خوش آمدید!

با عضویت در انجمن تک رمان از مزایای(چاپ کتاب،منتشر کردن رمان و...به صورت رایگان، خدمات ویراستاری، نقد و...)بهرمند شوید. با ما بهترین‌ها را تجربه کنید.☆

همین حالا عضویتت رو قطعی کن!
  • جهت شرکت در فراخوان چاپ کتاب مشترک با مناسب ترین قیمت . کلیک کنید
  • جهت چاپ کتاب خود با مناسب‌ترین قیمت و بهترین کیفیت . کلیک کنید

درحال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق(جلددوم رمان درخشش ماه در سایه انتقام)|هدیه کاربر انجمن تک رمان

  • نویسنده موضوع هدیه بانو
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها 4K
  • Tagged users هیچ

ساعت تک رمان

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
رمان:گردبادجنایت و حقایق(جلددوم رمان درخشش ماه در سایه انتقام)
نویسنده: هدیه صفائی
ناظر: Seta rad
ژانر:جنایی، معمایی، عاشقانه، پلیسی
خلاصه:ثانیه ها در این داستان متوقف میشوند و تنها صدایی که دراین اتاق به گوشت خواهد رسید صدای برشی است که روی پوستت ایجاد میشود،احساس و دلرحمی در اینجا رنگ میبازد و از بین میرود اما حالا و در این زمان و در همین اتاق رقم خواهد خورد داستانی آغشته به خون بین قربانی و ناجی که خود دستش به خون آغشته است و این ماجرا از همین اتاق شروع خواهد شد.


ij4d_v8yk_گردباد_جنایت_و_حقایق.png

باتشکر از طراح عزیز و هنرمندم‌.
~tarlan~
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

آخرین ویرایش توسط مدیر:

AhoorA

ناظر بازنشسته
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-23
نوشته‌ها
76
کیف پول من
1,134
Points
1

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
مقدمه:راز‌هایی که سر از مهر جدا می‌کنند و آشکار می‌شوند برای دختری که ناجوانمردانه به بند سیاه گرفتار شده و از منطقه‌ی زندگی خود ربوده شده.
خود نمیداند چرا اما داستانی در این میان درجریان است که فقط مردان سیاه پوش میدانند و بس،داستانی که بوی خونش تا مایل ها به مشام میرسد.
دو قطب ناهمنام، دختری از ج*ن*س اختیار و وکالت و پسری از ج*ن*س خون و مافیا!

سخن نویسنده: سلام به همه ی شما خواننده های عزیزم که لطف میکنید و رمانم رو مطالعه میکنید،اگه به دنبال یه عاشقانه ی آرام و زرتی عاشق شدن هستید،این رمان راسته ی کار شما نیست،اما،اما،اگر دنبال یه عاشقانه با اسانس جنایت و معما هستید،این رمان شدیدا برای نگاه شما نوشته شده.
این رمان دومین رمان من هست، اگر مشکلی در رمانم وجود داره دیگه به بزرگی خودتون ببخشید و البته که همیشه با کمال میل منتظر شنیدن نقدهاتون هستم و شدید از نقد حمایت میکنم، من تمام این موفقیت هام رو مدیون پدر و مادر عزیزم هستم.
فقط یه حرف دیگه رو داشته باش:
باران را نفس بکش و باد را احساس کن
زندگی ات را زندگی کن و برای رویاهایت مبارزه کن
عکس شخصیت هاjr2z
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
دست‌هایش بالای سرش با زنجیر نقره‌ای‌رنگ متصل به دیوار؛ ساعت‌ها بود که بسته شده بود و به همین خاطر خون به طور درست در دستش جریان نداشت و همین دلیلی بود که دستش سرد و بی‌حس شده بود.
از ترس به یاد نداشت که چه اتفاقی افتاده است که کارش از مهمانی باشکوه و رنگارنگ تولد به این اتاق مخمور و تنگ و تاریک کشیده شده است! تنها چیزی که در ذهنش جولان می‌داد فوت کردن شمع‌های هجده سالگی و سست شدن بعد از آن بود.
و بعد از آن زمانی چشم‌هایش را باز کرده بود که در این اتاق زندانی شده و تنها لباسی که به تن داشت تاپ ساتن و شلوار پارچه‌ای بنفش‌رنگش بود.
ترس آرام در تن و بدنش با لرز خودنمایی می‌کرد و افکار منفی بیشتر به ترسش دامن می‌زد.
تیتر تمام آن رمان‌های جنایی و ترسناکی که تاحالا خوانده بود؛ دست‌درازی، قاچاق انسان، قطعه‌قطعه کردن جسد‌ها و زنده خاک کردن انسان‌ها انگار جلوی چشمانش بولد شده بود و در هر ثانیه صدها سناریو برای به قتل رسیدن خودش می‌چید.
چشم‌هایش با ترس اطراف را به امید پیدا کردن راهی برای نجات می‌کاوید و از نگاه کردن به چشم‌های مرد روبه‌رویش که از همان ابتدای به هوش آمدنش تا به همین الان که چند ساعتی می‌گذشت ثابت و بدون هیچ حرکتی روی صندلی چوبی نشسته بود و نگاهش می‌کرد، خودداری می‌کرد.
در و دیوار خاکستری‌رنگ زندانش کوچک‌ترین درزی برای امید داشتن جز پنجره‌ی بالای سرش نداشت. اگر هم داشت، چطور با وجود این مرد با این هیبت که در تاریکی همانند غول می‌مانست، می‌توانست فرار کند؟!
نگاهش را ناامید از پیدا کردن راهی به مرد روبه‌رویش با آن ماسک سیاه چرمی دوخت، مرد پاهایش را روی هم انداخته، یک دستش زیر چانه و دیگری را روی دسته‌ی صندلی گذاشته بود و با ل*ذت شاهد تک‌تک حرکات دختر ظریف روبه‌رویش که عاجزانه برای فرار تلاش می‌کرد،‌ بود.
خبر از غوغایی که از نبود این دختر در خانه به پا شده بود، داشت و از این همه بیچارگی آن‌ها قند در دلش آب می‌شد.
با آن چشم‌های تیره‌رنگش ریلکس و بی‌حس به چشمان عاجز دختر خیره شده و در دل به این امیدی که برای نجات داشت پوزخند می‌زد.
ترس و عجز او برایش صح*نه‌ای بود که بارها و بارها دیده و برایش عادی شده است.
آرام از جا بلند شد، صدای کشیده شدن صندلی باعث شد نگاه تار و لرزان دختر سریع به سمت مرد برود، ضربان قلبش به آنی چنان بالا رفت که صدای قلبش در گوش‌هایش نوایی دلهره‌آور به وجود آورده بود.
کنارش روی یک زانو نشست؛ تندتند نفس‌نفس می‌زد و منتظر حرکت این ناشناس قاتل بود.
نگاهش به دست پوشیده با دستکش سیاه چرمی مرد خورد. با آن انگشتان کشیده خود که آرام به سمت جیب شلوار پارچه‌ای مشکی رنگش رفت و شئ نقره‌ای‌رنگی که در تاریک و روشن اتاق برق زد را آرام از جیبش خارج کرد.
دقیق نمی‌توانست هویت شئ را تشخیص دهد و ترس و دلهره حالا جایش را به حملات پانتیک داده بود و نفس‌هایش کوتاه‌تر، قلبش پرتپش‌تر و شدت اضطرابش بیشتر شده بود.
آرام‌آرام لرز وحشتناکی در بدنش به وجود آمد و بی‌محابا می‌لرزید.
تک‌تک واکنش‌های بدنش برای مرد لبخندی بود که زیر ماسک روی ل*ب‌هایش نشست، از تک‌تک عجز آن‌ها ل*ذت می‌برد.
دلسوزی؟! دلرحمی؟! ذره‌ای مروت؟! نه حتی کوچک‌ترین حسی جز ل*ذت و شعف نداشت!
دختر دست مرد را تا زمانی که سردی چرم را روی پو*ست صورت گندم‌گونش احساس کرد، دنبال کرد.
مرد با انگشت شصت نوازشگونه شاهرگ او را به بازی گرفت.
سردی چرم که آرام روی پو*ست نازک روی شاهرگش به صورت دورانی کشیده می‌شد، ذره‌ای ل*ذت که نه باعث ایجاد وحشت بیشتر و حالت تهوع در او می‌شد.
التماس او با د*ه*ان بسته فقط کلماتی بود که هیچ معنایی برای مرد نداشت، چه بسا اگر هم داشت، فایده‌ای نداشت.
رعدوبرق بزرگی اتاق را نیمه‌روشن کرد و بلافاصله به یک آن نوازش از حرکت ایستاد و سردی چیزی روی پو*ست حساس آن ناحیه نشست و پشت‌بند آن سوزشی بود که تمام وجودش را فرا گرفت.
تیغ جراحی حالا در حال انجام کاری بود که بارها و بارها انجام داده.
صدای جیغش با صدای غرش آسمان درهم آمیخت. برش طولانی‌تر میشد و با هر خرخرش خون بی‌محابا روی زمین می‌ریخت، بدنش به خاطر از دست دادن حجم خون، حالا عیان و واضح می‌لرزید. زنجیرهایی که دستش را به بند کشیده بودن، وحشیانه به خاطر حرکت دستش به دیوار می‌خوردند و صدای ناهنجاری ایجاد می‌کردند اما دست مرد ذره‌ای لرزش نداشت و برش صاف و یک‌دست روی گر*دن ایجاد میشد.
می‌خواست گ*ردنش را تکان دهد اما دست مرد مانع از این کار می‌شد. به خاطر همین پاهایش را روی زمین می‌کشید و تکان می‌داد. با حس برداشته شدن تیغ از روی گ*ردنش میان آن همه سوزش و درد چشمان بسته شده‌اش را لحظه‌ای باز کرد اما طولی نینجامید که سوزش دیگری بدنش را سست کرد.
کد:
دست‌هایش بالای سرش با زنجیر نقره‌ای‌رنگ متصل به دیوار؛ ساعت‌ها بود که بسته شده بود و به همین خاطر خون به طور درست در دستش جریان نداشت و همین دلیلی بود که دستش سرد و بی‌حس شده بود.
از ترس به یاد نداشت که چه اتفاقی افتاده است که کارش از مهمانی باشکوه و رنگارنگ تولد به این اتاق مخمور و تنگ و تاریک کشیده شده است! تنها چیزی که در ذهنش جولان می‌داد فوت کردن شمع‌های هجده سالگی و سست شدن بعد از آن بود.
و بعد از آن زمانی چشم‌هایش را باز کرده بود که در این اتاق زندانی شده و تنها لباسی که به تن داشت تاپ ساتن و شلوار پارچه‌ای بنفش‌رنگش بود.
ترس آرام در تن و بدنش با لرز خودنمایی می‌کرد و افکار منفی بیشتر به ترسش دامن می‌زد.
تیتر تمام آن رمان‌های جنایی و ترسناکی که تاحالا خوانده بود؛ دست‌درازی، قاچاق انسان، قطعه‌قطعه کردن جسد‌ها و زنده خاک کردن انسان‌ها انگار جلوی چشمانش بولد شده بود و در هر ثانیه صدها سناریو برای به قتل رسیدن خودش می‌چید.
چشم‌هایش با ترس اطراف را به امید پیدا کردن راهی برای نجات می‌کاوید و از نگاه کردن به چشم‌های مرد روبه‌رویش که از همان ابتدای به هوش آمدنش تا به همین الان که چند ساعتی می‌گذشت ثابت و بدون هیچ حرکتی روی صندلی چوبی نشسته بود و نگاهش می‌کرد، خودداری می‌کرد.
در و دیوار خاکستری‌رنگ زندانش کوچک‌ترین درزی برای امید داشتن جز پنجره‌ی بالای سرش نداشت. اگر هم داشت، چطور با وجود این مرد با این هیبت که در تاریکی همانند غول می‌مانست، می‌توانست فرار کند؟!
نگاهش را ناامید از پیدا کردن راهی به مرد روبه‌رویش با آن ماسک سیاه چرمی دوخت، مرد پاهایش را روی هم انداخته، یک دستش زیر چانه و دیگری را روی دسته‌ی صندلی گذاشته بود و با ل*ذت شاهد تک‌تک حرکات دختر ظریف روبه‌رویش که عاجزانه برای فرار تلاش می‌کرد،‌ بود.
خبر از غوغایی که از نبود این دختر در خانه به پا شده بود، داشت و از این همه بیچارگی آن‌ها قند در دلش آب می‌شد.
با آن چشم‌های تیره‌رنگش ریلکس و بی‌حس به چشمان عاجز دختر خیره شده و در دل به این امیدی که برای نجات داشت پوزخند می‌زد.
ترس و عجز او برایش صح*نه‌ای بود که بارها و بارها دیده و برایش عادی شده است.
آرام از جا بلند شد، صدای کشیده شدن صندلی باعث شد نگاه تار و لرزان دختر سریع به سمت مرد برود، ضربان قلبش به آنی چنان بالا رفت که صدای قلبش در گوش‌هایش نوایی دلهره‌آور به وجود آورده بود.
کنارش روی یک زانو نشست؛ تندتند نفس‌نفس می‌زد و منتظر حرکت این ناشناس قاتل بود.
نگاهش به دست پوشیده با دستکش سیاه چرمی مرد خورد. با آن انگشتان کشیده خود که آرام به سمت جیب شلوار پارچه‌ای مشکی رنگش رفت و شئ نقره‌ای‌رنگی که در تاریک و روشن اتاق برق زد را آرام از جیبش خارج کرد.
دقیق نمی‌توانست هویت شئ را تشخیص دهد و ترس و دلهره حالا جایش را به حملات پانتیک داده بود و نفس‌هایش کوتاه‌تر، قلبش پرتپش‌تر و شدت اضطرابش بیشتر شده بود.
آرام‌آرام لرز وحشتناکی در بدنش به وجود آمد و بی‌محابا می‌لرزید.
تک‌تک واکنش‌های بدنش برای مرد لبخندی بود که زیر ماسک روی ل*ب‌هایش نشست، از تک‌تک عجز آن‌ها ل*ذت می‌برد.
دلسوزی؟! دلرحمی؟! ذره‌ای مروت؟! نه حتی کوچک‌ترین حسی جز ل*ذت و شعف نداشت!
دختر دست مرد را تا زمانی که سردی چرم را روی پو*ست صورت گندم‌گونش احساس کرد، دنبال کرد.
مرد با انگشت شصت نوازشگونه شاهرگ او را به بازی گرفت.
سردی چرم که آرام روی پو*ست نازک روی شاهرگش به صورت دورانی کشیده می‌شد، ذره‌ای ل*ذت که نه باعث ایجاد وحشت بیشتر و حالت تهوع در او می‌شد.
التماس او با د*ه*ان بسته فقط کلماتی بود که هیچ معنایی برای مرد نداشت، چه بسا اگر هم داشت، فایده‌ای نداشت.
رعدوبرق بزرگی اتاق را نیمه‌روشن کرد و بلافاصله به یک آن نوازش از حرکت ایستاد و سردی چیزی روی پو*ست حساس آن ناحیه نشست و پشت‌بند آن سوزشی بود که تمام وجودش را فرا گرفت.
تیغ جراحی حالا در حال انجام کاری بود که بارها و بارها انجام داده.
صدای جیغش با صدای غرش آسمان درهم آمیخت. برش طولانی‌تر میشد و با هر خرخرش خون بی‌محابا روی زمین می‌ریخت، بدنش به خاطر از دست دادن حجم خون، حالا عیان و واضح می‌لرزید. زنجیرهایی که دستش را به بند کشیده بودن، وحشیانه به خاطر حرکت دستش به دیوار می‌خوردند و صدای ناهنجاری ایجاد می‌کردند اما دست مرد ذره‌ای لرزش نداشت و برش صاف و یک‌دست روی گر*دن ایجاد میشد.
می‌خواست گ*ردنش را تکان دهد اما دست مرد مانع از این کار می‌شد. به خاطر همین پاهایش را روی زمین می‌کشید و تکان می‌داد. با حس برداشته شدن تیغ از روی گ*ردنش میان آن همه سوزش و درد چشمان بسته شده‌اش را لحظه‌ای باز کرد اما طولی نینجامید که سوزش دیگری بدنش را سست کرد.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
حس دوخته شدن پوستی که همین چندی پیش از هم گسسته بود برایش چیزی بدتر از صدبار مردن بود، زجر و درد تنها احساساتی بودن که در اون لحظه احساس می‌کرد.
مظلومانه از درد ناله می‌کرد اما چه فایده هیچ راه نجاتی برایش نبود.
نمی‌داند چنددقیقه بود که نخ از پوستش گذر می‌کرد و اندام گسسته را به هم پیوند می‌داد اما نگاهش به جای خیره شدن به مرد، به روبه‌رویش دوخته شده بود و نه ناله می‌کرد و نه التماس!
با شنیدش صدای ضعیف قیچی چشم‌هایش را روی هم گذاشت و با نشنیدن صدایی، چشم‌هایش را با تعجب و امید باز کرد، تنها چیزی که به چشم می‌خورد تیغ رها شده و خون‌آلود جلویش بود اما‌ اثری از مرد نبود.
با بی‌حالی پوزخند محوی زد و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- اینقدر درد بهم دادی که حتی صدای رفتنت رو هم نشنیدم. لعنت بهت بی‌وجدان! حداقل کاش بهم می‌گفتی گناهم چی‌ بود.
باد سرد زمستانی بی‌محابا از لابه‌لای پنجره‌ی شکسته‌ی اتاق به داخل می‌وزید و لرزی از سرما به اندام زخمی‌اش با آن زخم‌ها و ک*بودی‌هایی که روی بدنش به خاطر تاپی که پوشیده بود، مشخص بود می‌انداخت.
صدای چکیدن خونش از لابه‌لای بخیه‌های نامرتب روی زمین انگار بلندترین صدایی بود که می‌شنید، بوی نم از دیوارهای نمور و زرد شده اتاق ادغام شده با بوی خونش به مشامش می‌رسید و باعث میشد هر چند دقیقه یکبار با استشمام بو عُق بزند.
اطراف دهانش به خاطر بند چرمی که روی دهانش بسته شده بود، تیر می‌کشید و با طعم شوری که در دهانش می‌پیچید، مطمئن بود که اطراف ل*ب‌هایش هم زخم شده، درد داشت جوری که اندازه‌ای برای دردش نبود، تکیه‌اش به دیوار بود و نگاه تارش دوخته شده به در آهنی اتاق.
چهره‌ی تک‌تک اعضای خانواده جلوی چشمش می‌گذشت، تک نوه‌ی دختری بود و همه شدیداً به او عشق می‌ورزیدند.
مطمئن بود زمانی که با این وضع او را پیدا کنند به حدی خودزنی می‌کنند که کارشان به بیمارستان می‌کشد.
حسرت در دلش موج می‌زد و در ذهن فقط یک جمله را می‌گفت:
- ای کاش بیشتر بغلشون می‌کردم.
از این همه مظلومیت خودش و صح*نه‌های غم‌انگیزی که در ذهن می‌پروراند و البته دردی که داشت، باعث شد بی‌صدا اشک بریزد.
بعد از جیغی که از شدت درد زده بود و ناله‌ها و التماس‌های بی‌فایده حالا نمی‌توانست حتی یک تکان کوچک هم به انگشتانش بدهد و بی‌حرکت و با چشمان کم‌سو و بی‌احساس فقط به در آهنی رنگ و مشکی رو‌به‌رویش خیره بود با امید به اینکه مرگ در را باز و او را از این همه درد رها کند.
کمرش به خاطر بست یک‌جا نشستن تیر می‌کشید.
امید!؟ نه! ذره‌ای هم امید در دلش باقی نمانده بود، بدنش سرد و صورتش د*اغ د*اغ بود.
حتی صدای شدید باران هم که همیشه برایش ل*ذت‌بخش بود هم حالا هیچ لذتی برایش نداشت.
هنوز اثر حمله رویش مانده بود و نفس‌هایش منقطع و کم جان بود.
آهی کشید و چشم‌هایش را بی‌حال بست، انگار بالأخره تاب و توان بدنش ته کشیده و در حال غش کردن بود.
صدای باز شدن در باعث شد لای چشم‌هایش را بی‌حال باز کند و نگاه کدر از دردش را به کسی بدوزد که داخل می‌آید، امتداد نگاهش فقط کفش ورنی مشکی‌رنگ مردی بود که داخل می‌آمد، با درد و بی‌حال فقط کمی توانست نگاهش را بالاتر ببرد و از شلوار پارچه‌ای مشکی‌رنگ او به بارانی مشکی و خیس مرد بدوزد.
سوالی در ذهنش به وجود آمد که این همان مرد است یا فرد جدید با دردهای جدید؟
بالأخره طاقتش طاق شد و با آخرین ناله‌ای که کرد چشم‌هایش از درد بسته شدند اما هنوز اتفاقات اطرافش را حس می‌کرد.
یا مرد ناشناس همان‌جا ایستاده بود یا قدم‌هایش به حدی بی‌صدا بودند که صدای راه رفتنش را نمی‌شنید. زنجیر از دور دست‌هایش باز شد و کسی قبل از اینکه دست‌های بی‌حسش محکم با زمین برخورد کنند، آن‌ها را گرفت و آرام روی زمین نم‌دار گذاشت.
عحیب اینکار باعث جا گرفتن لبخندی هر چند محو روی ل*ب‌های سفید و ترک‌خورده‌اش شد.
خون در دستانش جریان گرفت و داغی و ذق و ذقی دست‌هایش را فرا گرفت.
دستی دور شانه‌ها و زیر زانوهایش گذاشته شد و آرام در آ*غ*و*ش کسی کشیده شد که هیچ آشناییتی با او نداشت.
نیمه‌ی صورتش با بارانی خنک و خیس مرد برخورد کرد و عطر تلخ او در مشامش پیچید.
یعنی امیدی بود؟! این مرد کیست؟! تنها سؤالاتی بود که در ذهنش پیچید و بعد از آن حس از بدنش کشیده شد و چشم در آ*غ*و*ش کسی بست که آینده‌اش گره‌ی عجیبی با آن خورده بود.
***
شیش سال بعد:
ساعت ۲ و ۴۵ دقیقه‌ی بامداد.
خانه امن:
در چوبی مشکی‌رنگ براق اتاق که رویش کنده‌کاری به شکل اژدها بود، به آرامی باز شد و پشت‌بند آن عطر سرد تیزیانا ترنزی کیرک در اتاق پیچید.
ترسی که در دل اعضای سیاه‌پوش گارد محافظتی از ورود دو رئیس از قبل نشسته بود، با ورود سومین و آخرین رئیس بیشتر شد.
دو مرد جوان و بلند قد خوشتیپ و ورزیده‌ای که گوشه‌ی اتاق ایستاده بودند؛ با ورود او لبخند محوی روی ل*ب‌هایشان نشست، دستی به پیراهن مشکی‌رنگشان که روی ب*دن عضله‌ای و ورزیده آن‌ها پوشیده شده بود کشیدند و یقه‌ی خود را کمی به جلو کشیدند، این موفقیت طعم لذیذی برایشان داشت.
کد:
حس دوخته شدن پوستی که همین چندی پیش از هم گسسته بود برایش چیزی بدتر از صدبار مردن بود، زجر و درد تنها احساساتی بودن که در اون لحظه احساس می‌کرد.
مظلومانه از درد ناله می‌کرد اما چه فایده هیچ راه نجاتی برایش نبود.
نمی‌داند چنددقیقه بود که نخ از پوستش گذر می‌کرد و اندام گسسته را به هم پیوند می‌داد اما نگاهش به جای خیره شدن به مرد، به روبه‌رویش دوخته شده بود و نه ناله می‌کرد و نه التماس!
با شنیدش صدای ضعیف قیچی چشم‌هایش را روی هم گذاشت و با نشنیدن صدایی، چشم‌هایش را با تعجب و امید باز کرد، تنها چیزی که به چشم می‌خورد تیغ رها شده و خون‌آلود جلویش بود اما‌ اثری از مرد نبود.
با بی‌حالی پوزخند محوی زد و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- اینقدر درد بهم دادی که حتی صدای رفتنت رو هم نشنیدم. لعنت بهت بی‌وجدان! حداقل کاش بهم می‌گفتی گناهم چی بود. 
باد سرد زمستانی بی‌محابا از لابه‌لای پنجره‌ی شکسته‌ی اتاق به داخل می‌وزید و لرزی از سرما به اندام زخمی‌اش با آن زخم‌ها و ک*بودی‌هایی که روی بدنش به خاطر تاپی که پوشیده بود، مشخص بود می‌انداخت.
صدای چکیدن خونش از لابه‌لای بخیه‌های نامرتب روی زمین انگار بلندترین صدایی بود که می‌شنید، بوی نم از دیوارهای نمور و زرد شده اتاق ادغام شده با بوی خونش به مشامش می‌رسید و باعث میشد هر چند دقیقه یکبار با استشمام بو عُق بزند.
اطراف دهانش به خاطر بند چرمی که روی دهانش بسته شده بود، تیر می‌کشید و با طعم شوری که در دهانش می‌پیچید، مطمئن بود که اطراف ل*ب‌هایش هم زخم شده، درد داشت جوری که اندازه‌ای برای دردش نبود، تکیه‌اش به دیوار بود و نگاه تارش دوخته شده به در آهنی اتاق.
چهره‌ی تک‌تک اعضای خانواده جلوی چشمش می‌گذشت، تک نوه‌ی دختری بود و همه شدیداً به او عشق می‌ورزیدند.
مطمئن بود زمانی که با این وضع او را پیدا کنند به حدی خودزنی می‌کنند که کارشان به بیمارستان می‌کشد.
حسرت در دلش موج می‌زد و در ذهن فقط یک جمله را می‌گفت:
- ای کاش بیشتر بغلشون می‌کردم.
از این همه مظلومیت خودش و صح*نه‌های غم‌انگیزی که در ذهن می‌پروراند و البته دردی که داشت، باعث شد بی‌صدا اشک بریزد.
بعد از جیغی که از شدت درد زده بود و ناله‌ها و التماس‌های بی‌فایده حالا نمی‌توانست حتی یک تکان کوچک هم به انگشتانش بدهد و بی‌حرکت و با چشمان کم‌سو و بی‌احساس فقط به در آهنی رنگ و مشکی رو‌به‌رویش خیره بود با امید به اینکه مرگ در را باز و او را از این همه درد رها کند.
کمرش به خاطر بست یک‌جا نشستن تیر می‌کشید.
امید!؟ نه! ذره‌ای هم امید در دلش باقی نمانده بود، بدنش سرد و صورتش د*اغ د*اغ بود.
حتی صدای شدید باران هم که همیشه برایش ل*ذت‌بخش بود هم حالا هیچ لذتی برایش نداشت.
هنوز اثر حمله رویش مانده بود و نفس‌هایش منقطع و کم جان بود.
آهی کشید و چشم‌هایش را بی‌حال بست، انگار بالأخره تاب و توان بدنش ته کشیده و در حال غش کردن بود.
صدای باز شدن در باعث شد لای چشم‌هایش را بی‌حال باز کند و نگاه کدر از دردش را به کسی بدوزد که داخل می‌آید، امتداد نگاهش فقط کفش ورنی مشکی‌رنگ مردی بود که داخل می‌آمد، با درد و بی‌حال فقط کمی توانست نگاهش را بالاتر ببرد و از شلوار پارچه‌ای مشکی‌رنگ او به بارانی مشکی و خیس مرد بدوزد.
سوالی در ذهنش به وجود آمد که این همان مرد است یا فرد جدید با دردهای جدید؟
بالأخره طاقتش طاق شد و با آخرین ناله‌ای که کرد چشم‌هایش از درد بسته شدند اما هنوز اتفاقات اطرافش را حس می‌کرد.
یا مرد ناشناس همان‌جا ایستاده بود یا قدم‌هایش به حدی بی‌صدا بودند که صدای راه رفتنش را نمی‌شنید. زنجیر از دور دست‌هایش باز شد و کسی قبل از اینکه دست‌های بی‌حسش محکم با زمین برخورد کنند، آن‌ها را گرفت و آرام روی زمین نم‌دار گذاشت.
عحیب اینکار باعث جا گرفتن لبخندی هر چند محو روی ل*ب‌های سفید و ترک‌خورده‌اش شد.
خون در دستانش جریان گرفت و داغی و ذق و ذقی دست‌هایش را فرا گرفت.
دستی دور شانه‌ها و زیر زانوهایش گذاشته شد و آرام در آ*غ*و*ش کسی کشیده شد که هیچ آشناییتی با او نداشت.
نیمه‌ی صورتش با بارانی خنک و خیس مرد برخورد کرد و عطر تلخ او در مشامش پیچید.
یعنی امیدی بود؟! این مرد کیست؟! تنها سؤالاتی بود که در ذهنش پیچید و بعد از آن حس از بدنش کشیده شد و چشم در آ*غ*و*ش کسی بست که آینده‌اش گره‌ی عجیبی با آن خورده بود.
***
شیش سال بعد:
ساعت ۲ و ۴۵ دقیقه‌ی بامداد.
خانه امن:
در چوبی مشکی‌رنگ براق اتاق که رویش کنده‌کاری به شکل اژدها بود، به آرامی باز شد و پشت‌بند آن عطر سرد تیزیانا ترنزی کیرک در اتاق پیچید.
ترسی که در دل اعضای سیاه‌پوش گارد محافظتی از ورود دو رئیس از قبل نشسته بود، با ورود سومین و آخرین رئیس بیشتر شد.
دو مرد جوان و بلند قد خوشتیپ و ورزیده‌ای که گوشه‌ی اتاق ایستاده بودند؛ با ورود او لبخند محوی روی ل*ب‌هایشان نشست، دستی به پیراهن مشکی‌رنگشان که روی ب*دن عضله‌ای و ورزیده آن‌ها پوشیده شده بود کشیدند و یقه‌ی خود را کمی به جلو کشیدند، این موفقیت طعم لذیذی برایشان داشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
اتاق تقریبا از وسایل خالی بود و تنها چیزی که در آن به چشم میخورد به جز مانیتور بزرگ وصل شده به دیوار گوشه ی اتاق و تخت مشکی رنگ روبه روی آن، زنجیر بلند و نقره ای رنگ قطوری بود که وسط اتاق از سقف آویزان شده بود و بسته به دست کسی بود که سه رئیس به خاطر او پا به این اتاق گذاشته بودند.
مردان تنومند و قویِ سیاه پوش گارد، بااخم های درهم و مشت های گره کرده و شانه های صاف بدون کوچکترین خمیدگی؛ دایره‌وارانه به دور فردی خونین و مالین که دست‌هایش با دستبند آهنی بسته به همان زنجیر بود و روی زانو نشسته بود، ایستاده بودند.
خون از بینی شکسته اش و گوشه ی ل*ب پاره شده اش روی پارکت مشکی رنگ زیر پایش می‌چکید.
سرش را پایین انداخته بود و خیره به قطره های خونی بود که از صورتش روی پارکت می‌افتاد اما با پاگذاشتن فردی سیاه پوش با کت و کفش چرمی مشکی دراتاق خاکستری رنگی که بی شباهت به زندان نبود،سرش را بالا آورد.
دایره از هم گسسته شد و شش مردی که دایره را تشکیل داده بودن سه به سه تقسیم شدند و کنار دیگر افراد، کنار دیوار ایستادند.
حالا مردی که از زور درد و خونریزی به ناله افتاده بود در راستای مرد بلند قد و ورزیده ای بود که نگاه سردش وجب به وجبش را نگاه می‌کرد و لبخند کجی از رضایت گوشه ی ل*بش نشسته بود.
قدم های آرام و بی‌صدای مرد ترس بیشتری در دل زندانی می‌انداخت، باورش نمی‌شد که خیانتش برملا و به این راحتی گیر افتاده است.
مرد با انگشت شصت به گوشه‌ی ل*بش کشید و با برداشتن انگشت، لبخندش هم محو شده بود.
شروع به راه رفتن کرد و بدون نگاه کردن به اطرافش و درحالی که نگاهش میخ نگاه دردمند او بود، بیشتر به او نزدیک می‌شد.
تنها یک قدم مانده بود تا به مرد زانو زده روی زمین برسد که ایستاد. به امتداد نگاهش تغییر جهتی داد و به دو مرد بلندقد و بسیار جذابی داد که نگاهشان همچون نگاه خودش سرد و بی حس بود.
قهوه ای رنگ و آبی یخی نگاه آن دومرد پیروز بود و درخشش این پیروزی در نگاه تیره رنگ و عمیق خودش هم می درخشید.
لبخند خبیثی همزمان روی لبهایشان نشست.
دستی به کت چرمی اش کشید. پیراهن مشکی رنگش به س*ی*نه ی ستبر و عضلانی اش چسبیده بود و قدرتمند بودنش را به رخ می‌کشید.
قدم آخر رو برداشت و روبه‌ی هدفش ایستاد، نگاهش کمی دلخور شد و با صدای کلفت و مردانه و کمی خش دارش آروم گفت:
- مطمئنین ازش پذیرایی خوبی شده؟ اینکه هنوز روپاست.
یکی از افرادش که کنار دیوار و کنار دیگر افراد ایستاده بود و پلیور بافت مشکی رنگ و شلوار راسته مشکی رنگ به تن داشت و توی شانه بند مخصوصش دو کلت کالیبر نقره ای رنگ روی دوطرف شانش خودنمایی میکرد، کمی جلوتر اومد و با تن صدای مردانه و زنگ دارش گفت:
- قربان به دو رئیس قبلی هم گفتم، بیشتر از اونچه گفته بودید ازش پذیرایی کردیم.
بدون نگاه کردن به صاحب صدا روی دوپا نشست ودستی روی صورت پر از زخم و خون مرد روبه رویش کشید و درحالی که صورتش رو با آرامش نوازش میکرد با لحن تمسخر آمیز گفت:
- ببین کیانی بزرگ رو به چه روزی انداختن! نچ نچ نچ نچ چه قدر آدم‌های بی‌رحم این روزا زیاد شدن، میدونی کیانی یه اصول هست که میگه: کفتارصفت هر چقدر هم که اسب قدرت رو بتازونه و پای آتیش تمسخر شیر برقصه، باید مراقب باشه تا تو دام همون شیر نیوفته چون خودشم میدونه گربه رقصونی هاش اصلا از حقیقت اینکه اون یه کفتاره و طرف مقابلش یه شیره و هرآن میتونه بِدَرش کم نمیکنه. کیانی جان چوب خطت پر شد چون زیادی بهت میدون دادیم که پشت سرمون گربه رقصونی کنی به هوای اینکه ما نمی‌فهمیم؛ آخ آخ کیانی، کیانی مو لای جرز کدوم نقشه ی ما رفته بود که فکر کردی نمی‌فهمیم؟!
در حین صحبتش به آرامی دستش را به سمت موهای کیانی امتداد داد و با پایان حرفش موهای کیانی رو به چنگ گرفت و صورتش را روبه روی صورت خودش نگه داشت.
صورت جوان و جذاب کیانی حالا پر از زخم بود بینی خوش تراش و قلمی اش شکسته و کج شده بود و ورم کرده بود و چشم‌های عسلی رنگش پر از ترس بود.
ل*ب های خوش فرمش که گرد بود و جزو زیباترین لبها حساب می‌شد حالا خشک و پوسته پوسته شده بود و پارگی گوشه ی ل*بش شکل منزجر کننده ای به او داده بود.
سیاهی پای چشم خمار عسلی رنگش و شکستگی گونه ی استخوانی اش مشخص می‌کرد که به قول آن مرد بیشتر از حد از او پذیرایی شده است.
مرد تک خنده ای کرد و گفت:
- میدونی جالبش کجاست؟ اینکه با تمام گربه رقصونی‌هات هیچکس پشتت رو نگرفت چون میدونن سکوت ما نشونه ی ضعف نیست بلکه قدرته چون اگر قرار باشه با هر کفتاری سرشاخ بشیم که دیگه ارزشمون رو از دست میدیم و بهمون میگن گوسفند.
کد:
اتاق تقریبا از وسایل خالی بود و تنها چیزی که در آن به چشم میخورد به جز مانیتور بزرگ وصل شده به دیوار گوشه ی اتاق و تخت مشکی رنگ روبه روی آن، زنجیر بلند و نقره ای رنگ قطوری بود که وسط اتاق از سقف آویزان شده بود و بسته به دست کسی بود که سه رئیس به خاطر او پا به این اتاق گذاشته بودند.
مردان تنومند و قویِ سیاه پوش گارد، بااخم های درهم و مشت های گره کرده و شانه های صاف بدون کوچکترین خمیدگی؛ دایره‌وارانه به دور فردی خونین و مالین که دست‌هایش با دستبند آهنی بسته به همان زنجیر بود و روی زانو نشسته بود، ایستاده بودند.
خون از بینی شکسته اش و گوشه ی ل*ب پاره شده اش روی پارکت مشکی رنگ زیر پایش می‌چکید.
سرش را پایین انداخته بود و خیره به قطره های خونی بود که از صورتش روی پارکت می‌افتاد اما با پاگذاشتن فردی سیاه پوش با کت و کفش چرمی مشکی دراتاق خاکستری رنگی که بی شباهت به زندان نبود،سرش را بالا آورد.
دایره از هم گسسته شد و شش مردی که دایره را تشکیل داده بودن سه به سه تقسیم شدند و کنار دیگر افراد، کنار دیوار ایستادند.
حالا مردی که از زور درد و خونریزی به ناله افتاده بود در راستای مرد بلند قد و ورزیده ای بود که نگاه سردش وجب به وجبش را نگاه می‌کرد و لبخند کجی از رضایت گوشه ی ل*بش نشسته بود.
قدم های آرام و بی‌صدای مرد ترس بیشتری در دل زندانی می‌انداخت، باورش نمی‌شد که خیانتش برملا و به این راحتی گیر افتاده است.
مرد با انگشت شصت به گوشه‌ی ل*بش کشید و با برداشتن انگشت، لبخندش هم محو شده بود.
شروع به راه رفتن کرد و بدون نگاه کردن به اطرافش و درحالی که نگاهش میخ نگاه دردمند او بود، بیشتر به او نزدیک می‌شد.
تنها یک قدم مانده بود تا به مرد زانو زده روی زمین برسد که ایستاد. به امتداد نگاهش تغییر جهتی داد و به دو مرد بلندقد و بسیار جذابی داد که نگاهشان همچون نگاه خودش سرد و بی حس بود.
قهوه ای رنگ و آبی یخی نگاه آن دومرد پیروز بود و درخشش این پیروزی در نگاه تیره رنگ و عمیق خودش هم می درخشید.
لبخند خبیثی همزمان روی لبهایشان نشست.
دستی به کت چرمی اش کشید. پیراهن مشکی رنگش به س*ی*نه ی ستبر و عضلانی اش چسبیده بود و قدرتمند بودنش را به رخ می‌کشید.
قدم آخر رو برداشت و روبه‌ی هدفش ایستاد، نگاهش کمی دلخور شد و با صدای کلفت و مردانه و کمی خش دارش آروم گفت:
- مطمئنین ازش پذیرایی خوبی شده؟ اینکه هنوز روپاست.
یکی از افرادش که کنار دیوار و کنار دیگر افراد ایستاده بود و پلیور بافت مشکی رنگ و شلوار راسته مشکی رنگ به تن داشت و توی شانه بند مخصوصش دو کلت کالیبر نقره ای رنگ روی دوطرف شانش خودنمایی میکرد، کمی جلوتر اومد و با تن صدای مردانه و زنگ دارش گفت:
- قربان به دو رئیس قبلی هم گفتم، بیشتر از اونچه گفته بودید ازش پذیرایی کردیم.
بدون نگاه کردن به صاحب صدا روی دوپا نشست ودستی روی صورت پر از زخم و خون مرد روبه رویش کشید و درحالی که صورتش رو با آرامش نوازش میکرد با لحن تمسخر آمیز گفت:
- ببین کیانی بزرگ رو به چه روزی انداختن! نچ نچ نچ نچ چه قدر آدم‌های بی‌رحم این روزا زیاد شدن، میدونی کیانی یه اصول هست که میگه: کفتارصفت هر چقدر هم که اسب قدرت رو بتازونه و پای آتیش تمسخر شیر برقصه، باید مراقب باشه تا تو دام همون شیر نیوفته چون خودشم میدونه گربه رقصونی هاش اصلا از حقیقت اینکه اون یه کفتاره و طرف مقابلش یه شیره و هرآن میتونه بِدَرش کم نمیکنه. کیانی جان چوب خطت پر شد چون زیادی بهت میدون دادیم که پشت سرمون گربه رقصونی کنی به هوای اینکه ما نمی‌فهمیم؛ آخ آخ کیانی، کیانی مو لای جرز کدوم نقشه ی ما رفته بود که فکر کردی نمی‌فهمیم؟!
در حین صحبتش به آرامی دستش را به سمت موهای کیانی امتداد داد و با پایان حرفش موهای کیانی رو به چنگ گرفت و صورتش را روبه روی صورت خودش نگه داشت.
صورت جوان و جذاب کیانی حالا پر از زخم بود بینی خوش تراش و قلمی اش شکسته و کج شده بود و ورم کرده بود و چشم‌های عسلی رنگش پر از ترس بود.
ل*ب های خوش فرمش که گرد بود و جزو زیباترین لبها حساب می‌شد حالا خشک و پوسته پوسته شده بود و پارگی گوشه ی ل*بش شکل منزجر کننده ای به او داده بود.
سیاهی پای چشم خمار عسلی رنگش و شکستگی گونه ی استخوانی اش مشخص می‌کرد که به قول آن مرد بیشتر از حد از او پذیرایی شده است.
مرد تک خنده ای کرد و گفت:
- میدونی جالبش کجاست؟ اینکه با تمام گربه رقصونی‌هات هیچکس پشتت رو نگرفت چون میدونن سکوت ما نشونه ی ضعف نیست بلکه قدرته چون اگر قرار باشه با هر کفتاری سرشاخ بشیم که دیگه ارزشمون رو از دست میدیم و بهمون میگن گوسفند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
دست‌های کشیده و خوش‌فرمش را از بین موهای ل*خت و مشکی رنگ کیانی بیرون کشید و نگاهش به پایین کشیده شد، دکمه‌های پیراهن خاکستری‌رنگ کیانی باز شده بود.
فکر اینکه به چه دلیل قبل از آن دکمه‌هایش را باز کرده بود باعث شد چشم‌هایش را با عصبانیت محکم روی هم فشار بدهد.
به یک آن کنترل خودش را از دست داد و یقه‌ی کیانی را در میان مشت‌های قدرتمندش گرفت و به سمت خودش کشید، رخ‌به‌رخ؛ چشم در چشم کیانی غرید:
- اشتباه کردی سپنتا کیانی، اشتباه کردی. دست روی چیزی گذاشتی که خودت بهتر از هر کس می‌دونستی که اگر دست روش گذاشته بشه منو بدجور از کالبد اصولم بیرون می‌کشه. دِ بنال ببینم دردت چی‌ بود که این‌طور خواستی بهمون ضربه بزنی؟
نقطه‌به‌نقطه ب*دن کیانی تیر می‌کشید و بیشتر از دردهای وارد شده به بدنش، انبوه سوال‌هایی که توی مغزش رژه می‌رفت عذابش می‌داد.
چشم‌های عسلی‌رنگ و ترسیده‌اش را مستقیم به چشم‌های تیره‌رنگ پر از خشم و نفرت مرد روبه‌رویش دوخت؛ این نفرت را قبل از آن در نگاه آن دو نفر هم دیده بود.
همان چشم‌هایی که یک روز به جای این نفرت نگاهی برادرانه به اون داشتند حالا فقط نفرت را از او فریاد می‌زدند.
حسرت به دلش افتاد اما چه می‌شد کرد به قول معروف خودش کرده بود که لعنت بر خودش باد.
بدون توجه به سوالی که از او پرسیده شده بود با لحن دردمند و بریده بریده گفت:
- چطور! از... از نقشم بو بردید؟!
مرد از سوالی که بعد از این همه سکوت در برابرش از او پرسیده شده بود پوزخندی زد و بعد از رها کردن یقه‌ی کیانی سرش را بلند کرد و نگاهش را به دومردی دوخت که مثل خودش از این سوال مسخره پوزخند زده بودند.
اشاره‌ای به آن‌ها کرد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- بچه‌ها بیاید برای مستر کیانی توضیح بدیم که از کجا خورده که خودش خبر نداره.
دستی به کتش کشید و ایستاد، نگاهی به نگاهشان داد و سه نفر همزمان خنده‌ی کوتاهی کردند.
***
سه رئیس رو‌به‌رویش کنار هم ایستاده بودند و با سکوت نگاهش می‌کردند.
لعنت! از سکوت آنها بدجور عذاب می‌کشید، مسخره به نظر می‌رسید اما در دل دعا می‌کرد که زودتر زبان باز کنند تا بفهمد کجای کار را اشتباه رفته که نسخه‌ی مرگ او را پیچیده‌اند.
دیگر طاقتش سر آمده بود پس:
- دِ لعنتیا زیرلفظی می‌خواید تا ز*ب*ون باز کنید؟!
تک‌خنده‌ای به این حجم از پررویی او کردند، فقط سپنتا بود که می‌توانست بعد از این حجم از نامردی هم‌چنان زبانش دراز باشد.
اما خوب بیراه هم نمی‌گفت بالاخره وقت برملا کردن نقشه‌ی بی‌نقصشان بود. ناگهان صدای بم و شوخ یکی از آن‌ها بلند شد:
- آخ سپنتا شنگول از تو باهوش‌تره مرد! یعنی یه جوری به آبروی خودت گند زدی که نمی‌دونم چطوری باید برات توضیح بدیم که از خجالت نمیری!
- آشوب!
سریع نگاهی به مرد بی‌نقص کنارش داد که یکی از دست‌هایش را توی جیبش فرو کرده بود و نگاه بی‌حسش خیره به زندانی زانو زده‌ی کنارش بود. تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- ببخشید داداش پس توضیح دادنش دست خودتو می‌ب*وسه چون این‌قدر مسخره لو رفته که بعید می‌دونم که بتونم جلوی خنده‌م رو بگیرم.
مرد با حس نگاه آشوب نیم‌نگاهی به او با چشمان یخی رنگ بی‌حالتش انداخت و حرف در نگاهش را به وضوح خواند، برخلاف لحن شوخ آشوب چشمان قهوه‌ای‌رنگش سرد بود چون همه‌ی آن‌ها از سر منشاِ این نامردی که سپنتا بود ناراحت و عصبی بودند، حرف نگاه آشوب به وضوح برای او این معنی را داشت که اگر توضیح را دست او بدهند بعید نبود که وسط کار او را به شدیدترین شکل ممکن کتک نزند.
چون این وسط سپنتا بیشترین آسیب را به هایکا وارد کرده بود و همه می‌دانستند برای آشوب؛ هایکا کسی است که کوچک‌ترین آسیب به او مساوی است با آشوبی که همانند اسمش در زندگی آن فرد ایجاد می‌کند.
البته این حرف برای رایان هم صدق می‌کرد و آشوب تقریبا به همان اندازه به او هم اهمیت می‌داد و حال جلویش کسی بود که هم‌زمان به هر دونفر آسیب زده بود و فقط خون می‌توانست او را آرام کند.
و به خاطر همین توضیح را به هایکا سپرده بود تا از هرگونه درگیری پیش رو جلوگیری کند و سپنتا تا آخرکار زنده بماند.
هایکا که آشوب را از بر بود به حرفش جامع عمل پوشاند و صدای خوش نوا و کمی بمش در اتاق پیچید:
- خیلی وقت بود که حس می‌کردیم دسته‌ی شیر اطلاعاتی‌مون شل شده و اطلاعاتمون برای هدف‌هایی که چندین ماه زیر نظرشون داشتیم خیلی راحت چیکه می‌کرد و اینو وقتی فهمیدیم که بعد از حمله می‌دیدیم یا غیب شدن یا پرونده‌هایی که نیاز حیاتی بهشون داشتیم رو با دست خودشون از بین بردن؛ فشار روانی زیادی رومون بود چون هر چی معادلاتمون رو مرور می‌کردیم نمی‌فهمیدیم اشکال کار کجاست مخصوصاً روزی که بدترین ضربه رو زدی.
کمی سکوت کرد و تا خواست ل*ب به ادامه‌ی حرف باز کنه با صدای بم و کمی خش دار مرد کنارش سکوت کرد:
- فکر کنم این ضربه‌ای که هایکا می‌گه رو خیلی خوب به یاد داری.
درست می‌گفت خیلی خوب آن روز را به یاد داشت. روزی که باعث فراری دادن آدمی شده بود که هایکا سال‌ها بود که برایش نقشه چیده بود و روز ضربه زدن به او که فرا رسیده بود، با فرارش باعث شده بود که پوسته‌ی صبور بودن هایکا در هم بشکند و نتیجه‌ی این شکستن اتاقی بود که سرتاسر از وسایلی پر شده بود که به شدیدترین شکل ممکن از بین رفته بودند.
کد:
دست‌های کشیده و خوش‌فرمش را از بین موهای ل*خت و مشکی رنگ کیانی بیرون کشید و نگاهش به پایین کشیده شد، دکمه‌های پیراهن خاکستری‌رنگ کیانی باز شده بود.
فکر اینکه به چه دلیل قبل از آن دکمه‌هایش را باز کرده بود باعث شد چشم‌هایش را با عصبانیت محکم روی هم فشار بدهد.
به یک آن کنترل خودش را از دست داد و یقه‌ی کیانی را در میان مشت‌های قدرتمندش گرفت و به سمت خودش کشید، رخ‌به‌رخ؛ چشم در چشم کیانی غرید:
- اشتباه کردی سپنتا کیانی، اشتباه کردی. دست روی چیزی گذاشتی که خودت بهتر از هر کس می‌دونستی که اگر دست روش گذاشته بشه منو بدجور از کالبد اصولم بیرون می‌کشه. دِ بنال ببینم دردت چی‌ بود که اینطور خواستی بهمون ضربه بزنی؟
نقطه‌به‌نقطه ب*دن کیانی تیر می‌کشید و بیشتر از دردهای وارد شده به بدنش، انبوه سوال‌هایی که توی مغزش رژه می‌رفت عذابش می‌داد.
چشم‌های عسلی‌رنگ و ترسیده‌اش را مستقیم به چشم‌های تیره‌رنگ پر از خشم و نفرت مرد روبه‌رویش دوخت؛ این نفرت را قبل از آن در نگاه آن دو نفر هم دیده بود.
همان چشم‌هایی که یک روز به جای این نفرت نگاهی برادرانه به اون داشتند حالا فقط نفرت را از او فریاد می‌زدند.
حسرت به دلش افتاد اما چه می‌شد کرد به قول معروف خودش کرده بود که لعنت بر خودش باد.
بدون توجه به سوالی که از او پرسیده شده بود با لحن دردمند و بریده بریده گفت:
- چطور! از...از نقشم بو بردید؟!
مرد از سوالی که بعد از این همه سکوت در برابرش از او پرسیده شده بود پوزخندی زد و بعد از رها کردن یقه‌ی کیانی سرش را بلند کرد و نگاهش را به دومردی دوخت که مثل خودش از این سوال مسخره پوزخند زده بودند.
اشاره‌ای به آن‌ها کرد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- بچه‌ها بیاید برای مستر کیانی توضیح بدیم که از کجا خورده که خودش خبر نداره.
دستی به کتش کشید و ایستاد، نگاهی به نگاهشان داد و سه نفر همزمان خنده‌ی کوتاهی کردند.
***
سه رئیس رو‌به‌رویش کنار هم ایستاده بودند و با سکوت نگاهش می‌کردند.
لعنت! از سکوت آنها بدجور عذاب می‌کشید، مسخره به نظر می‌رسید اما در دل دعا می‌کرد که زودتر زبان باز کنند تا بفهمد کجای کار را اشتباه رفته که نسخه‌ی مرگ او را پیچیده‌اند.
دیگر طاقتش سر آمده بود پس:
- دِ لعنتیا زیرلفظی می‌خواید تا ز*ب*ون باز کنید؟!
تک‌خنده‌ای به این حجم از پررویی او کردند، فقط سپنتا بود که می‌توانست بعد از این حجم از نامردی همچنان زبانش دراز باشد.
اما خوب بیراه هم نمی‌گفت بالاخره وقت برملا کردن نقشه‌ی بی‌نقصشان بود. ناگهان صدای بم و شوخ یکی از آن‌ها بلند شد:
- آخ سپنتا شنگول از تو باهوش‌تره مرد! یعنی یه جوری به آبروی خودت گند زدی که نمی‌دونم چطوری باید برات توضیح بدیم که از خجالت نمیری!
- آشوب!
سریع نگاهی به مرد بی‌نقص کنارش داد که یکی از دست‌هایش را توی جیبش فرو کرده بود و نگاه بی‌حسش خیره به زندانی زانو زده‌ی کنارش بود. تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- ببخشید داداش پس توضیح دادنش دست خودتو می‌ب*وسه چون این‌قدر مسخره لو رفته که بعید می‌دونم که بتونم جلوی خنده‌م رو بگیرم.
مرد با حس نگاه آشوب نیم‌نگاهی به او با چشمان یخی رنگ بی‌حالتش انداخت و حرف در نگاهش را به وضوح خواند، برخلاف لحن شوخ آشوب چشمان قهوه‌ای‌رنگش سرد بود چون همه‌ی آن‌ها از سر منشاِ این نامردی که سپنتا بود ناراحت و عصبی بودند، حرف نگاه آشوب به وضوح برای او این معنی را داشت که اگر توضیح را دست او بدهند بعید نبود که وسط کار او را به شدیدترین شکل ممکن کتک نزند.
چون این وسط سپنتا بیشترین آسیب را به هایکا وارد کرده بود و همه می‌دانستند برای آشوب؛ هایکا کسی است که کوچک‌ترین آسیب به او مساوی است با آشوبی که همانند اسمش در زندگی آن فرد ایجاد می‌کند.
البته این حرف برای رایان هم صدق می‌کرد و آشوب تقریبا به همان اندازه به او هم اهمیت می‌داد و حال جلویش کسی بود که همزمان به هر دونفر آسیب زده بود و فقط خون می‌توانست او را آرام کند.
و به خاطر همین توضیح را به هایکا سپرده بود تا از هرگونه درگیری پیش رو جلوگیری کند و سپنتا تا آخرکار زنده بماند.
هایکا که آشوب را از بر بود به حرفش جامع عمل پوشاند و صدای خوش نوا و کمی بمش در اتاق پیچید:
- خیلی وقت بود که حس می‌کردیم دسته‌ی شیر اطلاعاتی‌مون شل شده و اطلاعاتمون برای هدف‌هایی که چندین ماه زیر نظرشون داشتیم خیلی راحت چیکه می‌کرد و اینو وقتی فهمیدیم که بعد از حمله می‌دیدیم یا غیب شدن یا پرونده‌هایی که نیاز حیاتی بهشون داشتیم رو با دست خودشون از بین بردن؛ فشار روانی زیادی رومون بود چون هر چی معادلاتمون رو مرور می‌کردیم نمی‌فهمیدیم اشکال کار کجاست مخصوصاً روزی که بدترین ضربه رو زدی.
کمی سکوت کرد و تا خواست ل*ب به ادامه‌ی حرف باز کنه با صدای بم و کمی خش دار مرد کنارش سکوت کرد:
- فکر کنم این ضربه‌ای که هایکا می‌گه رو خیلی خوب به یاد داری.
درست می‌گفت خیلی خوب آن روز را به یاد داشت. روزی که باعث فراری دادن آدمی شده بود که هایکا سال‌ها بود که برایش نقشه چیده بود و روز ضربه زدن به او که فرا رسیده بود، با فرارش باعث شده بود که پوسته‌ی صبور بودن هایکا در هم بشکند و نتیجه‌ی این شکستن اتاقی بود که سرتاسر از وسایلی پر شده بود که به شدیدترین شکل ممکن از بین رفته بودند.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
رایان به قیافه ی متفکر سپنتا نگاهی انداخت و پوزخند تمسخر آمیزی زد، با لحن سردی میان افکارش پرید و گفت:
- احتمالا تو یادت نیست اما روز اولی که دیدیمت روزی بود که اومده بودیم انگلیس برای گرفتن مدارکی که فقط دست لیام بود و لیام به خاطر قماری که ویلای موردعلاقش رو توش باخته بودی امضای تایید مرگت رو دست ما سپرده بود، جالبه همون روز هم مثل امروز مثل سگ کتک خورده بودی و دار و ندارتم که لیام جای ویلای از دست رفتش ازت گرفته بود و خودتم می‌دونستی با وجود تمام اینا صددرصد می‌میری و به التماس افتاده بودی؛ اون روز ما از دوربین مخفی لیام شاهد تمام زجه زدن هات برای زنده موندن بودیم. تو فکر می‌کردی از روی کنجکاوی اونجا بودیم اما ما اونجا بودیم که بکشیمت.
رایان سکوت کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید، و بعد از زدن تک خنده‌ی تمسخر آمیزش ادامه داد:
- می‌دونی حتما پیشکسوت های ما یه چیزی می‌دونستن که می‌گفتن دلسوزی توی این‌کار معنایی نداره و شاید تنها اشتباه ما توی این چندسال کار این بود که دلمون به حالت سوخت و کمکت کردیم.
سپنتا که با ناراحتی نظاره‌گر حرف‌های رایان بود با شنیدن حرف آخرش چشم‌هایش گرد شد و گفت:
- شما کمکم کردید؟!
آشوب گوشه ی ل*بش را از تمسخر کمی بالا کشید و گفت:
- نکنه فکر کردی فرشته های دندونی به خاطر دندونی که زیر بالشت گذاشته بودی اون همه پول برات گذاشته بودن؟! هان؟! واقعا همچین فکری کرده بودی؟!
سپنتا که از شوخی بی‌موقع آشوب روی اعصابش رفته بود با لحن عصبانی گفت:
- نه خوشمزه همچین فکری نکرده بودم فقط....
هایکا بین حرفش پرید و سرد گفت:
- فقط چی؟! نکنه فکر کرده بودی لیام مادر ترزاس که با دیدن وضعیت داغونت دلش به حالت سوخته و نصف اموالت رو بهت داده؟!
هر‌سه نفر با دیدن سکوت سپنتا تعجب کردند چون به وضوح مشخص بود همین فکر را کرده.
سپنتا به آنها تک به تک نگاهی انداخت و با صدای گرفته از خجالت بابت آنچه در ذهنش پیش بینی می‌کرد گفت:
- خواهش می‌کنم بهم... بهم واقعیت رو بگید.
رایان اولین کسی بود که به حرف آمد و گفت:
- هایکا کسی بود که آدرس کسی که بهش ویلا رو باخته بودی یعنی نیکولاس رافائل رو گیر آورد و با چندتا آتویی که ازش گیر آورده بود ترسوندش و ویلا رو ازش پس گرفت. تو بااینکه مدت طولانی هست که با لیام کار می‌کردی هنوز نمی‌دونی که اون بدون خون و خونریزی چیزی رو به دست نمیاره یا از دست نمی‌ده؟! اون به خاطر اینکه بدون هیچ‌گونه درگیری یا از دست دادن هیچ افرادی تونسته بود ویلا رو دوباره به دست بیاره جیک جیک مستونش بود و همینجا بود که ازش خواستیم نصف دارایی که بابت تنبیه ازت گرفته بود رو بهت پس بده و بذاره که با ما کارکنی. دروغ چرا اولش هیچکدوممون بهت اعتماد نداشتیم اما با مرور زمان و فداکاری هایی که به خاطر ما کردی کم‌کم داشتیم بهت اعتماد می‌کردیم، اما هایکا تنها کسی بود که بین ما اصلا بهت اعتماد نداشت و حرفشم این بود که دستی که یه بار به سمت خیانت بره بازم می‌ره و انصافا درست هم می‌گفت.
سپنتا بدون هیچ‌گونه پلک زدنی خیره به رایانی بود که حقیقت را بی‌رحمانه به صورتش می‌کوباند. چرا؟! چرا؟! چرا در این سالها حتی یک‌بار هم به رویش نیاورده بودند که ناجی او بوده اند.
آشوب این‌بار نفس عمیقی کشید و با جدیت ذاتی‌اش گفت:
- و تو همون دستایی رو گ*از گرفتی که از منجلاب کشیده بودنت بیرون.
سپنتا تا ل*ب باز کرد که حرفی بزند هایکا میان حرفش پرید و گفت:
- خاطره بازی دیگه بسه، وقتشه بهت بگیم چطوری شد که لو رفتی و الان اینجایی.
با دیدن نگاه عسلی رنگ کنجکاو سپنتا پوزخندی زد و گفت:
- بذار اول از همه از آشوب تشکر کنیم که رد یکی از هدف‌های فراری رو گرفت و تو خونه‌ی امنش گیرش انداخت یعنی شهریار نظیف، می‌دونی راستش ما اصلا قصد کشتنش رو نداشتیم و فقط اطلاعاتی که از راژور داشت رو می‌خواستیم اما اون به اشتباه فکر می‌کرد که می‌خوایم کارش رو تموم کنیم و همین اشتباهش هم به نفعمون شد چون آشوب تونست با وعده‌ی زنده نگه داشتنش هم اطلاعات راژور رو گیر بیاره همم شماره‌ای رو که بهش خبر داده بود قراره کی بریم سراغش.
کد:
رایان به قیافه ی متفکر سپنتا نگاهی انداخت و پوزخند تمسخر آمیزی زد، با لحن سردی میان افکارش پرید و گفت:
- احتمالا تو یادت نیست اما روز اولی که دیدیمت روزی بود که اومده بودیم انگلیس برای گرفتن مدارکی که فقط دست لیام بود و لیام به خاطر قماری که ویلای موردعلاقش رو توش باخته بودی امضای تایید مرگت رو دست ما سپرده بود، جالبه همون روز هم مثل امروز مثل سگ کتک خورده بودی و دار و ندارتم که لیام جای ویلای از دست رفتش ازت گرفته بود و خودتم می‌دونستی با وجود تمام اینا صددرصد می‌میری و به التماس افتاده بودی؛ اون روز ما از دوربین مخفی لیام شاهد تمام زجه زدن هات برای زنده موندن بودیم. تو فکر می‌کردی از روی کنجکاوی اونجا بودیم اما ما اونجا بودیم که بکشیمت.
رایان سکوت کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید، و بعد از زدن تک خنده‌ی تمسخر آمیزش ادامه داد:
- می‌دونی حتما پیشکسوت های ما یه چیزی می‌دونستن که می‌گفتن دلسوزی توی این‌کار معنایی نداره و شاید تنها اشتباه ما توی این چندسال کار این بود که دلمون به حالت سوخت و کمکت کردیم.
سپنتا که با ناراحتی نظاره‌گر حرف‌های رایان بود با شنیدن حرف آخرش چشم‌هایش گرد شد و گفت:
- شما کمکم کردید؟!
آشوب گوشه ی ل*بش را از تمسخر کمی بالا کشید و گفت:
- نکنه فکر کردی فرشته های دندونی به خاطر دندونی که زیر بالشت گذاشته بودی اون همه پول برات گذاشته بودن؟! هان؟! واقعا همچین فکری کرده بودی؟!
سپنتا که از شوخی بی‌موقع آشوب روی اعصابش رفته بود با لحن عصبانی گفت:
- نه خوشمزه همچین فکری نکرده بودم فقط....
هایکا بین حرفش پرید و سرد گفت:
- فقط چی؟! نکنه فکر کرده بودی لیام مادر ترزاس که با دیدن وضعیت داغونت دلش به حالت سوخته و نصف اموالت رو بهت داده؟!
هر‌سه نفر با دیدن سکوت سپنتا تعجب کردند چون به وضوح مشخص بود همین فکر را کرده.
سپنتا به آنها تک به تک نگاهی انداخت و با صدای گرفته از خجالت بابت آنچه در ذهنش پیش بینی می‌کرد گفت:
- خواهش می‌کنم بهم... بهم واقعیت رو بگید.
رایان اولین کسی بود که به حرف آمد و گفت:
- هایکا کسی بود که آدرس کسی که بهش ویلا رو باخته بودی یعنی نیکولاس رافائل رو گیر آورد و با چندتا آتویی که ازش گیر آورده بود ترسوندش و ویلا رو ازش پس گرفت. تو بااینکه مدت طولانی هست که با لیام کار می‌کردی هنوز نمی‌دونی که اون بدون خون و خونریزی چیزی رو به دست نمیاره یا از دست نمی‌ده؟! اون به خاطر اینکه بدون هیچ‌گونه درگیری یا از دست دادن هیچ افرادی تونسته بود ویلا رو دوباره به دست بیاره جیک جیک مستونش بود و همینجا بود که ازش خواستیم نصف دارایی که بابت تنبیه ازت گرفته بود رو بهت پس بده و بذاره که با ما کارکنی. دروغ چرا اولش هیچکدوممون بهت اعتماد نداشتیم اما با مرور زمان و فداکاری هایی که به خاطر ما کردی کم‌کم داشتیم بهت اعتماد می‌کردیم، اما هایکا تنها کسی بود که بین ما اصلا بهت اعتماد نداشت و حرفشم این بود که دستی که یه بار به سمت خیانت بره بازم می‌ره و انصافا درست هم می‌گفت.
سپنتا بدون هیچ‌گونه پلک زدنی خیره به رایانی بود که حقیقت را بی‌رحمانه به صورتش می‌کوباند. چرا؟! چرا؟! چرا در این سالها حتی یک‌بار هم به رویش نیاورده بودند که ناجی او بوده اند.
آشوب این‌بار نفس عمیقی کشید و با جدیت ذاتی‌اش گفت:
- و تو همون دستایی رو گ*از گرفتی که از منجلاب کشیده بودنت بیرون.
سپنتا تا ل*ب باز کرد که حرفی بزند هایکا میان حرفش پرید و گفت:
- خاطره بازی دیگه بسه، وقتشه بهت بگیم چطوری شد که لو رفتی و الان اینجایی.
با دیدن نگاه عسلی رنگ کنجکاو سپنتا پوزخندی زد و گفت:
- بذار اول از همه از آشوب تشکر کنیم که رد یکی از هدف‌های فراری رو گرفت و تو خونه‌ی امنش گیرش انداخت یعنی شهریار نظیف، می‌دونی راستش ما اصلا قصد کشتنش رو نداشتیم و فقط اطلاعاتی که از راژور داشت رو می‌خواستیم اما اون به اشتباه فکر می‌کرد که می‌خوایم کارش رو تموم کنیم و همین اشتباهش هم به نفعمون شد چون آشوب تونست با وعده‌ی زنده نگه داشتنش هم اطلاعات راژور رو گیر بیاره همم شماره‌ای رو که بهش خبر داده بود قراره کی بریم سراغش.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
خوب البته که از اون شماره چیزی در نیومد جز شهری که ازش تماس گرفته شده بود یعنی اهواز، چون این شهر محل هیچ‌کدوم از هدف‌ها یا دشمن‌ها نبود حس می‌کردیم شکست خوردیم اما در همین حین بود که یهو شک به جای من بهت باعث شد یادمون بیاد تنها کسی که فرکانس خیانتش از اونجا میاد؛ تویی چون ما خودمون تورو اونجا واسه‌ی تایید اطلاعات فرستاده بودیم و ضبط مکالمات هم با اینکه صدات رو تغییر داده بودی اما ضایع کرده بودی و صدای یکی از افرادمون یعنی شریف از راه دور اومد که بهت گفت قربان، بااینکه سریع مکالمه رو قطع کرده بودی اما خوب سوتی داده بودی دیگه.
قبل از اینکه هایکا ادامه‌ی ماجرا را بگوید آشوب زودتر از او شروع به صحبت کرد:
- هایکا چون از همون اول بهت اعتماد نداشت خواست سریع باهات برخورد کنه اما من و رایان معتقد بودیم که به مدارک بیشتری نیاز داریم تا متهمت کنیم پس این دفعه من یه نقشه کشیدم، یادته قرار بود به یه خونه شبیخون بزنی و یه سری مدارک رو از گاوصندوق اونا برامون بیاری؟
سپنتا لحظه‌ای فکر کرد و با به یاد آوردن آن شب سرش را به نشانه تایید تکان داد.
آشوب با دیدن تایید او حرفش را ادامه داد:
- اون هم جزو نقشه‌ی من بود، در اصل اون یک کپی از مدارکی بود که هایکا و رایان از یکی از موردهای اصلی گرفته بودن و شامل یه سری اسامی و اطلاعات کاربردی بود و تو قرار بود مثلا اون مدارک رو کامل به دست ما برسونی اما وقتی به دست ما رسوندی با چک کردنش متوجه شدیم بعضی از مکان های زندگی اون اسامی فرق کرده و اطلاعاتشون کم و بیش تغییرات واضح داشته اونجا بود که ما هم داشتیم بهت شک می‌کردیم.
آشوب گفت و او حالا فهمید دلیل نگاه مرموزی که آنشب بین این سه نفر رد و بدل شد و تا مدت ها ذهنش درگیرش بود، چه بود.
این دفعه رایان میان افکارش پرید:
- و اونجا بود که تصمیم گرفتیم برای قاطعیت تمام دو نفر دیگه رو وارد یه نقشه‌ی بی‌نقص که هایکا کشیده بود کنیم.
میان حرفش پرید و باصدای بلند گفت:
- نقشه؟! باز چه نقشه‌ای؟!
رایان و آشوب خنده‌ای کج زدند و هر دو به هایکا نگاه کردند که بدون هیچ حالتی در صورتش خیره به سپنتا بود و با حس نگاه این دونفر فهمید که بار توضیح باز روی دوش او افتاده است؛ پس چشم غره ای به آنها کرد و بعد از با حرص بیرون دادن نفسش گفت:
- یادته یه بار ازم پرسیدی چطور افرادم تا این اندازه وفادار هستن و چطور همچین افرادی رو پیدا میکنم؟! حالا وقتشه بهت دو نفر رو معرفی کنیم که خیلی خوب می‌شناسیشون.
تردید بزرگی در افکار سپنتا شکل گرفت و مدام افکارش حول محور دو نفر می‌چرخید که با کمک آنها توانسته بود خیلی از نقشه های این سه نفر را برهم زند اما منطقش این افکار را مسخره
می‌کرد.
- هرمان! آراد! وقتشه.
با صدای بلند آشوب و دونفری که اسمشان را ذره‌ای نمی‌شناخت خیالش راحت شد، پس هنوز راه فراری هست، پوزخندی زد و نگاهش را با خیال راحت و پیروز به در مشکی رنگ داد.
با وارد شدن دو مرد بسیار جذاب، قدبلند و ورزیده در اتاق و با دیدن آنها فریادی از عصبانیت زد و جنون وارانه شروع به تکان خوردن کرد.
صدای بلند زنجیره‌ها و فریاد های لعنتی گفتن او در اتاق می‌پیچید و نگاهش خیره به افرادی بود که بدجوری از آنها رکب خورده بود.
***
دقیقه‌ها بود که سپنتا آرام شده بود و سرش را پایین انداخته بود؛ سکوت سنگینی در اتاق حاکم شده بود و انگار کسی قصد شکستن آن را نداشت.
آشوب اولین کسی بود که با صدای بم و جدی‌اش سکوت را شکست و نگاه سپنتا را به خود جلب کرد:
- هرمان و آراد که تو به نام های آروین و بهراد می‌شناسیشون دو نفر از نزدیک‌ترین افراد به ما هستن که وظیفه‌ی تربیت گارد محافظتی رو به عهده داشتن. کسایی که تو غبطه‌ی وفاداری اون‌ها رو می‌خوردی زیر دست این دو نفر آموزش دیدن پس دیگه واضحه که همچین افرادی که تا این حد وفادار و متعهد آموزش دیدن پس ببین مربیشون دیگه تا چه حد میتونن بی‌نقص و وابسته باشن.
سپنتا که به هیچ عنوان قصد قبول کردن این رقمه از ماجرا را نداشت با صدای عصبانی فریاد کشید:
- مسخرس این دونفر به خاطر نفرت از شما حاضر شدن با من همکاری کنن، اصلا چطور ممکنه همچین کسایی رو داشته باشید و من نفهمیده باشم.
آشوب لبخندی زد و گفت:
- خوب نقشه‌ی هایکا همین بود دیگه، این دو از باارزش‌ترین نزدیکان ما هستن و طبیعتا دلمون نمی‌خواد هویت اونها رو در معرض فهم همه بذاریم. با چندتا دعوای سوری با اون‌ها و ابراز نفرت کاملا دروغین از جانب هِرمان و آراد، خیلی راحت بهت نزدیک شدن و توام خیلی بی‌تجربه سیر تا پیاز غلط هایی که کرده بودی رو بهشون گفتی که مثلا بهشون بفهمونی بیشتر از اونا از ما متنفری.
یهو تعجب بزرگی در نگاه قهوه‌ای رنگ آشوب نشست و با صدایی که تعجبش در آن مشهود بود گفت:
- نگو...! نگو که فکر کردی این دونفر میان و نجاتت می‌دن، به خاطر همین خیالت راحت بود و به التماس نیوفتاده بودی؟!
و پشت بند حرفش شروع به خنده کرد و همزمان پوزخند خنده روی لبهای رایان و هایکا نشست.
سپنتا با بهت خیره به چشمان سبز رنگ هرمان و آبی رنگ آراد بود که برق پیروزی در نگاهشان می‌درخشید و روی لبهایشان پوزخند پیروزی خودنمایی می‌کرد انگار هنوز باورش نشده بود کلایی اینچنین گشاد سرش رفته است.
آشوب:
- فهمیدی چی شد؟! همه چیز سوری بود. سوریِ سوری.
صدای دلنشین و بم هایکا پشت بند حرف آشوب در اتاق پیچید:
- بهتره که دیگه بریم، خیلی کارها هست که باید انجام بدیم.
آشوب و رایان سری به نشانه‌ی تایید تکان دادند و بعد از بیرون آورپن دستشان از جیب شلوار نسبتا تنگشان با کشیدن دستی به لبه‌ی کتشان پشت به سپنتا کردند و به سمت در رفتند که ناگهان صدای سپنتا در اتاق پیچید و باعث شد پشت به او سرجایشان بایستند ، چشمانش گرد شده بود و جنون وار پشت سر هم می‌گفت:
- نه... نه... شما نمی‌تونید منو بکشید. این تلس... اره اره تلس، امکان نداره به این راحتی لو رفته باشم.
تنها کسی که سمت او برگشت رایان بود که پوزخندی زد و گفت:
- ما نه جکسون داره میاد سراغت، بادست درازی سمت معشوقه‌ی مورد علاقش بدجور چوب تو لونه‌ی زنبور کردی.خودت که در جریان هستی بابت پرونده‌ی جراح الان شیش ساله درگیرم و هربار به در بسته می‌خورم، جکسون گفته در قبال تو یه سرنخ مهم از جراح بهم می‌ده. اما بهت یه نصیحت میکنم؛ اصلا فکرشم نکن که به دروغ بهش بگی خود دختره سراغت اومده، خودتم خوب می‌دونی دختره خیلی عاشقه جکسونِ و هرگز بهش خیانت نمی‌کنه بعدشم طبیعتاً اون دختری که دوستش داره رو ول نمی‌کنه اما تو رو صددرصد می‌کشه.
و سمت هایکا و آشوب برگشت که برگشته بودند و نگاهش می‌کردند، بدون هیچ حرفی در را باز کرد و همراه هایکا از اتاق بیرون رفت اما صدای آشوب را شنید که با لحنی سرد و جدی سپنتا را خطاب قرار داد و گفت:
- دوست دارم بهت بگم به امیددیدار اما بعید می‌دونم دیگه ببینمت.
و از اتاق بیرون زد و بعد از بستن در صدای فریاد سپنتا و خواهش کردن هایش بلند شد و باعث پدید آمدن لبخندی پیروز بر ل*ب‌های این رُئسای مرموز شد.
رایان روبه روی هایکا و آشوب در راهرو منتهی به پله های کرمی رنگ با پارکت قهوه ای ایستاد و هایکا را خطاب صحبتش قرار داد:
- حالا برنامه چیه؟!
هایکا نفس عمیقی کشید و جدی گفت:
- وقتشه یه مدت ازهم دور بشیم. من و آشوب می‌ریم سراغ نزدیک شدن به راژور توهم دیگه زمانش رسیده که به اینجا بیاریش و یکبار برای همیشه به مسئله ی طولانی مدت جراح پایان بدی، نزدیک بودن ما به هم با توجه به اینکه هرکدوم اینبار پرونده‌ی جداگونه‌ای رو دنبال می‌کنیم ممکنه خطرساز باشه و باعث شه هدف هامون بهم خط ب*دن و این‌طوری رشته‌ی کار حتما از دستمون در میره و شکست می‌خوریم.
گرچه جدا شدنشان ازهم بسیار ناراحتشان کرده‌بود اما حرف‌های هایکا درست بودند و اینبار انگار چاره‌ای جز جدا ماندن نداشتند.
هایکا:
-راستی برنامت براش چیه؟! شنیدم بدجور داره دم به تله‌ی جراح می‌ده! سریع تر بیارش اینجا تا نسخه‌ی مرگش رو جراح نپیچیده. باید تا زمانی که دستت به جراح برسه، زنده نگهش داری وگرنه حادثه‌ی شیش سال پیش دوباره تکرار می‌شه.
رایان سری به نشونه‌ی تایید تکان داد و گفت:
- الان خیلی وقته نفود کردم و فقط منتظره بهونم تا بکشونمش اینجا و اول هم با کشتن کایان شروع می‌کنم.
آشوب انگار تردید داشته باشد آرام زمزمه کرد:
- توکه احیاناً تو این چندسالی که دنبالش کردی احساسی....
رایان سریع بین حرف هایش پرید و خشن زمزمه کرد:
- هرگز... هرگز و به هیچ عنوان.
آشوب یک دستش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد و شوخ گفت:
- باشه بابا عصبانی نشو.
و هرسه نفس عمیقی کشیدند و مشتشان را به نشانه‌ی اتحاد به هم چسباندند.
رایان تک به تک هایکا و آشوب را ب*غ*ل گرفت و جدی گفت:
- این دور موندنمون به این معنی نیست که حواسم بهتون نیست، بی‌پروا برید جلو و هر مشکلی ایجاد کردن سریع خودم حلش می‌کنم، هرچی شد حتما بهم زنگ بزنید و بقیش با من.
هایکا لبخند محوی زد و آشوب برای عوض کردن جو سریع شروع به شوخی کرد:
- خوب دیگه فضا رو احساسی نکنید چون الانه که اشکم دربیاد و اُبُهت مافیاییم زیر سوال بره. رایان من حواسم به آشوب هست و نمی‌ذارم نه برای اون نه برای خودم مشکلی پیش بیاد فقط خواهش می‌کنم حواست به خودت باشه چون بعد از اینکه وارد جریان راژور شدیم دیگه بعید می‌دونم بتونیم بدون مشکل بیرون بیایم و دسترسی بهت نداریم پس زنده بمون. گرچه من حس های خوبی نسبت به این داستان ها دارم و حسم بهم می‌گه زندگیمون قراره کلی متحول شه، حتی برای آقا هایکای سرد و فراری از زنمون.
هردو با پایان حرف‌های آشوب لبخندی زدند و بهم نگاهی انداختند، نگاهی که بوی خباثت و پیروزی می‌داد.
***
هایکا و رایان سوار بر ماشین یک شکلشان یعنی لامبورگینی آوانتادور مشکی رنگشان و آشوب سوار بر پورشه ی زرد مورد علاقه اش، تک به تک نیم چرخی زدند و شروع به گ*از دادن کردند.
آشوب و هایکا در کنارش به یک مسیر و رایان در مسیر دیگر رفتند تا ماجراجویی مخصوص خودشان را آغاز کنند.
و اینطور بود که شروع شد داستان آنها و بوی خونی که قرار است بارها و بارها در هوا بپیچد و به مشام دشمنانشان برسد.
روزی بازشاید راهشان به هم گره می‌خورد اما اینبار با ورود اعضای جدید داستانی متفاوت خواهند داشت.

کد:
خوب البته که از اون شماره چیزی در نیومد جز شهری که ازش تماس گرفته شده بود یعنی اهواز، چون این شهر محل هیچ‌کدوم از هدف‌ها یا دشمن‌ها نبود حس می‌کردیم شکست خوردیم اما در همین حین بود که یهو شک به جای من بهت باعث شد یادمون بیاد تنها کسی که فرکانس خیانتش از اونجا میاد؛ تویی چون ما خودمون تورو اونجا واسه‌ی تایید اطلاعات فرستاده بودیم و ضبط مکالمات هم با اینکه صدات رو تغییر داده بودی اما ضایع کرده بودی و صدای یکی از افرادمون یعنی شریف از راه دور اومد که بهت گفت قربان، بااینکه سریع مکالمه رو قطع کرده بودی اما خوب سوتی داده بودی دیگه.

قبل از اینکه هایکا ادامه‌ی ماجرا را بگوید آشوب زودتر از او شروع به صحبت کرد:

- هایکا چون از همون اول بهت اعتماد نداشت خواست سریع باهات برخورد کنه اما من و رایان معتقد بودیم که به مدارک بیشتری نیاز داریم تا متهمت کنیم پس این دفعه من یه نقشه کشیدم، یادته قرار بود به یه خونه شبیخون بزنی و یه سری مدارک رو از گاوصندوق اونا برامون بیاری؟

سپنتا لحظه‌ای فکر کرد و با به یاد آوردن آن شب سرش را به نشانه تایید تکان داد.

آشوب با دیدن تایید او حرفش را ادامه داد:

- اون هم جزو نقشه‌ی من بود، در اصل اون یک کپی از مدارکی بود که هایکا و رایان از یکی از موردهای اصلی گرفته بودن و شامل یه سری اسامی و اطلاعات کاربردی بود و تو قرار بود مثلا اون مدارک رو کامل به دست ما برسونی اما وقتی به دست ما رسوندی با چک کردنش متوجه شدیم بعضی از مکان های زندگی اون اسامی فرق کرده و اطلاعاتشون کم و بیش تغییرات واضح داشته اونجا بود که ما هم داشتیم بهت شک می‌کردیم.

آشوب گفت و او حالا فهمید دلیل نگاه مرموزی که آنشب بین این سه نفر رد و بدل شد و تا مدت ها ذهنش درگیرش بود، چه بود.

این دفعه رایان میان افکارش پرید:

- و اونجا بود که تصمیم گرفتیم برای قاطعیت تمام دو نفر دیگه رو وارد یه نقشه‌ی بی‌نقص که هایکا کشیده بود کنیم.

میان حرفش پرید و باصدای بلند گفت:

- نقشه؟! باز چه نقشه‌ای؟!

رایان و آشوب خنده‌ای کج زدند و هر دو به هایکا نگاه کردند که بدون هیچ حالتی در صورتش خیره به سپنتا بود و با حس نگاه این دونفر فهمید که بار توضیح باز روی دوش او افتاده است؛ پس چشم غره ای به آنها کرد و بعد از با حرص بیرون دادن نفسش گفت:

- یادته یه بار ازم پرسیدی چطور افرادم تا این اندازه وفادار هستن و چطور همچین افرادی رو پیدا میکنم؟! حالا وقتشه بهت دو نفر رو معرفی کنیم که خیلی خوب می‌شناسیشون.

تردید بزرگی در افکار سپنتا شکل گرفت و مدام افکارش حول محور دو نفر می‌چرخید که با کمک آنها توانسته بود خیلی از نقشه های این سه نفر را برهم زند اما منطقش این افکار را مسخره

می‌کرد.

- هرمان! آراد! وقتشه.

با صدای بلند آشوب و دونفری که اسمشان را ذره‌ای نمی‌شناخت خیالش راحت شد، پس هنوز راه فراری هست، پوزخندی زد و نگاهش را با خیال راحت و پیروز به در مشکی رنگ داد.

با وارد شدن دو مرد بسیار جذاب، قدبلند و ورزیده در اتاق و با دیدن آنها فریادی از عصبانیت زد و جنون وارانه شروع به تکان خوردن کرد.

صدای بلند زنجیره‌ها و فریاد های لعنتی گفتن او در اتاق می‌پیچید و نگاهش خیره به افرادی بود که بدجوری از آنها رکب خورده بود.

***

دقیقه‌ها بود که سپنتا آرام شده بود و سرش را پایین انداخته بود؛ سکوت سنگینی در اتاق حاکم شده بود و انگار کسی قصد شکستن آن را نداشت.

آشوب اولین کسی بود که با صدای بم و جدی‌اش سکوت را شکست و نگاه سپنتا را به خود جلب کرد:

- هرمان و آراد که تو به نام های آروین و بهراد می‌شناسیشون دو نفر از نزدیک‌ترین افراد به ما هستن که وظیفه‌ی تربیت گارد محافظتی رو به عهده داشتن. کسایی که تو غبطه‌ی وفاداری اون‌ها رو می‌خوردی زیر دست این دو نفر آموزش دیدن پس دیگه واضحه که همچین افرادی که تا این حد وفادار و متعهد آموزش دیدن پس ببین مربیشون دیگه تا چه حد میتونن بی‌نقص و وابسته باشن.

سپنتا که به هیچ عنوان قصد قبول کردن این رقمه از ماجرا را نداشت با صدای عصبانی فریاد کشید:

- مسخرس این دونفر به خاطر نفرت از شما حاضر شدن با من همکاری کنن، اصلا چطور ممکنه همچین کسایی رو داشته باشید و من نفهمیده باشم.

آشوب لبخندی زد و گفت:

- خوب نقشه‌ی هایکا همین بود دیگه، این دو از باارزش‌ترین نزدیکان ما هستن و طبیعتا دلمون نمی‌خواد هویت اونها رو در معرض فهم همه بذاریم. با چندتا دعوای سوری با اون‌ها و ابراز نفرت کاملا دروغین از جانب هِرمان و آراد، خیلی راحت بهت نزدیک شدن و توام خیلی بی‌تجربه سیر تا پیاز غلط هایی که کرده بودی رو بهشون گفتی که مثلا بهشون بفهمونی بیشتر از اونا از ما متنفری.

یهو تعجب بزرگی در نگاه قهوه‌ای رنگ آشوب نشست و با صدایی که تعجبش در آن مشهود بود گفت:

- نگو...! نگو که فکر کردی این دونفر میان و نجاتت می‌دن، به خاطر همین خیالت راحت بود و به التماس نیوفتاده بودی؟!

و پشت بند حرفش شروع به خنده کرد و همزمان پوزخند خنده روی لبهای رایان و هایکا نشست.

سپنتا با بهت خیره به چشمان سبز رنگ هرمان و آبی رنگ آراد بود که برق پیروزی در نگاهشان می‌درخشید و روی لبهایشان پوزخند پیروزی خودنمایی می‌کرد انگار هنوز باورش نشده بود کلایی اینچنین گشاد سرش رفته است.

آشوب:

- فهمیدی چی شد؟! همه چیز سوری بود. سوریِ سوری.

صدای دلنشین و بم هایکا پشت بند حرف آشوب در اتاق پیچید:

- بهتره که دیگه بریم، خیلی کارها هست که باید انجام بدیم.

آشوب و رایان سری به نشانه‌ی تایید تکان دادند و بعد از بیرون آورپن دستشان از جیب شلوار نسبتا تنگشان با کشیدن دستی به لبه‌ی کتشان پشت به سپنتا کردند و به سمت در رفتند که ناگهان صدای سپنتا در اتاق پیچید و باعث شد پشت به او سرجایشان بایستند ، چشمانش گرد شده بود و جنون وار پشت سر هم می‌گفت:

- نه... نه... شما نمی‌تونید منو بکشید. این تلس... اره اره تلس، امکان نداره به این راحتی لو رفته باشم.

تنها کسی که سمت او برگشت رایان بود که پوزخندی زد و گفت:

- ما نه جکسون داره میاد سراغت، بادست درازی سمت معشوقه‌ی مورد علاقش بدجور چوب تو لونه‌ی زنبور کردی.خودت که در جریان هستی بابت پرونده‌ی جراح الان شیش ساله درگیرم و هربار به در بسته می‌خورم، جکسون گفته در قبال تو یه سرنخ مهم از جراح بهم می‌ده. اما بهت یه نصیحت میکنم؛ اصلا فکرشم نکن که به دروغ بهش بگی خود دختره سراغت اومده، خودتم خوب می‌دونی دختره خیلی عاشقه جکسونِ و هرگز بهش خیانت نمی‌کنه بعدشم طبیعتاً اون دختری که دوستش داره رو ول نمی‌کنه اما تو رو صددرصد می‌کشه.

و سمت هایکا و آشوب برگشت که برگشته بودند و نگاهش می‌کردند، بدون هیچ حرفی در را باز کرد و همراه هایکا از اتاق بیرون رفت اما صدای آشوب را شنید که با لحنی سرد و جدی سپنتا را خطاب قرار داد و گفت:

- دوست دارم بهت بگم به امیددیدار اما بعید می‌دونم دیگه ببینمت.

و از اتاق بیرون زد و بعد از بستن در صدای فریاد سپنتا و خواهش کردن هایش بلند شد و باعث پدید آمدن لبخندی پیروز بر ل*ب‌های این رُئسای مرموز شد.

رایان روبه روی هایکا و آشوب در راهرو منتهی به پله های کرمی رنگ با پارکت قهوه ای ایستاد و هایکا را خطاب صحبتش قرار داد:

- حالا برنامه چیه؟!

هایکا نفس عمیقی کشید و جدی گفت:

- وقتشه یه مدت ازهم دور بشیم. من و آشوب می‌ریم سراغ نزدیک شدن به راژور توهم دیگه زمانش رسیده که به اینجا بیاریش و یکبار برای همیشه به مسئله ی طولانی مدت جراح پایان بدی، نزدیک بودن ما به هم با توجه به اینکه هرکدوم اینبار پرونده‌ی جداگونه‌ای رو دنبال می‌کنیم ممکنه خطرساز باشه و باعث شه هدف هامون بهم خط ب*دن و این‌طوری رشته‌ی کار حتما از دستمون در میره و شکست می‌خوریم.

گرچه جدا شدنشان ازهم بسیار ناراحتشان کرده‌بود اما حرف‌های هایکا درست بودند و اینبار انگار چاره‌ای جز جدا ماندن نداشتند.

هایکا:

-راستی برنامت براش چیه؟! شنیدم بدجور داره دم به تله‌ی جراح می‌ده! سریع تر بیارش اینجا تا نسخه‌ی مرگش رو جراح نپیچیده. باید تا زمانی که دستت به جراح برسه، زنده نگهش داری وگرنه حادثه‌ی شیش سال پیش دوباره تکرار می‌شه.

رایان سری به نشونه‌ی تایید تکان داد و گفت:

- الان خیلی وقته نفود کردم و فقط منتظره بهونم تا بکشونمش اینجا و اول هم با کشتن کایان شروع می‌کنم.

آشوب انگار تردید داشته باشد آرام زمزمه کرد:

- توکه احیاناً تو این چندسالی که دنبالش کردی احساسی....

رایان سریع بین حرف هایش پرید و خشن زمزمه کرد:

- هرگز... هرگز و به هیچ عنوان.

آشوب یک دستش را به نشانه ی تسلیم بالا آورد و شوخ گفت:

- باشه بابا عصبانی نشو.

و هرسه نفس عمیقی کشیدند و مشتشان را به نشانه‌ی اتحاد به هم چسباندند.

رایان تک به تک هایکا و آشوب را ب*غ*ل گرفت و جدی گفت:

- این دور موندنمون به این معنی نیست که حواسم بهتون نیست، بی‌پروا برید جلو و هر مشکلی ایجاد کردن سریع خودم حلش می‌کنم، هرچی شد حتما بهم زنگ بزنید و بقیش با من.

هایکا لبخند محوی زد و آشوب برای عوض کردن جو سریع شروع به شوخی کرد:

- خوب دیگه فضا رو احساسی نکنید چون الانه که اشکم دربیاد و اُبُهت مافیاییم زیر سوال بره. رایان من حواسم به آشوب هست و نمی‌ذارم نه برای اون نه برای خودم مشکلی پیش بیاد فقط خواهش می‌کنم حواست به خودت باشه چون بعد از اینکه وارد جریان راژور شدیم دیگه بعید می‌دونم بتونیم بدون مشکل بیرون بیایم و دسترسی بهت نداریم پس زنده بمون. گرچه من حس های خوبی نسبت به این داستان ها دارم و حسم بهم می‌گه زندگیمون قراره کلی متحول شه، حتی برای آقا هایکای سرد و فراری از زنمون.

هردو با پایان حرف‌های آشوب لبخندی زدند و بهم نگاهی انداختند، نگاهی که بوی خباثت و پیروزی می‌داد.

***

هایکا و رایان سوار بر ماشین یک شکلشان یعنی لامبورگینی آوانتادور مشکی رنگشان و آشوب سوار بر پورشه ی زرد مورد علاقه اش، تک به تک نیم چرخی زدند و شروع به گ*از دادن کردند.

آشوب و هایکا در کنارش به یک مسیر و رایان در مسیر دیگر رفتند تا ماجراجویی مخصوص خودشان را آغاز کنند.

و اینطور بود که شروع شد داستان آنها و بوی خونی که قرار است بارها و بارها در هوا بپیچد و به مشام دشمنانشان برسد.

روزی بازشاید راهشان به هم گره می‌خورد اما اینبار با ورود اعضای جدید داستانی متفاوت خواهند داشت.
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:

هدیه بانو

مدیر تالار کی دراما
مدیر تالار
گوینده انجمن
میکسر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2020-07-05
نوشته‌ها
517
کیف پول من
4,354
Points
777
جانان:
باصدای جیغی که در گوشم پیچید با هول از خواب پریدم، در جایم نشستم و با نفس نفس در تاریک و روشن اتاق؛ اطرافم را با ترس و وحشت کاویدم.
پنجره باز بود و باد ملایم پرده های حریر یاسی رنگ اتاق را تکان می‌داد. از آرامش و سکوت اتاق نفس عمیق و راحتی کشیدم، جریان لطیف و تقریباً محوی از یک عطر ناشناس در اتاق پیچیده بود که احتمال میدادم از بیرون آمده باشد.
جاری شدن دانه‌های خیس عرق را روی پیشانی‌ام به وضوح حس می‌کردم. دستی به گر*دن خیسم کشیدم و روی شاهرگم را آرام لمس کردم، خوابی که دیده بودم باعث شده بود فکرکنم واقعا زخمی روی گردنم ایجاد شده و سوزشی که در خواب داشت انگار واقعی بود.
آرام از روی تخت یاسی رنگم بلند شدم و دستی به پتوی نرم لیمویی رنگم کشیدم و تاحدی روی تخت مرتبش کردم. کنار عسلی یاسی رنگ کنار تختم ایستادم و آبی که در لیوان بود را آرام سرکشیدم، گرم شده بود اما برای گلوی خشک شده‌ام انگار بهترین آب دنیا بود.
آرام لیوان کریستالی را روی عسلی گذاشتم و کنار پنجره رفتم، پرده را آرام کنار زدم و بادی که به صورت تبدارم خورد جریان لذتی را در رگ‌هایم ایجاد کرد.
بدون هیچ گونه صدایی روی طاقچه‌ی تقریباً بزرگ کنار پنجره نشستم و به یک طرف آن تکیه دادم جوری که یک سمت بدنم در مجاورت با پنجره بود، پاهایم را بالا آوردم و کف پایم رو به دیوار روبه رویم تکیه دادم.
سرم را یواش به میله‌ی نیمه سرد پنجره چسباندم و اجازه دادم باد موهای لختم را به بازی بگیرد و افکارم حول محور خواب هایم بچرخد.
***
نمی‌دانم چقدرگذشته بود اما تاریک و روشن حیاط حالا جایش را به نور طلایی رنگ و کم سوی خورشید داده بود و همچنان نگاهم خیره به حیاط سنتی و زیبای بی‌بی بود، اما خیالم در گذشته و امروز می‌چرخید.
ساعت‌ها از زمانی که پرتویِ ملایم خورشید نوید صبح دیگری را به من داده بود، گذشته بود اما این صبح هم مثل سایر صبح‌ها برایم هیچ اشتیاقی ایجاد نمی‌کرد.
از گوشه ی چشم دیدم که بی‌بی یک لنگه پا در درگاه در ایستاده و خیره به صورتم نگاه میکند؛ اما من آنقدر در افکار خودم پرسه می‌زدم که متوجه‌ آمدن بی‌بی نشده بودم.
مثل اینکه طاقت بی‌بی سر آمد و تقه‌ای به در زد.
تظاهر کردم که از جا پریدم و برگشتم. به محض دیدن بی‌بی خندیدم و گفتم:
-بی‌بی‌جان ترسیدم، از چه موقع اونجایی؟
بی‌بی سکوت کرده بود و با چشم‌های نگران به چشم‌هایم نگاه می‌کرد. می‌دانست که این حال من حال دیروز و امروز نیست، اما فهمیده بودم که برای بی‌بی عادت نشده بود و هر بار که صبح می‌شد، نگران از جا می‌پرید و به سمت اتاقم می‌آمد اما هر بار متوجه ی آمدنش نمی‌شدم و همیشه من را غرق در فکر و خیره به حیاط می‌دید.
از فکر بیرون آمدم و به صورت بی‌بی نگاه کردم که غرق در فکر و نگران بود، انگار جسمش خیره به من و روحش جای دیگر بود، نگرانیش من را هم نگران کرد پس مردد پرسیدم:
-بی‌بی‌جان چیزی شده؟
از جا پرید و سراسیمه گفت:
-نه مادر چیزی نشده جانانم، بیا مادر برات صبحانه گذاشتم، بیا قربونت برم، بیا بخور با شکم گرسنه زل زدی به حیاط که چی بشه؟
خیره به بی‌بی نگاه کردم.
هر صبح همین منوال را طی می‌کردم و جواب بی‌بی همیشه به من همین جمله بود، حدس من برای این حال و احوال اتفاق چندمدت پیش بود که باعث شده هرروزش این‌طور نگران و پر از تشویش بگذرد.
از جا بلند شدم،کمرم به خاطر چند ساعت یک‌جا نشستن تیر کشید و به‌یک‌آن صح*نه‌ای محو جلوی چشمانم رژه رفت که باعث شد سرم تیر عذاب آوری بکشد.
ناله‌ای کردم و دستم را به شقیقه‌ام کشیدم.
بی بی با هول و ولا چند قدم فاصله ی بینمان را پر کرد، دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- چی‌شد مادر؟! سرت درد می‌کنه؟!
چشمانم را به چشم‌های نگران بی بی انداختم و اون را م*حکم در آغوشم فشردم و غرغرهایش را به جون خریدم.
صدای معترضش بلند شد:
-دختر این‌قدر، فشارم نده. دلم هوری می‌ریزه!
از لحن شیرینش به قهقهه افتادم و همینطور که بلند میخندیدم و همراه بی‌بی راه می‌رفتم، گفتم:
-ای‌قربون دلت برم که می‌ریزه! عزیزِجونم یکم سرم درد گرفت که اونم به‌خاطر اینه که دیشب بد خوابیدم.
بی بی-خدا نکنه مادر، زودباش برو دست و روت رو بشور و بیا! اینقدر هم از این چرت و پرت های دل ریزون نگاه نکن که شب ها از خواب بپری.
منظورش فیلم های ترسناکی بود که می‌دیدم، خنده‌ای کردم و یک چشم بلند و غرا گفتم و تا خواستم سمت حیاط برم صدایش از پشت سرم آمد که گفت:
- دختر نازم دوباره همون خواب رو دیدی؟!
آرام سرم را سمتش چرخاندم و زمزمه کردم:
- آره!
بی بی چشمانش را ریز کرد و یک دستش را به پهلویش روی پیراهن گلدارش گذاشت و مچ‌گیرانه گفت:
- جانانم مادر توکه دوباره روی اون پرونده کار نمی‌کنی مگه نه؟!
نفس توی سینم گره خورد و از گوشه‌ی چشم به سمت راست و پرونده ای که روی میز اتاقم بود و چندین پرونده رویش گذاشته بودم نیم نگاهی انداختم.
بی بی:
- جانان!
هول زده از جا پریدم و لبخند مضطربی روی ل*ب نشوندم:
- نه بابا بی بی امکان نداره بعد از اون اتفاق بازم روش کار کنم. خوب دیگه من برم یه آبی به سر و روم بزنم.
لبخند رضایتی روی لبهاش نشست و وجدان به وجودم چنان سیخونکی زد که تا عمق وجودم سوخت.
برگشتم و سمت در رفتم، متوجه بودم که بی‌بی از پشت سر به قول خودش به نوه ی خوش قد و بالاش نگاه می‌کنه و آیت الکرسی زمزمه می‌کنه و قربان صدقه‌ی من که بدجوری براش عزیز بودم می‌رفت.
از دستشویی که خارج شدم سمت روشویی رفتم و دست‌های کشیده و گندم‌گونم را زیر آب بردم و آروم به صورتم زدم ، سرم را بلند کردم و به درون آیینه‌ی لوزی شکل متصل به دیوارسیمانی نگاهی به چشمای سبز گیرا و پر شیطنتم کردم و لبخندی به بازتاب چهره‌ام زدم و شروع به ادا درآوردن در آیینه کردم.
یک‌آن فکری در ذهنم جرقه زد که باعث شد مثل تیری که از کمان رها شده، با سرعت آب را ببندم و به داخل پذیرایی هجوم ببرم و با صدا جیغ مانندی بگم:
-بی‌بی چرا نگفتی دیرم شده، خاک بر سرم کنن که این‌قدر سر به هوام!
بی‌بی اخم شیرینی کرد و گفت:
-وا مادر من دیدم هیچی نگفتی، گفتم شاید امروز نمی‌ری، بعدشم آخرین باری باشه که به خودت توهین می‌کنی‌ها!
خدایی دلم از این همه محبت ضعف رفت ولی دوباره یاد زمانی که هر لحظه داشت بیشتر از پیش می‌گذشت، افتادم و سریع به سمت اتاقم دویدم و شروع به پوشیدن لباس‌هایم کردم.
موهای بلندم را چندبار پپیچیدم و گوجه ای کردم، مانتو کوتاه و شلوارنیمه تنگ و پارچه ای کادریِ سورمه‌ای رنگ و مقنعه‌ی مشکی رنگم خوب درتنم نشسته بود و خیلی قشنگ نشانم میداد.
اهمیتی به لباس های پخش و پلا در اتاقم ندادم، آرایش هم الان وقتش نبود پس کیف مشکیم را برداشتم و کج روی شونم انداختم،سمت میز رفتم و نگاهی به پرونده های رنگارنگ کردم و از پنهان ماندن رازم مطمئن شدم، بقیه‌ی پرونده ها را چون کپیشون را توی دفتر داشتم پس اهمیتی بهشون ندادم و سریع از اتاق خارج شدم. به سمت جا کفشی رفتم و کفش عروسکی سفیدم رو برداشتم و پوشیدم، تا خواستم برم، صدای سرزنش‌گونه بی‌بی باعث شد در جا میخ‌کوب شم:
-مادر تندتند کجا می‌ری، بدون خوردن صبحونت؟!
با چهره‌ی درمونده برگشتم وبه چهره‌ی اخمالوش و لپایی که از حرص سرخ شده بودن انداختم و با لبخند مظلومانه ای گفتم:
-بی‌بی بگو یا خدا دیرم شده. وقت ندارم؛ باشه برای نهار!
سمتم آمد و گفت:
-بیا مادر، خودم برات لقمه درست کردم.
و لقمه‌ای که میدانستم محتوایش پنیر و گردوئه را به دستم داد، لبخندی به چهره ی مهربونش زدم و بعد از ب*وسه‌ی محکمی که روی گونش گذاشتم گفتم:
-ای من به فدای تو بشم، مهربونم!
بی بی-وای مادر خدا نکنه، تا بیشتر دیرت نشده برو قشنگم!
سریع و با دو از حیاط گذشتم و از خونه بیرون زدم. بی‌بی:
با چشمان نگران، رفتن نوه‌ی قشنگم رو تماشا کردم و برای سلامتی و ایمنی‌اش صلوات فرستادم.
با این که مدت زیادی بود که از آن اتفاقات می‌گذشت اما نمی‌توانستم نگرانی‌ام رو رها کنم.
جانانم زیبا بود و نگران گرگ‌هایی بودم که برای این زیبایی دندان تیز کرده‌اند!
کد:
جانان:

باصدای جیغی که در گوشم پیچید با هول از خواب پریدم، در جایم نشستم و با نفس نفس در تاریک و روشن اتاق؛ اطرافم را با ترس و وحشت کاویدم.

پنجره باز بود و باد ملایم پرده های حریر یاسی رنگ اتاق را تکان می‌داد. از آرامش و سکوت اتاق نفس عمیق و راحتی کشیدم، جریان لطیف و تقریباً محوی از یک عطر ناشناس در اتاق پیچیده بود که احتمال میدادم از بیرون آمده باشد.

جاری شدن دانه‌های خیس عرق را روی پیشانی‌ام به وضوح حس می‌کردم. دستی به گر*دن خیسم کشیدم و روی شاهرگم را آرام لمس کردم، خوابی که دیده بودم باعث شده بود فکرکنم واقعا زخمی روی گردنم ایجاد شده و سوزشی که در خواب داشت انگار واقعی بود.

آرام از روی تخت یاسی رنگم بلند شدم و دستی به پتوی نرم لیمویی رنگم کشیدم و تاحدی روی تخت مرتبش کردم. کنار عسلی یاسی رنگ کنار تختم ایستادم و آبی که در لیوان بود را آرام سرکشیدم، گرم شده بود اما برای گلوی خشک شده‌ام انگار بهترین آب دنیا بود.

آرام لیوان کریستالی را روی عسلی گذاشتم و کنار پنجره رفتم، پرده را آرام کنار زدم و بادی که به صورت تبدارم خورد جریان لذتی را در رگ‌هایم ایجاد کرد.

بدون هیچ گونه صدایی روی طاقچه‌ی تقریباً بزرگ کنار پنجره نشستم و به یک طرف آن تکیه دادم جوری که یک سمت بدنم در مجاورت با پنجره بود، پاهایم را بالا آوردم و کف پایم رو به دیوار روبه رویم تکیه دادم.

سرم را یواش به میله‌ی نیمه سرد پنجره چسباندم و اجازه دادم باد موهای لختم را به بازی بگیرد و افکارم حول محور خواب هایم بچرخد.

***

نمی‌دانم چقدرگذشته بود اما تاریک و روشن حیاط حالا جایش را به نور طلایی رنگ و کم سوی خورشید داده بود و همچنان نگاهم خیره به حیاط سنتی و زیبای بی‌بی بود، اما خیالم در گذشته و امروز می‌چرخید.

ساعت‌ها از زمانی که پرتویِ ملایم خورشید نوید صبح دیگری را به من داده بود، گذشته بود اما این صبح هم مثل سایر صبح‌ها برایم هیچ اشتیاقی ایجاد نمی‌کرد.

از گوشه ی چشم دیدم که بی‌بی یک لنگه پا در درگاه در ایستاده و خیره به صورتم نگاه میکند؛ اما من آنقدر در افکار خودم پرسه می‌زدم که متوجه‌ آمدن بی‌بی نشده بودم.

مثل اینکه طاقت بی‌بی سر آمد و تقه‌ای به در زد.

تظاهر کردم که از جا پریدم و برگشتم. به محض دیدن بی‌بی خندیدم و گفتم:

-بی‌بی‌جان ترسیدم، از چه موقع اونجایی؟

بی‌بی سکوت کرده بود و با چشم‌های نگران به چشم‌هایم نگاه می‌کرد. می‌دانست که این حال من حال دیروز و امروز نیست، اما فهمیده بودم که برای بی‌بی عادت نشده بود و هر بار که صبح می‌شد، نگران از جا می‌پرید و به سمت اتاقم می‌آمد اما هر بار متوجه ی آمدنش نمی‌شدم و همیشه من را غرق در فکر و خیره به حیاط می‌دید.

از فکر بیرون آمدم و به صورت بی‌بی نگاه کردم که غرق در فکر و نگران بود، انگار جسمش خیره به من و روحش جای دیگر بود، نگرانیش من را هم نگران کرد پس مردد پرسیدم:

-بی‌بی‌جان چیزی شده؟

از جا پرید و سراسیمه گفت:

-نه مادر چیزی نشده جانانم، بیا مادر برات صبحانه گذاشتم، بیا قربونت برم، بیا بخور با شکم گرسنه زل زدی به حیاط که چی بشه؟

خیره به بی‌بی نگاه کردم.

هر صبح همین منوال را طی می‌کردم و جواب بی‌بی همیشه به من همین جمله بود، حدس من برای این حال و احوال اتفاق چندمدت پیش بود که باعث شده هرروزش این‌طور نگران و پر از تشویش بگذرد.

 از جا بلند شدم،کمرم به خاطر چند ساعت یک‌جا نشستن تیر کشید و به‌یک‌آن صح*نه‌ای محو جلوی چشمانم رژه رفت که باعث شد سرم تیر عذاب آوری بکشد.

ناله‌ای کردم و دستم را به شقیقه‌ام کشیدم.

بی بی با هول و ولا  چند قدم فاصله ی بینمان را پر کرد، دستش را روی دستم گذاشت و گفت:

- چی‌شد مادر؟! سرت درد می‌کنه؟!

چشمانم را به چشم‌های نگران بی بی انداختم و اون را م*حکم در آغوشم فشردم و غرغرهایش را به جون خریدم.

صدای معترضش بلند شد:

-دختر این‌قدر، فشارم نده. دلم هوری می‌ریزه!

از لحن شیرینش به قهقهه افتادم و همینطور که بلند میخندیدم و همراه بی‌بی راه می‌رفتم، گفتم:

-ای‌قربون دلت برم که می‌ریزه! عزیزِجونم یکم سرم درد گرفت که اونم به‌خاطر اینه که دیشب بد خوابیدم.

بی بی-خدا نکنه مادر، زودباش برو دست و روت رو بشور و بیا! اینقدر هم از این چرت و پرت های دل ریزون نگاه نکن که شب ها از خواب بپری.

منظورش فیلم های ترسناکی بود که می‌دیدم، خنده‌ای کردم و یک چشم بلند و غرا گفتم و تا خواستم سمت حیاط برم صدایش از پشت سرم آمد که گفت:

- دختر نازم دوباره همون خواب رو دیدی؟!

آرام سرم را سمتش چرخاندم و زمزمه کردم:

- آره!

بی بی چشمانش را ریز کرد و یک دستش را به پهلویش روی پیراهن گلدارش گذاشت و مچ‌گیرانه گفت:

- جانانم مادر توکه دوباره روی اون پرونده کار نمی‌کنی مگه نه؟!

نفس توی سینم گره خورد و از گوشه‌ی چشم به سمت راست و پرونده ای که روی میز اتاقم بود و چندین پرونده رویش گذاشته بودم نیم نگاهی انداختم.

بی بی:

- جانان!

هول زده از جا پریدم و لبخند مضطربی روی ل*ب نشوندم:

- نه بابا بی بی امکان نداره بعد از اون اتفاق بازم روش کار کنم. خوب دیگه من برم یه آبی به سر و روم بزنم.

لبخند رضایتی روی لبهاش نشست و وجدان به وجودم چنان سیخونکی زد که تا عمق وجودم سوخت.

برگشتم و سمت در رفتم، متوجه بودم که بی‌بی از پشت سر به قول خودش به نوه ی خوش قد و بالاش نگاه می‌کنه و آیت الکرسی زمزمه می‌کنه و قربان صدقه‌ی من که بدجوری براش عزیز بودم می‌رفت.

از دستشویی که خارج شدم سمت روشویی رفتم و دست‌های کشیده و گندم‌گونم را زیر آب بردم و آروم به صورتم زدم ، سرم را بلند کردم و به درون آیینه‌ی لوزی شکل متصل به دیوارسیمانی نگاهی به چشمای سبز گیرا و پر شیطنتم کردم و لبخندی به بازتاب چهره‌ام زدم و شروع به ادا درآوردن در آیینه کردم.

یک‌آن فکری در ذهنم جرقه زد که باعث شد مثل تیری که از کمان رها شده، با سرعت آب را ببندم و به داخل پذیرایی هجوم ببرم و با صدا جیغ مانندی بگم:

-بی‌بی چرا نگفتی دیرم شده، خاک بر سرم کنن که این‌قدر سر به هوام!

بی‌بی اخم شیرینی کرد و گفت:

-وا مادر من دیدم هیچی نگفتی، گفتم شاید امروز نمی‌ری، بعدشم آخرین باری باشه که به خودت توهین می‌کنی‌ها!

خدایی دلم از این همه محبت ضعف رفت ولی دوباره یاد زمانی که هر لحظه داشت بیشتر از پیش می‌گذشت، افتادم و سریع به سمت اتاقم دویدم و شروع به پوشیدن لباس‌هایم کردم.

موهای بلندم را چندبار پپیچیدم و گوجه ای کردم، مانتو کوتاه و شلوارنیمه تنگ و پارچه ای کادریِ سورمه‌ای رنگ و مقنعه‌ی مشکی رنگم خوب درتنم نشسته بود و خیلی قشنگ نشانم میداد.

اهمیتی به لباس های پخش و پلا در اتاقم ندادم، آرایش هم الان وقتش نبود پس کیف مشکیم را برداشتم و کج روی شونم انداختم،سمت میز رفتم و نگاهی به پرونده های رنگارنگ کردم و از پنهان ماندن رازم مطمئن شدم، بقیه‌ی پرونده ها را چون کپیشون را توی دفتر داشتم پس اهمیتی بهشون ندادم و سریع از اتاق خارج شدم. به سمت جا کفشی رفتم و کفش عروسکی سفیدم رو برداشتم و پوشیدم، تا خواستم برم، صدای سرزنش‌گونه بی‌بی باعث شد در جا میخ‌کوب شم:

-مادر تندتند کجا می‌ری، بدون خوردن صبحونت؟!

با چهره‌ی درمونده برگشتم وبه چهره‌ی اخمالوش و لپایی که از حرص سرخ شده بودن انداختم و با لبخند مظلومانه ای گفتم:

-بی‌بی بگو یا خدا دیرم شده. وقت ندارم؛ باشه برای نهار!

سمتم آمد و گفت:

-بیا مادر، خودم برات لقمه درست کردم.

و لقمه‌ای که میدانستم محتوایش پنیر و گردوئه را به دستم داد، لبخندی به چهره ی مهربونش زدم و بعد از ب*وسه‌ی محکمی که روی گونش گذاشتم گفتم:

-ای من به فدای تو بشم، مهربونم!

بی بی-وای مادر خدا نکنه، تا بیشتر دیرت نشده برو قشنگم!

سریع و با دو از حیاط گذشتم و از خونه بیرون زدم. بی‌بی:

با چشمان نگران، رفتن نوه‌ی قشنگم رو تماشا کردم و برای سلامتی و ایمنی‌اش صلوات فرستادم.

با این که مدت زیادی بود که از آن اتفاقات می‌گذشت اما نمی‌توانستم نگرانی‌ام رو رها کنم.

جانانم زیبا بود و نگران گرگ‌هایی بودم که برای این زیبایی دندان تیز کرده‌اند!
 
انجمن رمان نویسی دانلود رمان
آخرین ویرایش:
بالا