چند دقیقه پیاده روی کردم تا ایستگاه قطار،باد سردی میوزید. دست هام و توی جیبم کردم و کلاه بارونی و روی سرم کشیدم. باد توی موهام پیچیده بود. اسمون رنگ گرگ و میش خاصی به خودش گرفته بود، هوا پس بود. حس عجیبی جریان داشت. نفس عمیقی کشیدم. پلک هام و روی هم گذاشتم و همچنان قدم برداشتم.
از پله های مترو بالا رفتم، طبق معمول صبحم و با دین دست فروش های مترو شروع کردم.
وارد مترو شدم،باز هم مثل همیشه به یاد یاحا توی واگن مردونه نشستم. خلوت و خالی مثل همیشه. هیچ کسی نبود!روی صندلی قطار نشستم و کتاب پیرمرد و دریا و باز کردم. تقریبا 50 صفحه خونده بودم. سرم و بلند کردم که دیدم همون پسر دیروز زل زده بود توی چشمام، طور عجیبی نگاهم میکرد. همین طور خیره شده بود و بعد چند دقیقه نگاهش و ازم گرفت. چقدر عجیب نگاهم میکرد. نگاهاش پر از چیزی بود که من از اون آگاه نبودم. دوست داشتم بهش خیره بشم و ببینم چرا اونطور نگاهم میکنه. نگاهش و به گوشی دوخت. منم چند دقیقه یک بار نگاهش میکردم، و هر بار که سرم و بالا میکردم داشت نگاهم میکرد و به محض اینکه من بهش خیره میشدم، نگاهش و ازم میگرفت.طور عجیبی بود. پسری بود با ته ریش قهوه ای و موهای قهوه ای سوخته. قیافه خوبی و داشت و کلا تیپ هنری داشت. با یک کوله پشتی سرمه ای...
نمیدونم هر چی بود، انگار میخواستم داد بزنم و دلیل نگاهش و بپرسم. دوست نداشتم بهش بتوپم چون نگاهاش شیرین بود و تا من نگاهش میکردم اون طرف و نگاه میکرد.
عجیب بود. ولی بر عکس همیشه، حس خوبی داشتم. بیخیال از اون دوباره با فکر کارای امروز، با شنیدن صدای ایستگاه اخر از قطار پیاده شدم. به سمت خیابون حرکت کردم...هوا ابری بود، کلا هوای این چند روز خیلی دلنشین بود.
امروز یه حسی بهم دست داده بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم. یا ترس بود یا نفرت....
نمیدونم چی بود ولی تجربش نکرده بودم!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت ششم

چرا اون پسر اینجوری بود. با فکرش توی تنهایی خیابون قدم زدم. شایدم همش تصوری بیش نبود. وارد شرکت شدم. از پله ها بالا رفتم. همینطور که خواستم وارد اتاقم شم، اقای رادمنش جلوم ظاهر شد. ترسیدم یک دفعه دیدمش. با لبخندی گفت:
-سلام خانم ارین. نگران شدم دیر کردین!
زیر ل*ب با تعجب زمزمه کردم:
-نگران؟
خودش و جمع و جور کرد.
دستی توی موهای لختش کشید. اومد جمع و جورش کنه. گفت:
-نه... اوم... اوم. منظورم این بود خب دیر کردین.
صداش و کلفت کرد و طوری که توپ و بخواد بندازه توی زمین من بلند گفت:
-دیگه تاخیر نداشته باشین خانوم ارین.
و سمت اتاقش رفت.چرا همه امروز یه طوری بودن. زیر ل*ب زمزمه کردم:
-روانی.
و بعد وارد اتاق شدم. طبق معمول بارونی و دراوردم و کارهام و انجام دادم.
دوباره بعد چند دقیقه با صدای در به خودن اومدم.
-بفرمایین.
باز با دیدن قیافه اقای رادمنش، حالم بد شد.
به سمت میزم اومد و پیش دستی و روی میزم گذاشت. یک فنجان قهوه با شکلات تلخ.
از روی صندلیم بلند شدم. و با لبخند دروغین گفتم:
-لطف کردین. چرا شما؟
خنده ای کرد و گفت:
-گفتم کارت زیاده خسته شده برات قهوه اوردم. راستی خواستین برگردین خونه من میرسونمتون.
میخواستم بهانه ای بیارم و از دستش خلاص بشن.
اصلا دوست نداشتم باهاش هم مسیر بشم. مجبور شدم دروغ بگم....اخه خدایا به توچه کا میخوای من و برسونی! زیر ل*ب زمزمه کردم:
-ممنون باید برم جایی.
برای اینکه به بحث خاتمه بدم نشستم پشت صندلی و خیره شدم به کامپیوتر و گفتم:
-کاری بود در خدمتم.
با این حرفم با ز*ب*ون بی زبونی و غیر مستقیم گفتم از اتاقم برو بیرون. فهمیدم تو هم رفت اروم از اتاقم خارج شد.
در و که بست نشستم و قهوه رو خوردم. تلخ بود! از کجا میدونه من قهوه تلخ دوست دارم؟ با اینکه چیز مورد علاقم بود ولی نخوردمش. چون حس خوبی نسبت بهش نداشتم.
برای اینکه ریخت رئیس و نبینم و دوباره پا پیچم نشه راس ساعت 5 جمع و جور کردم و از شرکت زدم بیرون.
.......
به خونه که رسیدم کلید انداختم و وارد شدم. از پله ها بالا رفتم و وارد خونه شدم. بارونی ام و دراوردم و کیکرز های خردلی رنگی که خیسِ خیس بود و روش پر از لکه های قهوه ای بود، هم دراوردم. به سمت دستشویی رفتم. به صورتم ابی زدم. دستی زیر چشمام کشیدم. چقدر زیرشون سیاه شده بود. اینقدر این مدت گریه کردم بودم که خط های زیر چشمام مثل ترک های زمین شده بود. حوصله نداشتم بیشتر خودم و ببینم و خورد شدن خودم و ذره ذره تماشا کنم. به سمت آشپزخونه رفتم. چند ورق کالباس برداشتم و بین یک نون ساندویچی گذاشتم. عاشق کالباس بودم. با خوردنش حسی بهم میداد که اگه میرفتم بهشت دوست داشتم همش کالباس ب*دن بهم.
به سمت تخت خوابم رفتم. روش ولو شدم و گفتم:
-حواست بهم هست خدایا؟
با صدای پیامک گوشیم به خودم اومدم.بعد از مدت ها یه نفر بهم پیامک داده بود.
گوشیم و برداشتم و با پیامکی که روی صفحه بود سریع رمز و زدم. بعد مدت ها بالاخره یک پیامک برام اومده بود. تا بازش کردم سریع از جام پریدم خیره موندم به گوشی موبایل....
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی

قسمت هفتم


یک شماره ناشناس بود که پیام عجیبی داده بود. چشام گرد شده بود. شایدم یکی از دوستام بود که میخواست اذیتم کنه. نمیدونم. متن پیام و زیر ل*ب باخودم زمزمه کردم:
-سلام عشقم. خوبی؟میدونی چقدر دوست دارم. اگه نباشی هم خودم و هم تورو میکشم. باهم دیگه!
ذهنم و درگیر کرده بود. چند باری تایپ کردم ولی دوباره پاکش کردم. جوابی ندادم. شاید پیام اشتباهی اومده بود. دلم یک دفعه ریخت. اگه واقعی باشه چی؟ سرم و روی بالشت گذاشتم و از خستگی دوست داشتم همین الان خوابم ببره. ولی اون پیام همش توی ذهنم روخوانی میشد. متوجه ساعت نشدم فقط چشمام و روی هم گذاشتم و نفس های عمیقی کشیدم.

با صدای زنگ ساعت گوشیم که توی اتاق نجوا میشد از خواب پریدم. چشمام و به زور باز کردم تا بتونم ساعت گوشی و ببینم. دقایقی همه جا تار بود، بدنم کوفته بود. خیلی خسته بودم،دوست داشتم یکی با مشت بکوبه تو بدنم. از روی ت*خت خو*اب بلند شدم. موهام و بستم. رژ صورتی کمرنگی زدم...
قهوه ای ریختم و به تراس رفتم. هوا خیلی خوب بود. بوی نم خاصی توی هوا پیچیده بود. تازه بارون بند اومده بود.
یک کت لی قرمز رنگ و روی همون یقه اسکی سرمه ای پوشیدم. کوله پشتی و برداشتم و زدم بیرون. روی جدول های کنار خیابون راه میرفتم. به تنهایی هام فکر میکردم. سوار قطار شدم. پام و که توی واگن گذاشتم یاد دیروز افتادم. وقتی نشستم روی صندلی سرم و که بالا کردم اون پسره نبود. یه حس عجیبی بهم دست داد. اصلا چرا تو فکرم بود؟ نگاهم و ناخداگاه به صندلی خالی روبه رو دوختم، همینطور توی هپروت بودم که صندلی خالی پر شد. سرم و ذره ذره بالا اوردم و نگاهم به نگاهش دوخته شد. اونم نگاه میکرد. این سری کسی نگاهشو ندزید. هم اون خیره بود و هم من. بدون توجه به اطراف انگار فقط تنها ادم جهان من اون بود و جهان اون من. با صدای فروشنده های مترو به خودم اومدم. نگاهم و ازش گرفتم. از خجالت سرخ شدم. حواسم کجا بود. خودم و زدم به اون راه. کدوم راه؟
چرا اینجوری شده بودم. حس عجیبی بود که هیچ وقت تجربش نکرده بودم.
از مترو پیاده شدم. بدون توجه به اون. چند دقیقه ای تا شرکت پیاده روی کردم. وارد شرکت که شدم، یواشکی وارد اتاقم شدم که رئیس نبینه منو و سوال پیچم نکنه. وارد اتاقم شدم.
همینطور مشغول کار کردن با کامپیوتر بودم که صدای کوبیده شدن در به گوشم رسید.
-بفرمایین تو
اقای رادمنش رئیس شرکت وارد اتاق شد. قیافش از زمین تا اسمون فرق کرده بود. اصلا تیپ اداری نزده بود. یک تیشرت نارنجی تیره و شلوار لی. خوشتیپ بود. یاحا هم خیلی خوشتیپ بود. با یادش اشکی توی چشمام حلقه زد. به خودم اومدم. سریع از سر جام بلند شدم و روبه اون گفتم:
-صبح بخیر اقای رادمنش.
لبخند عجیبی زد. طرز نگاهش فرق کرده بود! نمیفهمیدمش. در و بست و همونجا پشت در ایستاد. زیر ل*ب گفت:
-سلام رها خانوم. لازم نیست اقای رادمنش صدام کنی. اسمم و که میدونی. آراد صدام کن.
چرا اینجوری بود. رفتارش خیلی فرق کرده بود. رها خانوم؟ همینطور خیره من بود و لبخند میزد. هول شدم، دستی به شالم کشیدم و نگاهم و ازش گرفتم. با لبخندی زمزمه کردم:
-من اینطوری راحت ترم اقای رادمنش. کاری داشتین؟
خنده ای کرد و گفت:
-هر جور راحتین رها خانوم. نه فقط اومدم ببینم سالم رسیدین یا نه.
نشستم روی صندلیم. قلبم تو دهنم بود. هزار تا فکر از همه جا به سمتم حمله کرد. خیلی اروم گفتم:
-ممنون.
بعد چند دقیقه ای از اتاق رفت. فکرم درگیر بود. اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.... دوباره با صدای در به خودم اومدم.
-بفرمایین.
در باز شد. سریع سیخ شدم. نا خداگاه بلند شدم...... نه اون حرفی زد و نه من. سکوت تنها میزبان اتاق بود. شُک عجیبی بود!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

Batkian๑

مدیر ارشد + مدیر تالار مجله
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
مدرس زبان
طراح انجمن
مجله نویس
گوینده انجمن
میکسر انجمن
روزنامه‌نگار
کپیست
عضو تیم مجله
Jun 28, 2020
1,629
19,730
123
از جهانی مختص من...
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
به نام خالق عشق

واپسین لحظات عاشقی
قسمت هشتم



همچنان هم اون خیره به من بود و هم من به اون. بعد چند ثانیه سکوت و شکستم و با مِن مِن کردن گفتم:
-شم .. . شما....
خودشم توی تعجب بود. همون پسری بود که توی مترو هر روز میدیدمش. همونی که نگاهم به نگاهش دوخته شده بود. همونی که با نگاه کردن بهش جدیدترین حس دنیا رو تجربه کردم. با پیرهن چهارخونه سفید توسی و شلوار توسی. بعد چند دقیقه ای سکوت شکست؛سرش و پایین انداخت و دستی توی موهاش کشید با صدای دلنشینی گفت:
-باورم نمیشه. یعنی شماهم اینجا کار میکنین؟
کمی اروم تر شدم. لبخندی زدم و گفتم:
-عجیبه که تا حالا نفهمیده بودم. خب شما توی چه بخشی کار میکنین؟
-من طبقه بالایی هستم. طبقه بالای اقای رادمنش. ایشون گفتن چون رفت و امد به دفترشون زیاده طبقه وسط باشن.
یک دفعه پشت سرش و که نگاه که کردم دیدم اراد اونجا وایساده. بدجور نگاه میکرد. همینطوری به اتاق من خیره شده بود. اخم کرده و لباش و گ*از میگرفت. سریع خودم و جمع و جور کردم. دستی به موهام کشیدم و نشستم روی صندلی. برگه ها رو مرتب کردم و زیر ل*ب خیلی اروم گفتم:
-اقای رادمنش پشتتون وایساده.
اراد نزدیک و نزدیک تر شد. اومد توی اتاق. لبخند دروغین نمایش داد و روبه اون پسره گفت:
-کاری داشتین با خانوم آرین پارسا جان؟
پس اسمش پارسا بود،نگاه های آراد عجیب بود. از روی حرص نگاه میکرد. پارسا هم انگاری متوجه شده بود. خودش و به سمت میز من نزدیک کرد و روبه اراد گفت:
-خودتون گفتین طرح ها رو بیاریم این طبقه به خانوم ارین نشون بدم.
طرح ها رو روی میز من گذاشت و به سمت در رفت. بدون نگاه کردن به اراد برگشت روبه من گفت:
-خانوم آرین لطفا طرح ها رو بررسی کنین بعد بیارین طبقه بالا لطفا ممنون.
و بعد از اتاق خارج شد. آراد هنوز توی اتاق بود. منم توجهی نکردم و پرونده هایی که پارسا اورده بود و بررسی کردم. بعد چند دقیقه ای از اتاق خارج شد. نگاهاش سنگین و ازار دهنده بود. طرح ها رو نگاه کردم ایرادات کوچیکی داشت. یعنی این همه مدت من نفهمیده بودم کس دیگه ای اینجا هست. اون طبقه بالایی که هیچ وقت ازش خبر نداشتم اتاق همون پسری بود که هر روز توی مترو همراهم بود. تقریبا یک ساعت به پایان تایم اداری مونده بود. طرح هارو برداشتم و به طبقه بالا رفتم، اتاق آرادم رد کردم. درش بسته بود. به اتاق پارسا رسیدم. پشت در خودم و جمع و جور کردم و در زدم‌.
-بفرمایین.
دستگیره در و فشار دادم و وارد اتاق شدم. پارسا پشت میز نشسته بود و کتاب میخوند.
تا منو دید بلند شد و گفت:
-خوش اومدین خانم آرین.
-اوم... ببخشید مزاحمتون شدم داشتین کتاب میخوندین؟
خنده ای کرد. دستی توی موهاش کشید و گفت:
_آره. من همیشه این موقع کتاب میخونم. البته دیگه دارم میرم خونه.
لبخندی روی ل*بم نمایش دادم. به سمت میزش رفتم. طرح ها رو گذاشتم روی میز و زیر ل*ب گفتم:
-مشکلی نداشتن. چندتا ایراد جزئی داشت که برطرفشون کردم.
-خیلی ممنون خانوم آرین.
و نشست روی صندلیش. نگاهم به کتابش دوخته شد. همیشه میخواستم کتاب بارهستی و بخونم و نمیتونستم.
انگاری فهمید که من با تعجب به اون کتاب خیره شدم. بعد چند ثانیه ای گفت:
-این کتاب و تقریبا بار ششمی هست که دارم میخونم. شما هم کتاب زیاد میخونین فکر کنم. چون توی مترو کتاب پیرمرد و دریا دیدم داشتین میخوندین.
لبخندی زدم. انگاری یکی بهم برچسب هزار افرین داده بود. گفتم:
-اره من خیلی کتابارو دوست دارم. این کتاب بارهستی ام دوست دارم بخونم ولی فرصت نشد برم بخرمش.
یک دفعه نگاهش و ازم گرفت. کتاب و برداشت و به سمت من گرفتش. زیر ل*ب با لبخندی گفت:
-خب دیگه وقتش هست که بخونینش. بفرمایین.
-پس خودتون چی؟
-من این کتاب و شش بار خوندم. حالا شما بخونین.
کتاب و از دستش گرفتم. لبخندی زدم و گفتم:
-واقعا ممنون. زود براتون میارمش.
-عجله نکنین خانم. من به اندازه کافی خوندمش.
به سمت در رفتم و گفتم:
-روز خوبی داشته باشین.
-همچنین.
از اتاق که خارج شدم حس عجیبی گرفتم. همونجا پشت در ایست کردم. کتاب و روی قلبم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. چه مرگم شده بود؟ لبخندی روی ل*بم هک شده بود.
به سمت اتاقم رفتم. از پله ها پایین میرفتم که آراد و دیدم که داره میره خونه. محل ندادم. سرعت پاهام و تند تر کردم و رفتم توی اتاقم. کامپیوتر و خاموش کردم و به سمت خونه راهی شدم. اولین روزی بود که حالم خوب بود. نمیدونم شایدم بد بود.... هر چی بود حس ناشناخته ای بود.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا