• انجمن رمان نویسی تک رمان پیرو قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. لطفا از ارسال محتوای خلاف قوانین جمهوری اسلامی ایران خود داری کنید در صورت مشاهده برخورد خواهد شد.

💎اختصاصی رمان الهه تلنگر |Elnaz.Hکاربر انجمن رمان نویسی تک رمان

  • نویسنده موضوع AphЯσのɨイ
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها 2K
  • Tagged users هیچ

نظر شما درباره رمان من؟ 😍

  • متوسط 🤔

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف🤐

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    11

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir

%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%8A%D9%85-5.gif

نام رمان: الهه تلنگر
نام نویسنده: الناز حقیقی
نام ناظر: ♡Diyar
سطح رمان: اختصاصی_ درحال پیشرفت
ژانر: فانتزی، عاشقانه، تراژدی
سبک: سوررئال
خلاصه:

سرنوشتی نگاشته شده با قلم تقدیر، تغییر ناپذیر و شوم، دامان گیرش می‌شود و چرخش چرخ گردون، آسمان زندگانی‌اش را تیره و تار می‌کند. خنجری از عشق دیرین بر جان‌اش می‌نشیند و زخم خنجر، منشا قدرتی منحوس می شود.

#الهه_تلنگر
_تلنگر.jpg
%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1.png
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

Mids

ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
Jan 30, 2020
289
4,531
83
Namkanda
forum.taakroman.ir
363F7626-F116-47F0-919C-14161172B105.jpeg

خواهشمند است قبل ازتایپ رمان به قوانین زیر توجه کنید:

نحوه تایید رمان:

اطلاعیه - درخواست تایید رمان | تک رمان

قوانین تایپ رمان

قوانین - قوانین تایپ رمان | تک رمان

پرسش وپاسخ رمان نویسی


اطلاعیه - تاپیک جامع پرسش و پاسخ رمان نویسی

تاپیک جامع درخواست نقد

اطلاعیه - تاپیک جامع درخواست نقد رمان های کاربران

تایپک جامع درخواست جلد


اطلاعیه - * تایپک جامع درخواست جلد *



تیم مدیریت انجمن تک رمان
موفق باشید.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه

من محکومم به نابودی
نه، نابودی نه، من محکومم به بقا در این مرگ احساسات
عدالت؟ از عدالت می‌گویی؟ از قانون کارما می‌پرسی؟
اما من گناهی نکردم
به هر چه می‌پرستی نکردم
به هر چه می‌پرستم نکردم
من تاوان گناهی را پس می‌دهم که دیگران کردند
جرمی که دیگران مرتکب شدند
و تاوان عشقی را پس دادم که با جانم عیاق شده بود
از کسی خیانت دیدم که روزی عشقم بود
و لعنت بر عدالت
کجاست این عدالت؟
لعنت بر تمام قوانین خلقت
لعنت بر خدایان
لعنت بر شیاطین
لعنت بر فرشتگان
و لعنت بر انسان ها
و لعنت به این سرنوشت شوم که دامن گیرم کرد
لعنت به آن زن، آن زن زیبا ومنفور!

***

پارت اول
با شنیدن صدای مهیبی از خواب پریدم، نفهمیدم چه شده؟ هنوز گیج خواب بودم و نمی‌دانستم که تا بدبختی‌ام فاصله‌ای نمانده، پناه بردم به زئوس خدای خدایان. در حالی که چشمانم از ترس دودو می‎زد، سرانگشتانم یخ کرده بودند و عرق سردی برجانم نشسته بود به در اتاق نزدیک شدم تا بفهمم که چه شده که ناگهان در اتاق با صدای مهیبی باز شد.
مادرم درحالی که نفس نفس می‎زد و چشمانش از ترس سورمه‌ای شده بودند وارد اتاق شد:

-تو چرا وایسادی من رو نگاه می‌کنی؟ هی! کجایی؟

وقتی جوابی از من متعجب دریافت نکرد چنگی به بازویم انداخت و مرا کشان کشان از اتاق بیرون برد.
خانه‌ی ما بسیار ساده بود. یک هال کوچک و نقلی با کاناپه‌های رنگ روشن و دواتاق درکنار هم، یکی برای من و دیگری برای پدر و مادرم. در کنار آنها هم حمام کوچکی قرار داشت که آرامش‌بخش من در لحظات اضطراب بود، هر چند، اکنون دستم از آن کوتاه بود. گوشه سمت راست هال هم یک آشپزخانه کوچک و تمیز قرارداشت. به خودم نهیب زدم! دختر احمق الان وقت کنکاش بود؟
دست از تجزیه و تحلیل برداشتم، تازه داشتم اتفاقات اطراف را درک می‎کردم، دوباره جنگ؟!
مادرم را درحال جمع وجور کردن وسایل پیدا کردم، حتما بازهم می‌خواست با مردم شهر به پناهگاه خودشان که یک تونل در زیر قصر بود، بروند. من که هیچ وقت به آنجا سرهم نزدم، چون در وقت جنگ بسیار شلوغ می‌شد و حتی جای نفس کشیدن هم به زور بود.
آهی خسته و نالان سر دادم و خسته از این پیکار های پی در پی پاهای بی جان خودرا به کار واداشتم و گفتم:
-مادر من به جنگل می‌رم تا پناه بگیرم.

-لطفا زیاد از شهر دور نشو، وضع شهر رو که می‌بینی. الان همه جا خطرناکه، اگه جای مطمئنی سراغ داری برو وگرنه صبر کن تا باهم به پناهگاه شهر بریم.

-نه مادر اونجا رو دوست ندارم زیادی شلوغ می‌شه و همین‌طور صدای همهمه مردم اضظرابم رو بیشتر می‌کنه.

-باشه مادر اما دیر نکن، می‌دونی که هم من، هم پدرت خیلی نگرانت می‌شیم.
-چشم، سعی خودم رو می‌کنم.

مادرم سری به تایید تکان داد. از او خداحافظی کردم و دستگیره در را گرفتم و خارج شدم.
هوای سرد شبانگاه و تاریکی لرزه به جانم انداخت اما آتش هایی که از سوی مالالند به سوی شهر پرتاب می‎شد کمی از تاریکی شب کاسته بود. مردم با هول و ولا به این سو و آن سو می‌رفتند و سعی در پیداکردن جایی برای پناه گرفتن داشتند.

با دویدن به سوی جنگل تاریکی که آن طرف شهر بود از هیاهوی جمعیت دور شدم و به دل تاریکی پناه بردم. قدم هایم را آهسته تر کردم و با ترس و لرز گوش هایم را تیز کردم تا مبادا با حمله حیوانی غافل‌گیر شوم.
تا رسیدن به پناهگاه راهی نمانده بود، پناهگاهی که فقط و فقط خودم از وجودش خبر داشتم چون خودم پیدایش کرده بودم.

پا به شلوغ‎ترین قسمت جنگل گذاشتم، قسمتی که جای راه رفتن هم به زور داشت. نگاهی به شهر انداختم مردم از ترس جانشان بی‌توجه به دیگران تنه‌ای می‌زدند و رد می‌شدند. با پیدا کردن جای مورد نظرم پاتند کردم و با خوشحالی به سمت آن درخت که شکاف عمیقی در دل خود داشت رفتم! برای بی پناهانی چون ما همین هم غنیمت بود.
داخل درخت روی چوب ها نشسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر می‎کردم.

چند روزی بود که مالاها آسایش را از ما گرفته بودند. علت و چرای این نزاع ها معلوم نبود، دربین مردم حرف های مختلفی رد و بدل می‌شد، هرکس چیزی می‌گفت، بعضی‌ها می‌گفتند آن ها درحال کشور گشایی‌اند، بعضی دیگر نیز می‌گفتند آن‌ها دنبال یکی از ما هستند که قدرت خاصی دارد.
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پارت دوم

چه دلایل مسخره‌ای! مگر در هابیچوئلولند هم آدم خاص پیدا می‌شد؟ اینجا همه عادی بودند، جای غیر عادی‌ها درمیان ما نبود. پادشاه ویلیام هم آدمی نبود که بگذارد یک غیر عادی در شهر بچرخد و سکوت کند.
آرام تکه چوب جلوی پوسته درخت که مثل در بود را به کناری هل دادم نگاهی به آسمان انداختم. هنوز اوضاع خ*را*ب بود، آسمان با قرمزی آتش، خونین شده بود، در مواقع دیگر حتما این صح*نه دلربا می‌شد، اما اکنون... آه!
چقدر بدبخت بودم و نمی‌دانستم، آنقدر بدبخت که این صح*نه های دلربا را باید در جنگ تجربه کنم، البته آدمی هم نبودم که ضعف وناتوان برمن غلبه کند اما به شدت ترسو بودم و می‌ترسیدم از آینده نامعلوم خودم و مردم این شهر در این اوضاع وخیم.
با بی‌قراری سرجایم نشستم و سرم را روی دوزانویم گذاشتم. ترس حتی قدرت فکر کردن هم از من گرفته بود. خداکند زودتر اوضاع آرام شود تا بتوانم به خود مسلط شوم و به زندگی روزمره ام ادامه دهم، هرچند تکراری بودند روزمره هایم ولی بهتر از جنگ بود، نبود؟
چشمانم را بسته بودم و روی صداهای اطرافم تمرکز کرده بودم...هیاهوی جنگ حتی نمی‌گذاشت صداهای حیوانات درنده جنگل راهم بشنوم.
دیگر چیزی به پایان شب و آغاز پادشاهی خورشید نمانده بود.
جنگ هم همیشه در آغاز روز تمام می‌شد چون مالاها از تاریکی تغذیه می‌کردند و در روز انرژیشان تمام می‎شد و مجبور بودند به سرزمین همیشه تاریک خودشان برگردند.
هوا گرگ و میش و سروصداها خیلی کم شده بود.
به آرامی تکه چوب جلوی در را کنار زدم و سرک کشیدم.
در روشنایی جنگل بسیار خودنمایی می‌کرد، با آن درختان بلند و سربه فلک کشیده و گل های رنگارنگ که مانند فرش روی زمین جنگل پخش شده بودند و بوی نم خاک همه و همه حس طراوت و تازگی را به آدم می‌داد.
چشم از جنگل گرفتم و به آرامی از پناهگاهم خارج شدم و با ریزبینی اطراف را زیر نظر گرفتم، وقتی از تمام شدن جنگ مطمئن شدم به سمت شهر راه افتادم.
در راه شهر بودم. صبح شده بود و هوای تازه طراوت به جان آدمی می‌بخشید. خود را به دست نوازش‌های ملایم نسیم صبحگاهی سپرده و از این هوا و عطر گل‌هایش سرخوش شده بودم که حرکت چیزی را پشت بوته هایی که چندمتری جلوتر بودند احساس کردم، کمی خیره شدم اما دیگر چیزی ندیدم. با خود گفتم حتما اشتباه شده و خواستم حرکت کنم که این بار هم بوته ها تکان خوردند، دیگر یقین پیدا کردم که چیزی پشت آن بوته‌هاست، اما از ترس پاهایم به زمین چسبیده بود و قلبم م*حکم می‎زد. با فکر اینکه ممکن است یکی از آن موجودات خبیث باشد بدنم سست شد؛ مدام بزاق دهانم را قورت می‎دادم. تکان‌ها همچنان ادامه داشت تا اینکه چیزی از بوته‌ها بیرون پرید. قلبم لحظه‌ای از تپیدن ایستاد. با دیدن خرگوش بازیگوشی که این طرف و آن طرف می‌پرید نفس حبس شده‌ام را بیرون دادم.
به افکار خودم خندیدم، مگر من نمی‌دانستم که آنها فقط شبها انرژی دارند، پس چرا در مواقع ترس همه اینها یادم می‎رفت؟! نمی‌دانم.
دیگر به شهر رسیده بودم، مردم هنوز هم درتکاپو بودند، بعضی ها در به در دنبال طبیب بودند تا افراد زخمی را نجات دهند، بعضی دیگر خودشان زخمی شده بودند و ناامید گوشه‌ای افتاده بودند، گویی زندگی را برای خودشان تمام شده می‌دانستند، اما با دیدن چیزی چشمانم پر از اشک شد و آن هم دختر بچه ای یود که برادرش زخمی روی زمین افتاده بود و او داشت زجه می‌زد و عاجزانه با آن دستهای کوچکش از مردم تقاضای کمک می‌کرد، پس پدرومادرش کجا بودند؟
با به یاد آوردن پدرو مادرم با سرعت به سمت خانه دویدم، در را با شتاب باز کردم، هرچه مادرم را صدا زدم کسی جواب نداد پدر هم که جز افراد نظامی قصر بود، خانه نبود. در تمام اتاقها را باز کردم. آشپزخانه و حمام را گشتم اما کسی را ندیدم. دیگر تحمل هیچ اتفاق بدی را نداشتم.
به سرعت از خانه خارج شدم و به سمت پناهگاه قصر دویدم، بارسیدن به آنجا حالم دگرگون شد. تعداد زخمی‌های پناهگاه چندبرابر سطح شهر بود. مردم داشتند برای از دست رفته هایشان گریه می‎کردند و گل برسر خود می‌ریختند.
از میان مردم گذشتم و با چشم دنبال پدرو مادرم گشتم، در گوشه‌ای از حیاط بیرونی قصر افراد مرده را کنار هم گذاشته و پارچه هایی برسرشان کشیده بودند. با دیدن این صح*نه رعشه ای بر تنم افتاد و جدالی در ذهنم رخ داد؛ طرف خوش‌بین ذهنم می‎گفت چیزی نشده اما طرف دیگر معتقد بود که آنها مرده اند. فریادی برسر آن دو کشیدم و دوباره به گشتن ادامه دادم. نمی‌دانم چرا، اما اصلا دلم نمی‌خواست به طرف دیگر قصر بروم.

زئوس بزرگ، یعنی چه بلایی بر سر پدرو مادرم آمده؟
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پارت سوم

بالاخره جرئتم را جمع کردم و به طرف سربازی که کنار جنازه‌ها ایستاده بود رفتم:
-ببخشید، شما می‌دونید چه کسانی کشته شدن؟
سرباز به طرفم چرخید:
-نه، تعداد کشته‌ها خیلی زیاده. کسی نمی‌دونه چه کسانی کشته شدن.
لرزان از بغض زمزمه کردم:
-می‌تونم چکشون کنم؟
-نه!
با ناامیدی به او خیره شده بودم که صدای جیمز را شنیدم:
-لونا، تو اینجا چیکار می‌کنی؟
به طرف او چرخیدم. با دیدن لـ*ـب‌های لرزان از بغضم به سرعت به طرفم آمد:
-بلونا، چی شده؟
دیگر نتوانستم اشک‌هایم را کنترل کنم. جیمز با ملایمت مرا به آ*غو*ش کشید:
-چی شده دختر؟ چرا اینطور گریه می‌کنی؟
به سختی نالیدم:
-من... تو جنگ...گل پناه گرفت... ه بودم... و بعد ا... ز اینکه جنگ تموم شد ب... شهر برگشتم اما... پدر و مادرم خونه نبو... دن! من...
میان کلماتم هق می‌زدم. زمانی که دیگر نتوانستم ادامه دهم جیمز آرام موهایم را نوازش کرد:
-خوب اینکه دلیل بر یه اتفاق بد نمی‌شه. بریم با هم پیداشون کنیم.

سرم را آرام روی سـ*ـینه‌اش بالا و پایین کردم تا موافقت خود را نشان دهم. جیمز با ملایمت مرا هل داد تا با او هم‌قدم شوم. او را تا تالار اصلی قصر دنبال کردم. شاه ویلیام کنار فرماندهان نظامی‌اش ایستاده بود و با عجله دستوراتی را به آن‌ها ابلاغ می‌کرد و فرماندهان به سرعت به دنبال انجام کارها می‌رفتند.
جیمز او را صدا زد:
-پدر!
شاه ویلیام چرخید و به او نگاهی انداخت:
-اینجا چیکار می‌کنی؟ سرم خیلی شلوغه. قرار بود به اسرا رسیدگی کنی.
جیمز د*ه*ان باز کرد که پاسخ او را بدهد اما شاه ویلیام که نزدیک شدن کسی را از دور دیده بود دستش را به نشانه‌ی سکوت جلوی جیمز گرفت و رو به مردی که نزدیک می‌شد گفت:
- مارک، بالاخره اومدی؟ وضع زخمیا چطوره؟
جیمز با کلافگی نفسش را بیرون داد. من در بی‌حسی مطلق بودم. با وجود اینکه جیمز گفته بود ممکن است آن‌ها آسیبی ندیده باشند باز هم احساس می‌کردم که اتفاقی افتاده. شاه ویلیام که ساکت شد جیمز به سرعت گفت:
- فرمانده اکسل و همسرشون کجان؟

شاه ویلیام بالاخره توجهش را کاملا به او داد. با دقت به او خیره شدم مبادا چیزی را از دست بدهم. او سری به تاسف تکان داد. زیر گریه زدم. جیمز مرا در آ*غو*ش کشید.
زندگی را تمام شده می‌دانستم، دنیا دور سرم می‌چرخید و همه چیز را چندتا می‌دیدم، جیمز آرام دست مرا گرفت و از تالار اصلی قصر خارج کرد و مرا به باغ قصر برد.
با تمام وجود زار می‌زدم، اشک‌هایم کل صورتم را دربر گرفته بودند و بغض راه گلویم را گرفته بود. دستم را روی گلویم گذاشتم و دوزانو روی زمین افتادم.

دیگر امیدی به زندگی نداشتم، کاملا احساس بی کسی می‌کردم، بی کس شده بودم، آری بی‌کس. چشمانم مدام سیاهی می‌رفت، هرچقدر گریه می‌کردم باز هم بغضم رهایم نمی‌کرد لحظه‌ای روی پاهایم ایستادم، تمام توانم را جمع کردم تا از همه دورشوم، بروم به جایی که هیچکس نباشد.
پا به فرار گذاشتم اما هنوز قدمی برنداشته بودم که جلوی چشمانم سیاهی رفت و بعد هم سیاهی مطلق!
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پارت چهارم

اولین چیزی که بعد از به هوش آمدنم دیدم چشمان سبز و مهربان جیمز بود که زیر ابروان هلالی گره خورده از نگرانی‌اش می‌درخشیدند. پرسید:
-حالت خوبه؟
لحنش مهربان بود و دوست‌داشتنی و در عوض لحن من سرد بود و طعنه‌آمیز:
-می‌تونم خوب باشم؟
از سردی لحنم چهره‌اش در هم رفت و چشمان ریزش ریزتر شدند اما به سرعت دوباره لبخند بر لـ*ـب نشاند:
-می‌ری خونه یا می‌مونی؟
نیمخیز شدم. موهای قهوه‌ایم آشفته و گره خورده روی صورتم پخش شده بودند. با دست آن‌ها را عقب دادم و برخاستم:
-برمی‌گردم خونه.
به سرعت از لبه‌ی تـ*ـخت بلند شد:
-تا خونه همراهیت می‌کنم.
با خشونت او را پس زدم و از اتاقش خارج شدم.‌ وارد تالار اصلی شدم، شاه ویلیام با وزیرانش سخت مشغول گفت‌وگو بودند، اعتنایی به آنها نکردم و به آرامی از گوشه قصر خارج و وارد حیاط شدم.
فکرم به سمت جیمز برگشت، او به خاطر پدرم که از نظامیان قصر بود در دوران کودکی با من آشنا شد و از آن به بعد باهم دوست بودیم، اما اکنون شاید غرورش اجازه نداد دنبالم کند شاید هم چون فکر می‌کرد به تنهایی احتیاج دارم همراهم نشد. شانه‌ای بالا انداختم. مهم نبود؛ دیگر هیچ چیز مهم نبود. آنقدر در افکار ناامیدانه‌ام غرق بودم که نزدیک بود کوچه را رد کنم. نفهمیدم کی رسیدم. عقب‌گرد کردم و وارد کوچه شدم. ناگهان سنگی نسبتا بزرگ به گونه‌ام برخورد کرد و آن را خراشید. به طرفی که سنگ از آن پرتاب شده بود چرخیدم. ماریا بود. شوکه به او نگاه می‌کردم که گفت:
-تو نحسی! دختره‌ی شوم لعنتی از وقتی تو به دنیا اومدی شب و روز از جنگ آسایش نداشتیم حالا هم که باعث مرگ کارولین و ریک شدی. گمشو از اینجا برو و سایه‌ی نحست رو از سر هابیچوئلولند کم کن.
همینطور به او خیره مانده بودم و از بهت توان حرکت نداشتم که با گذر سنگ بعدی از کنار پهلویم به خود آمدم و با دو وارد خانه شدم. یعنی او راست می‌گفت؟ من شوم و نحس بودم؟
از زمان تولد من به بعد جنگ وجود داشت. یعنی سایه‌ی شوم من باعث جنگ بود؟ اما... من شوم نیستم! فریاد زدم:
-من شوم نیستم! نیستم، نیستم!
با جیغ گلدان روی میز را به دیوار مقابلم کوبیدم. نفس‌نفس می‌زدم. کمی که آرام شدم موانع ذهنم در مقابل هجوم خاطرات شکستند:
«-بلونا، باز که دیر کردی دختر!
در حالی که با بازیگوشی سیبی از ظرف میوه‌ی روی میز برمی‌داشتم گفتم:
-دیگه تکرار نمی‌شه!
از آن "دیگر تکرار نمی‌شود" های همیشگی که بارها و بارها تکرار می‌شدند.
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پارت پنجم
مادرم سری به تاسف تکان داد و گفت:
-خیلی بازیگوشی دختر، امیدوارم بزرگ که شدی این اخلاقت از سرت بیفته!
با ذوق از شنیدن کلمه‌ی بزرگ شدن به طرفش رفتم و روی میز غذاخوری نشستم:
-مادر بزرگ شدن چجوریه؟
مادرم با لبخند تلخی بر لـ*ـب دستی به سرم کشید و موهایم را نوازش کرد. صدایش لبریز از غم بود:
-بزرگ شدن خیلی بده جانا. بزرگ که می‌شی انتظارات دیگران ازت بیشتر می‌شه، بزرگ که می‌شی بال‌هات زنجیر می‌شه، بزرگ که می‌شی باید بار سختی‌ها رو خودت تنهایی تحمل کنی. باید مستقل بشی...
حرفش را قطع کردم:
-مستقل یعنی چی؟
-یعنی اینکه نمی‌تونی بیای بگی مامان گشنمه، باید خودت برای خودت غذا درست کنی. نمی‌تونی بیای بگی مامان لباسم گلی شده، باید خودت بشوریش. نمی‌تونی بیای بگی بابا کفشم پاره شده، باید خودت کفش بخری...
دوباره رشته‌ی کلامش را بریدم:
-مستقل بودن وحشتناکه، پس بزرگ شدنم وحشتناکه.
مادرم با سر تایید کرد. گفت:
-از همه بدتر وقتیه که عاشق می‌شی، عاشق بودن خیلی بده جانا؛ سعی کن دلت رو برای خودت نگه‌داری و به کسی تقدیمش نکنی. چنان سختی‌ای در این راه می‌کشی که مرگ رو آرزو می‌کنی.
چشمان عسلی‌ام را با کنجکاوی به چشمان مهربان و رنج‌کشیده‌ی مادر دوختم:
-مادر عاشق یعنی چی؟ دل چیه؟ چطور می‌شه به کسی تقدیمش کرد؟ مگه چقدر بده که حتی از مستقل بودنم وحشتناک‌تره؟
مادرم مرا از روی میز بلند کرد و شکمم را قلقلک داد. قهقهه‌ام آسمان را شکافت:
-بزرگ که شدی می‌فهمی جانا! یادت بمونه، تو حاصل عشق منی؛ مراقب خودت باش.
-حاصل یعنی چی؟ عشق چیه؟
مادرم دوباره مرا قلقلک داد تا سیر سوال‌هایم را پایان دهد:
-گفتم که... بزرگ که شدی می‌فهمی!"
نگاهم به کاناپه‌ی همیشگی پدر افتاد:
" -پدر، پدر، از من محافظت کن؛ مادر می‌خواد من رو دعوا کنه!
پدرم خندید:
-بیا اینجا.
روی زانویش نشستم. مادر از اتاقم خارج شد و مرا روی زانوی پدر دید. با خشم گفت:
-حالا پشت پدرت هم قایم می‌شی؟ بیا اینجا ببینمت!
با ناز سری به نشانه‌ی نه تکان دادم و خود را بیشتر به پدر فشردم. پدرم دستانش را دورم حلقع کرد و به مادر گفت:
-حالا چی شده؟
مادر طلبکارانه جواب داد:
-دخترتون بهترین لباسش رو پاره کرده.
پدر حامیانه موهایم را نوازش کرد:
-فدای سرش! یه لباسه دیگه...
-اگه اتفاقی خ*را*ب شده بود که مشکلی نداشتم. از عمد با قیچی به جونش افتاده!
پدر با خنده ک*م*رم را فشرد و به مادر گفت:
-حالا این یه بار پرنسس ما رو ببخشید!
مادر چشم‌غره‌ای رفت:
-یه بار؟ یه بار؟! دخترتون تو بازیگوشی رو دست نداره.
-مگه بده تو چیزی اولین بودن؟
مادر در حالی که سری به نشانه‌ی تاسف تکان می‌داد به آشپزخانه رفت:
-من که حریف تو و دخترت نمی‌شم!
با خوشحالی کمی از پدر فاصله گرفتم و کف دستانم را بالا گرفتم:
-ایول پدر!
پدرم دستانش را به دستانم نکوبید:
-کار خوبی نکردی لونا!
لبخندم خشک شد. با ناراحتی خودم را در آ*غو*شش جمع کردم. پدر موهایم را نوازش کرد و گفت:
-درست نیست اینقدر مادرت رو اذیت کنی دختر.
گفتم:
-قول می‌دم دیگه اذیتش نکنم.
پدر بی‌مزاح خندید:
-از این قول‌ها زیاد دادی!
و مرا م*حکم در آ*غو*ش کشید. خندیدم."
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پارت ششم
قطرات اشک صورتم را تر کرده بودند و از چانه‌ام پایین می‌چکیدند. توان هضم این هجوم خاطرات را نداشتم. در جستجوی مکانی بدون خاطره‌ی عزیزان از دست رفته‌ام از خانه خارج شدم.
نگاهم به کودکانی افتاد که در کوچه بازی می‌کردند و باز خاطره‌ای در مقابل چشمانم رقصید:
" - پدر، مادر، هری من رو می‌زنه.
این را در حالی گفتم که با دو به طرف مادرم می‌رفتم. مادرم دستانش را گشود و مرا در برگرفت:
- چیزی نیست عزیزم."

آن روز مادرم با مادر هری صحبت کرده بود و او هری را تنبیه کرده بود. ناگهان پای پسری روی توپ لغزید و او به زمین افتاد. جان بود، پسر ماریا. می‌خواست بلند شود اما پایش می‌لرزید. نمی‌توانست بایستد. ماریا با عجله به طرف او دوید و کمک خواست. طبیب گفت که پای او شکسته. ماریا با چشمانی سوزان از خشم مرا هدف گرفت:
- تو دختره‌ی نحس! همش به خاطر توِ!
دیگران هم نظرش را تایید کردند. با بهت به آن‌ها نگاه می‌کردم. ماریا رو به هری گفت:
- بیرونش کنید! از شهر بندازینش بیرون.
هری، همبازی دوران کودکیم با تردید مرا نگاه کرد. پیرمردی گفت:
- نه ماریا، اشتباه می‌کنی! با بیرون کردن اون سایه‌ی شومش از بین نمی‌ره؛ اون باید بمیره!
- حق با اونه!
- همینطوره!
- اون باید بمیره.

ترس و احساس خطر پاهایم را مجبور به حرکت کرد و من با دو به طرف دروازه‌ی شهر فرار کردم. هری و چند مرد دیگر، مردانی که می‌شناختم؛ مردانی که مرا دوست داشتند و همیشه مراقبم بودند، دنبالم کردند. می‌دویدم و اشک می‌ریختم. باورم نمی‌شد. باید فرار می‌کردم از این شهر و مردمش؛ باید فرار می‌کردم از این شهر و خاطراتش! من شوم نیستم! شوم نیستم! نیستم!

به دروزاه‌ی شهر که رسیدم نفسی را از آسودگی فرو بردم، اما ارامشم لحظه ای بیش نبود چون با شنیدن فریاد بگیریدش مردم کل حس ارامشم جایش رابا حس ترس و خفقان عوض کرد و با دو به طرف کوهستان حرکت کردم...
چشمانم لبالب اشک بود! مگر بدبخت تر ازمن هم بود؟ زندگیم را در دست عقابی میدیدم که ان را چ*ن*گ زده و میبرد! حس بدی داشتم! کل زندگی ام سیاهی پوشانده بود!انگار مداد سیاهی را به دستم داده بودند و میگفتند زندگیت را رنگ کن! افسوس!
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
پارت هفتم

احساس خستگی سرتا پایم را فراگرفته بود، د*ر*د پاهایم امانم را بریده بود. یک نفس می‌دویدم.
زمانی که حس کردم دیگر کسی به دنبالم نمی‌آید ایست کردم و نگاهی به پشت سرم انداخته و با دقت همه جا را زیرنظر گرفتم. وقتی مطمئن شدم در امانم تازه به یاد پاهایم افتادم، در کوهستان درخت زیاد بود، البته بیشتر درخت کاج، اما هوایش بسیار گرم و طاقت فرسا و زمین آن هم خشک بود. زیر درخت کاجی نشستم و پاهایم را از کفش‌هایی که کفاش با چوب درست کرده بود را از پاهایم بیرون آوردم، کف پاهایم تاول های بزرگی زده بود، دلم از دیدن تاول‌ها و همچنین گرسنگی زیاد به هم پیچ می‌خورد.
بلند شدم و به دنبال گشتن سرپناهی راهی اعماق کوهستان شدم، درست بود که نمی‌توانستم اینجا بمانم چون می‌دانستم به دنبالم می‌آیند اما برای چندساعت که می‌توانستم استراحت کنم.

همچنان مشغول گشتن بودم که چندمتر جلوتر علف های بلند و خشک که زرد شده بودند را دیدم. با احتیاط قدم به داخل علف ها گذاشتم، علف ها آنقدر بلند بودند که از بیرون اصلا مشخص نبود که درونش چه چیزی است.
گوشه ای را پیدا کردم و دراز کشیدم. پاهایم همچنان ذوق ذوق می‌کرد اما دردش رفته رفته کمتر می‎شد. زئوس بزرگ، نکند اینجا از گرسنگی بمیرم یا مرا حیوان یا جانوری بکشد و بخورد.
با فکر این چیزها خوف کردم، کاش از شهر بیرون نیامده بودم، اما درصورت ماندن هم مردم شهر مرا می‌آزردند. ای خدای خدایان ، خودت مرا یاری بده.
از این همه بدبختی و بداقبالی که گریبان گیرم شده بود به ستوه آمده بودم، سرم را روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم و سعی کردم کمی، فقط کمی ذهنم را ازاین زندگی نکبت بار خلاص کنم و استراحتی هرچند برای چند دقیقه هم که شده داشته باشم، پس از چنددقیقه از خستگی زیاد به دنیای بی خبری رفتم.
حسی سراسر لـ*ـذت داشتم، حس می‎کردم معلقم و درحال پرواز، کاش این حس هیچوقت تمام نشود.
درحال خودم بودم که با شنیدن فریاد مردم از جا پریدم، قلبم به سرعت می‎زد و دوباره استرس سرتاسر وجودم را دربر گرفت.
بدنم از خوابیدن روی زمین خشک کوفته شده بود، به خودم آمدم و بلند شدم و نگاهی به عقب انداختم چندصد متری با من فاصله داشتند، متعجب بودم از اینکه چرا تا بحال سربازان حکومتی را خبر نکرده اند، البته جای تعجبی هم نبود چون به احتمال زیاد جیمز جلوی آنها را گرفته بود.

دست از فکرکردن برداشتم و راه افتادم، د*ر*د پاهایم بهتر شده بودند؛ بدون آنکه از علفزار خارج شوم درهمان جهتی که خوابیده بودم شروع به دویدن کردم؛ شاخه های باریک علف ها درجانم می‎رفت، حس می‎کردم همه جای بدنم خونی شده اما اهمیتی ندادم، هرچه بود جانم مهمتر بود دیگر، نبود؟!
دیگر صدایی نمی‎شنیدم، نگاهی سرسری به عقب انداختم، چیزی معلوم نبود، کمی ایستادم تا نفسی تازه کنم.
با احساس خاصی که از اطراف دریافت می‎کردم سر بلند کردم، حس کسی را داشتم که کسی در نزدیکم است و درعین حال دور.
حس سنگینی نگاهی را حس می‎کردم، چشمانم را ریز کردم و با ریزبینی هرچه تمام تمام حواس پنجگانه ام را تا آخرین توانم بالابردم تا بتوانم بفهمم این سنگینی نگاه، از آن چه کسی است.

هرچه می‌گذشت ناامید تر می‎شدم، سرانجام خسته شدم و با خودم گفتم بازهم خیالاتی شدی.
یک درخت کاج بسیار قدیمی و بزرگ را در جلوی خودم دیدم، تنه ای تنومند و طویل داشت، به گمانم عمرش خیلی خیلی طولانی بوده و هست.
آستین های لباسم را بالا زدم و از درخت کاج بالا رفتم، از آنجایی که کاج شاخه های بلند نداشت و نمی‎شد راحت نشست یک شاخه کوتاه اما کلفت را در سر درخت پیدا کردم و روی آن نشستم، اما غافل از اینکه با نشستن در بلندی خود را درچه مخمصه ای می‌انداختم.
#الهه_تلنگر
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

AphЯσのɨイ

مدیر آزمایشی تالار کپیست + ناظر تالار رمان
پرسنل مدیریت
ناظر رمان
کاندیدای مدیریت
کپیست
Aug 11, 2020
953
16,782
93
20
قلب همسرم
forums.taakroman.ir
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
آخرین ویرایش:
بالا